لذت ببرید
در باز شد ، پسری با موهای پریشان ، لباس خاکی ، که نفس ،نفس میزنه. سرش بالا آورد لوکاس !! - کجاست... برو کنار ... دراک چه غلطی دوباره کردی!! با نگرانی منو پس زد دوید سمت در خونه انگار چیزی میدونست که من نمیدونم در بستم پشت سرش رفتم ، بدو دمپایی که پاش بود در آورد بلند داد زد - دراک حالت خوبه ...!! می خواستم بگم خوابه ولی عمان نداد که یک متکا محکم خورد تو صورتش + یکم آروم تر حرف بزن مردک ..نمردم که یکم مریض شدم ..!! چرا تو خونه من هستی ! - نگرانت شدم .... که نکنه دوباره کاری انجام بدی ! این جمله با لحن خیلی ناراحت کننده گفت ، از کنجکاوی دارم میمیرم ولی ادب راعیت میکنم نمی پرسم دراک که ایستاد با لوکاس دعوا می کنه مثل بچه ها می خوام از خنده بمیرم . که از داخل حیاط صدای بنگ شنیدم !! همه ساکت شدیم
+ کسی دیگه هم هست - نمیدونم من میرم ببینم کیه + نه خودم میرم .... لوکاس نگاهی به دراک کرد شبیه گربه ها شد ، دراک روش برگردوند می خواست بره که یه دفعه ای مارتی جلو در ظاهر شد همه سه جیغ بلند کشیدن +عرررر جن _ بسم الله یا جد مقدس خود مارتی بود با چند تا برگ رو موهاش گیر کردند ، لباس خاکی با ، بانداژ های کثیف .
* حالت خوبه دراک ... + مردک سکته کردم ای #@#@@#@@ _ حق باهاش تو @#@@##@@# بسه دیگه فوش ندین مارتی بیا داخل .... + بچه ها یه بوی سوختنی نمیاد ؟! بعد این جمله تازه یادم افتاد که غذا رو گاز گذاشتم یا امپراتور باد ها شام سوخت بدو رفتم زیر گاز خاموش کنم در قابلمه برداشتم دستم سوخت امیدوار، بودم که غذا سالم باشه که خدارو شکر غذا زنده موند خدارو شکر هنوز قابل خوردنه ..... + پوف.. هاهاها هاها ... * داره می خنده ؟! هه...هاها - باورم نمیشه می خنده .... همه باهم خندیدم. مارتی داخل اومد میز باهم چیدیم غذا های که درست کردم ، خوردیم . هر چهار نفر باهم ، لوکاس توفو تند خورد آتیش گرفته.... بعد از تمام شدن شام با کمک هم میز جمع کردم ظرفا تمیز کردیم . چند دقیقه بعدش هم لوکاس بلند شد - بچهها من میرم تا یکم آبجو بخرم کسی چیزی نمی خواد ؟! * برا من سیگار بگیر از همون مارک که میدونی .. - خجالت بکش زیر 18 سالته سیگار می کشی * نصیحت نکن مامان بزرگ .... + آه بس کنید ... برای منم آبنبات طمع هلو بگیر - باشه .... تو چطور کاهان چیزی می خوای! نه ممنون ...
لوکاس رفت تا اونا رو بگیره ژاکت پوشید ، با دمپایی رفت بیرون . 10 دقیقه بعد حس رو مخی داشتم برای همین بلند شدم لباس پوشیدم . * کجا میری کاهان!؟ میرم یکم هوا بخورم بر می گردم ..هه منم خارج شدم در بستم ، سمت راست چپ دید زدم ، که لوکاس دیدم ، ایستاده داره با یک نفر که روبه روش هست حرف میزنه . سمتش رفتم تا صدا بلند شد - بهتره از اینجا بری مگر نه بد میبینی.... ~ چرا انقدر بد شدی شنیدم قرار اتفاق های جالبی بی افته ... دروغ که نبود؟ بود؟ چی شده لوکاس این دیگه کیه ؟! - چیزی نیست کاهان برو ... ~ وا ..وا.. چقدر شبیه یک لحظه فکر کردم نیک هستی ... آنقدر شباهت اخلاقی عجیب نیست ؟ این جمله پسری گفت که موهای به سپیدی یخ که بارونی مشکی پوشیده کروات جلیقه داره ... شما کی هستی ؟! ~ آه ...خدای من بی ادبی منو ببخشید.... سرش پایین آورد دست راستش روی قلبش دست چپ بالا برد مثل یک اشراف زاده .. ~ من آسوکا هستم سر دسته اول گنگ اژدها سفید . انگار باید برم زمان زیادی اسراف شده.. به امید یک ماه خونین زیبا..... این جمله گفت کم ..کم .... از ما دور شد رفت لوکاس هنوز ایستاده بود با دستان مشت شده .. - توی خواب ببینی از دستش بدیم !! ( فریاد) یه نگاه به من کرد ...
- چرا اومدی ... به چه عنوانی الان اومدی؟! من فقط....ن... - ساکت شو.... میدونی اون کی بود؟؟.... کسی که سردسته صفر کشت .... کیسه که..... گنگ گرگ سیاه.. مهر موم کرد.( فریاد ) قلبم محکم می زد نمیدونی از سر شوک بود یا از سر صدای بلند لوکاس .... انقدر تند که داشت از جاش کنده می شد ، مغزم خوب کار نمی کنه... نفس هام حس نمی کنم .... روم برگردوندم... زود بیا داخل بچه ها نگرانت شدن.... رفتم سمت در ... قدم اول برداشتم ... صدای صوت نابودی شنیدم.... - متأسفم کاهان ... خیلی عصبانی شدم...بعد هم..کاهان خوبی.؟!.. از دور دراک دیدم که دم در ایستاده ... همراه مارتی .... نمیدونم چرا بدنم بی تعادل.. شده .. مارتی سمتم اومد از دور فریاد کشید * حالتون خوبه..... کاهان!...لوکاس.... از طرف دیگه هم لوکاس - ... کاهان ... خوبی.... تو همون چند دقیقه پاهام خوابیدن هردو افتادم رو زمین که مارتی لوکاس منو گرفتن.... به طرز شرم آوری مارتی منو کول کرد.... + چی شده... کاهان ...چرا رنگ روت پریده....سریع برید داخل ... لوکاس زنگ بزن به دکتر ادوارد ... من خوبم چیزی نیست.... میشه چند دقیقه با لوکاس تنها باشم.....
+ خیلی کوتاه باشه ... مارتی بیا داخل ... باشه ! لوکاس مارتی راهی داخل کردم به دیوار تکیه دادم ... تا بتونم سوال های داخل ذهنم جمع بندی کنم تا از لوکاس درباره همه چیز بپرسم... - ازت ممنونم کاهان...... برای چی؟! - برای کمکت به دراک .... با اینکه یک غریبه بودی.کاری کردی که دراک به خودش آسیب نزنه برای چی آسیب بزنه؟! - چند سال پیش داخل همین شب ، ...... برادرش از دست داد، هر سال همین شب سوپ سفارش میده ، داخل خونه خودشو حبس می کنه .... خودش میزنه ... که فرداش مجبوریم بیمارستان ببریمش... اما امشب متفاوت بود. آنقدر متفاوت که فکر می کنم که، دراک جایی خالی ....نیک کمتر حس می کنه ... ...... همش به لطف تو هست . اون سه تا عکس برای کی هستن ؟! این سوال بدون اراده پرسیدم پنج ثانیه مکث کرد - نیک ، الیزابت ، .... تاکاشی... این عکسهای برادرش ،خواهرش ، بهترین دوستمون هست . ... بیماری دراک تا چه حد جدی هست!؟ - آنقدر جدی که اگه شوکه بشه ممکن از دستش بدیم .. غیر از ما دسته های دیگه ای هم هست ! - هر منطقه یک گنگ قوی داره اژدها سفید. منطقه شمالی رز خونی. منطق جنوبی گرگ سیاه منطقه شرقی نهنگ قاتل منطقه غربی مهم ترین گنگ ماه خونین ... که با مافیا کار می کنه ...
¢راه پر فراز نشیبی در راه داری کاهان سردسته صفر . از بیرون ساده است که گنگستر بشی ، اما از درون عذاب آور ترین کار هست... کسی که به درخت تکیه داده بود موهای زرد رنگش باد همراهی می کرد چشمان سرخش لرزه می انداخت... - بلخره از راه رسیدی شوالیه مرگ یا بهتره بگم آلبرت ¢ زمانی که شب بر خواب رود روز متولد خواهد شد. این آغاز جدیدی در تاریکی بود . آینده ای که هر لحظه اش پر نشیب خواهد بود
ادامه نمیدی خیلی داستانه قشنگیه
پس ادامش🙁