سلام دوستان 😊 این هم پارت هشتم داستان من امیدوارم خوشتون بیاد ❤
فصل هشتم:در مخفی «این چیه؟»با صدای هلن رشته ی افکارم پاره می شود.به آرامی می گویم:«مگه مدیر بهت نگفته؟راجع به یه سکه؟» ـ آم...آهان..اون...پس این همون سکه ی خطرناکه؟ ـ فکر کنم...اما یک سوال...چرا یک نفر همچنین چیز خطرناکی رو همینجا انداخته و رفته ؟یعنی اینقدر ترسیده بوده؟ ـ نمی دونم... سریع می روم و فانوس روی میز را می آورم و اطراف جعبه را بررسی می کنم ناگهان حفره ای روی دیوار میبینم که به نظرم جعبه در آن بوده است.دستم را درون آن حفره میبرم چیز دیگری آنجا نیست اما یک لحظه دستم را روی سقفش میکشم و ناگهان احساس می کنم کمی فرو رفت.ناگهان هلن با ترس و لرز می گوید:«دیانا... اونجا رو...»به جایی که هلن اشاره می کند نگاه می کنم و با کمال تعجب میبینم یکی از قفسه ها کنار رفته و راهرویی تاریک و بسیار باریک پدیدار می شود.سریع بدون اینکه چیزی بگویم فانوس را بر میدارم به هلن می گویم:«من باید ببینم توش چه خبره..تو هم میای؟»سرش را به نشانه ی مثبت تکان می دهد.می دانستم...او همیشه دوست دارد به همه کمک کند حتماً اگر پدرش بفهمد چنین دختر خوبی دارد از کارش پشیمان می شود.دست هلن را میگیرم و به سمت راهرو می رویم.راهرو تنگ است اما ناگهان احساس می کنیم دارد کم کم پهن میشود تا به یک جای اتاق مانند می رسیم وناگهان من چیزی میبینم که از ترس سر جایم میخکوب میشوم...
آدرین...آدرین بیچاره دست ها و پاهایش به دیوار وصل شده بود و به نظر می رسید در خوابی عمیق است.دست هایم از ترس یخ کرده بود.هلن گفت:«چیزی شده؟»میدانستم...او نمی تواند آدرین را ببیند من هم چیزی نمی گویم تا او را نترسانم .یک چیزی به نظرم عجیب می رسد.به گفته ی موجود سیاه و آدرین،آدرین نمی تواند از آن راهرو خارج شود.ناگهان صدایی رشته ی افکارم را پاره کرد:«میدونم برات عجیبه که اون الان اینجاست اما این رو بدون که هر جای نفرین شده ای،اون هم میتونه باشه...»صدای قهقهه ای آشنا به گوش رسید.
هلن با ترس گفت:«چی اینجاست؟»با صدای بلند گفتم:«هلن...فرار کن!»ناگهان صدای آن موجود سیاه دوباره در آن فضای ترسناک پخش شد:«هلن؟...اسم آشناییه... خیلی آشناست...اسم دختر اون زن... حتی چشماش هم شبیه اونه... لعنتی ...»از حرفهایش کمی ترسیدم و اطرافم را نگاه کردم اصلاً پیدایش نبود.می ترسیدم از مادر هلن هم کینه ای به دل گرفته باشد و بخواهد بلایی سرش بیاورد.در گوش هلن آرام گفتم:«فرار کن!»جواب داد:«من همینجا میمونم.»وقتی او چیزی بگوید قطعاً پایش می ایستد برای همین دیگر اصرار نمی کنم اما دستش را سفت می گیرم و خطاب به موجود سیاه می گویم:«این مزخرفات رو تموم کن!بگو چی میخوای؟با آدرین چکار کردی؟»صدای خنده شیطانی اش دوباره شروع شد.«هیچی...محض سرگرمی یکم دارم بازیش می دم فقط این رو بدون نمی تونی نفرین رو بشکنی!»ناگهان آدرین ناپدید می شود و صدای قهقهه های شیطانی اش بلندتر می شود دست هلن را به سمت بیرون راهرو می کشم و با پایم که وحشتناک درد می کند سعی می کنم سریع حرکت کنم.
هلن با نگرانی می گوید:«برادرت اونجا بود؟اگه بلایی سر برادرت بیاره چی؟»من هم در حالی که نگرانم سرم را تکان می دهم و می گویم:«نمی دونم می خواد چکار کنه اما این رو میدونم که اگه ما الان حرکتی بزنیم ممکنه باعث اتفاقات بدتری بشه.باید بذاریم ببینیم مدیر چی میگه.»هلن به نشانه ی موافقت سر تکان می دهد.به فانوس نگاه می کنم نورش کم شده است و چیزی نمانده که خاموش بشود.هلن هم متوجه این موضوع می شود.با تمام تلاشی که داریم سعی می کنیم قبل از خاموش شدن فانوس از راهرو خارج شویم.لحظه به لحظه از نور فانوس کسر می شود...اوه...خدا را شکر بالاخره رسیدیم... باید دنبال آن حفره بگردم...ای وای!فانوس خاموش شد.من و هلن کورمال کورمال دنبال حفره می گردیم.«پیداش کردم...»هلن با خوشحالی می گوید.«باید سقفش رو فشار بدم؟» ـ آره...نقطه ی وسطش رو... ناگهان قفسه ی کتابخانه سر جایش بر می گردد.من و هلن در حالی که نفس نفس میزنیم و من که پایم از درد بی حس شده و تکان نمی خورد به سمت در کتابخانه می رویم.ناگهان در باز می شود و مدیر فانوس بدست روبروی ما ظاهر می شود.با همان لحن همیشگی اش اما خسته تر می گوید:«بچه ها ساعت چهاره...یک ساعت دیگه همه باید بیدارشن...سریع بیاین براتون تعریف کنم...میدونم خسته این اما چاره ای نیست...» ما خسته ایم...اما مطمئنم میتوانیم با کمک هم نفرین را بشکنیم...من به حرف آن موجود سیاه اطمینان نمی کنم و نخواهم کرد...
نظرات بازدیدکنندگان (0)