ᴛʜᴏᴜɢʜᴛꜱ ᴏꜰ ᴛʜᴇ ᴍᴏꜱᴛ ᴇᴠɪʟ ɢᴜᴍᴍʏ ɪɴ ᴡᴏʀʟᴅ
تابحال نگران چیزی بودهای آقایوایت؟
شاید باید برایت نگرانبودن را توضیح دهم،نه؟وقتی که بهچیزینگاه میکنی و بعد نمیکنی ولی از ذهنت نمیرود و مثل یک کاست مدام پخش میشود تا ببینیاش و آخر کارت به وضعی میرسد که بخواهی برای خلاصشدن از آن وضع جهنمی که باعث میشود مثل یککرم خاکی در بند باشی،از ناچاری آدمبک◇شی.مطمئنم با قت◇ل آشنا هستی پس نباید توضیحی لازمداشته باشی.وقتی که تهدید میکردی که آن راز را فاش میکنی و با آن رشتهای از کنترل به وجود آنها میبستی حتی مهم نبود که بخواهند چهکنند که از تو فرار کنند.
ولی،نگرانی،آقایوایت.مطمئنا چیز بیاهمیتی بود تا وقتی که ناخواستهپای آن دختربچه بیچاره را به شرکتت باز کردی.خیلی دیدهبود.حتی مهمنبود که یکبچه است یا بیگناه یا گمشده.قصد داشتی با انگشتانت او را بشکنی و بعد از خرد شدنش،که مطمئن شدی چیزی را درز نمیدهد ولشکنی.ولی اشتباهبود.آخر تو در آن زندگی مرفه که داشتهای با فشار گمشدن آشنا نبودی.که کسی که گمشده باشد به تکتک چیزهایی که بشود خودش را میچسباند.پس وقتی که دستان سفید او به لبهی کتت چسبیدند آن لبخند بیگناه باعث شد گیجشوی.
لبخند مصنوعی،باعث میشود که لبهایت با حالتی جعلی به بالا بپیچند تا فریبی از صداقتی که نداشتهای بسازی.واقعا درد میآورد ولی تا وقتی که با آن به پول میرسی چرا باید بهچیزی به جز آن اهمیتبدهی؟ولی آندختر.دستانش را روی صورتت میچرخاند(میخواستی از او فرار کنی)و سعی داشت یک لبخند که واقعی باشد بسازد. بهنظرت بیفایده بود که بخواهی از چیزی که خیلی وقتاست پوسیده نشانی از آن انسان بسازی.با اینوجود او از تو با لبخند آویزان شد و به تو گفت که اجازه نخواهد داد که ولشوی.تلاش بیفایدهای که عشقی بخواهد.
آنموقع بود که آن شکنجهی فلاکتآور را دیدی.وقتی که با آن همه پولی که داشتی راضی نمیشدی.چشمان خالیات میچرخیدند تا چیزی پیدا کنند که دنبالشکنند.موهای آبی فر آن دختر خیلیهم بد نبود.که نباید "اجازه دهی که اشیاء شرکت را متلاشی کند".چه تلاش بیهودهای که وقتی سعیداشتی همان لبخندی که داخل پوستهات دیدهبودی پنهان کنی.این قرار نبود که تو را به آدم جدیدی بدلکند.هنوز رِد وایت بودی.خودخواه و مغرور کهالبتهآن موجود باعثشده بودکه بهلیستخرید آبنباتاضافهکنی و به او نگفتی که از آبنبات بدتمیآید.
ولی از جدا از آن خیلی هم تغییری توی بیتفاوتیات به وجود نیامدهبود.آن دختر فقط یک نفر بود.البته.چه رقیب نامناسبی که به موازات او کسی باشد که دادگاهها و وکیلها فقط به قصد تفریح او خودنمایند.فقط با او بازی میکردی و اجازه میدادی که فکر کند مهماست .که اهمیت میدهی که چه کند.ولی او بود که داشت تو را فریبمیداد.بعدا دیدیاش.وقتی که آن بچه از مشکلی که داشت بهتو گفت.یک بیماری.کشندهنبود ولی گران بود.و یک بیماری یک شخص نیست که بشود تهدیدشکنی یا از او باج بخواهی.یا چنینچیزی.این،آقایوایت،مهمبود.
بعد نظمی که داشتی به یکدفعه شروع کرد به از هم پاشیدن.دنیایشخصیات که حول تو میگشت داشت شکلعوض میکرد.پس شروعکردی به از آن آبنباتها مکیدن که تلخی و ترشی زبانت را عوضکنی و امضا کردن چکهایی که از بیمارستان میآمدند و بعد پنهان کردن اسناد پزشکیای که به دستت میرسیدند.نمیخواستی که کنترل را از دستبدهی ولی به نظر میرسید که با یکمشت از آن اسکناسها که قایم کرده بودی میشود درستش کرد. مشکلی نیست.صدایقدمهایی توی اتاق میپیچد.دستهای او اطراف پهلویت میپیچد.خدایا--- شاید واقعا بخواهی که از پدر بودن بدانی.که چیست.فقط محض کنجکاوی.
حالا تابحال نگران چیزی بودهای.آقایوایت؟
نخست؟
عالی بود
مرسیی