دروددد مثل همیشه:لایک فراموش نشه 🙃
من نمیفهمم. نیمفهمم اشک های او چرا چون سونامی ای شده اند که قلب مرا ساحل در نظر گرفته است؟ با هر اشک او، قلب منجمد شده ی من ترک میخورد.نمیخواهم. نمیخواهم بیشتر از این گریه کند. دیگر شانه هایم برای آنکه دردی را با خود حمل کنم توانی ندارند اما اگر میتوانستم...
اگر میتوانستم درد او را هم با خود میبردم. نمیدانم، نمیدانم. این را هم نمیدانم چرا. «آریک من مامانم رو خیلی دوست داشتم» من هم همینطور جاپس. منم مادرم رو خیلی دوست داشتم. «حسودی میکردم وقتایی که رایان و بغل میکرد. اون رایان و بیشتر از من دوست داشت. حسودی میکردم وقتایی که گربه ها رو نوازش میکرد.»
هق هق میکند.«یه بار یه گربه ای که خیلی دوستش داشت و اذیت کردم. نمیدونم چرا...نمیدونم. انگار اینجوری مامان میفهمید که باید منو هم دوست داشته باشه.» او اشک میریزد و حرف میزند و من هم سکوت کرده ام. آخر ماه عزیز دهانم بلد نیست آنچه در مغزم غوغا میکند را بیان کند.
گند میزنم. «اما مامان منو دعوا کرد. حقم داشت من گربه اشو اذیت کردم. خیلی گریه کردم و ازش عذرخواهی کردم...»او دست مرا میفشارد.تا کنون کسی دستم را اینگونه، غرق در احساس، نگرفته بود.
«آریک اون از من خسته شده بود. اون میخواست از دست من خلاص بشه، برای همین مجبور شد رایان رو هم ول کنه.اون از من میترسید. من باعث شدم برادرم هم مادرش رو از دست بده.» او فکر میکند، مادرش دوستش نداشته است.او...عذاب وجدان دارد.
این شاید حتی دردی فراتر از درد من است. او درد دیگری را هم با خود میکشد. «اگه من نبودم...اگه من نبودم مامانم و رایان زندگی خوبی داشتن»
نظرات بازدیدکنندگان (0)