ادبیات ماهیت دارد. اما نظریهی مشخصی، آن را ثابت نمیکند! از میان صدها نظریهی مختلف، ۱۵ الی ۳۰ نظریهٔ اصلی وجود دارد که هرکدام از آنها، مربوط به دورهای هستند و در بسیاری موارد، یکدیگر را نقض میکنند. از میان اینها، پنج دیدگاه مهمتر وجود دارد که ما راجع به دوتا از آنها، در پست قبلی صحبت کردیم و اکنون، میخواهیم به باقیشان بپردازیم.
۳-ادبیات به منزلهٔ داستان: سؤال بسیار پرتکراری وجود دارد که ما را به نظریهی سوم، میرساند: آیا ادبیات یعنی داستان؟ بله. یکی از چیزهایی که ادبیات را خاص میکند، رابطهاش با جهان است و رابطه با جهان، داستانیست. همیشه ادبیات جهان خاصی را میسازد، چه در شعر، چه داستان، نمایشنامه و... رابطهٔ ادبیات با جهان، همیشه چیزی بیشتر از صرفاً بیان حقیقت است. ادبیات از واقعیت استفاده میکند، اما فقط یک نسخهٔ خام از آن را به ما نمیدهد. بلکه دنیای تازهای خلق میکند. دنیایی که در ذهن ما جای میگیرد، و نیاز به تفسیر دارد! چرا که یک ویژگی بسیار مهم ادبیات، این است که همیشه نیازمند تفسیر است!
آنچه که یک متن عادیست، مستقیماً پند و اندرز میدهد. اما آنچه ادبیات است، تفسیر میخواهد. میخواهد که به لایههای پنهانش توجه شود. در ادبیات، زبان همیشه چیزی بیشتر از ظاهر است. چیزی که باعث میشود مکث کنیم، فکر کنیم، دنبال لایههای پنهان بگردیم. همین لایههای پنهان، یکی از چیزهایی هستند که ادبیات را میسازند. زبان در ادبیات فقط یک وسیله برای انتقال اطلاعات نیست. ساختاری دارد که میتواند معانی مختلفی ایجاد کند به این ویژگی ادبیات، برساخته بودن ادبیات گفته میشود. پس ادبیات و داستان، قابلیت تفسیر دارند و برساخته هستند. ما در داستان، نتیجهگیری و پند و اندرز نداریم. کار ما، در لایههای پنهان انجام داده میشود.
۴-ادبیات به منزلهٔ شیء زیباشناختی: ما میدانیم که ادبیات، چیزیست که روی آدمها تأثیر میگذارد، احساساتشان را درگیر میکند، ذهنشان را مشغول میکند و از خواندنش لذت میبرند. زیباییشناسی در ادبیات، به معنای زیبا و قشنگ بودن یک متن نیست. زیباییشناسی در ادبیات، یعنی اینکه چگونه یک متن ادبی، از نظر فرم، زبان و محتوا یک تجربهٔ خاص برای ما میسازد؟ من یک سری عناصر، که در زیبا کردن یک متن ادبی مؤثر هستند، برای شما تعریف میکنم.
داستان: یعنی اتفاقاتی که افتاده، به ترتیب زمانیای که در نظر دارید، بیان کنید. بهعنوان مثال: پادشاه مرد، چندروز بعد، ملکه مرد. پلات (پیرنگ): یعنی علت آن داستان: پادشاه پس از رنجهای بسیار از بیماری مرد. ملکه از غصهٔ مرگ پادشاه دق کرد و مرد. درواقع چرایی اتفاقات داستان، پلات و پیرنگ است. ساختار: یعنی نحوهٔ ارائهی پلات و پیرنگ. چگونگی زمانبندیها. عناصر داستان، کی و کجا استفاده شوند. سبک: یک چیز شخصیست برای هر نویسنده. و نحوهی نوشتن شما، معمولاً سبک شماست. محتوا: همان مضمون یا درونمایه است که با پیام داستان هم شناخته میشود. هیچ اثری نیست که محتوا نداشته باشد. هر مضمون، دو بخش اصلی دارد: ارزش و علت. زمانی که دارید مضمون داستانتان را مشخص میکند، باید در دو خط، توضیحش دهید. ارزش: جهان داستان اینگونه است. علت: چرا جهان اینگونه است. دغدغهی داستان شما، سازندهی مضمون است. بهعنوان مثال: آگاهی دردناک است؛ زیرا میفهمی دروغهایی را باور کردهای که با اندکی فکر کردن، پوچیشان آشکار میشد. فرم: به ترکیب محتوا، سبک و ساختار داستان شما گفته میشود. که یک حال و هوای کلی برای اثر شما، شکل میدهد. روایت: اگر یک داستان را به یک اتفاق تشبیه کنیم، روایت تعریف کنندهٔ اون اتفاق است. چگونه تعریف کردن داستان، نحوهٔ روایت است. در زیباییشناسی، این مفاهیم اهمیت بالایی دارند. یک منتقد ادبی، قطعاً 'زیبایی' اثر شما را با این عناصر میسنجد.
۵-ادبیات به منزلهٔ سازهای بینامتنی یا بازتابندهی خود: بینامتنیت: این نظریه میگوید هیچ متن کاملاً مستقلی وجود ندارد و هرچیزی که مینویسیم، مستقیم یا غیرمستقیم، تحت تأثیر چیزهایی هستند که قبل از ما نوشته شدهاند. حتی اگر یک نویسنده بخواهد یک سبک کاملاً جدید خلق کند، باز هم در اثر واکنش نسبت به نوشتههای قبل است. خودبازتابندگی: یعنی یک اثر، دربارهی ماهیت خودش فکر کند. مثلاً وقتی شما یک شعر بخوانید، به شعرهای قبلیای که خواندهاید فکر میکنید و مقایسه میکنید. کتاب خواندن برای نویسنده مهم است زیرا شما وقتی کتاب میخوانید، انگار دارید درمورد ماهیت داستان مطالعه میکنید. در بسیاری از موارد، ادبیات راجع به خودش صحبت میکند و بحث میکند. ادبیات بسیار قویست. هم قصههای دنیا را بیان میکند، هم قصهی خودش را. آیا هر متنی که بینامتنیت داشته باشد و خودبازتاب باشد، ادبیات است؟ نه لزوماً. فقط این ویژگیها، ادبیات را نمیسازند. همهی آنچیزی که گفته شد، از ابتدا تا به الان، سازندهی ادبیات است.
نظرات بازدیدکنندگان (0)