با خودم تو یکسری فکر و خیال ها بودم به اون فکر میکردم و تمام کارهایی که در حقم کرده بود یادم اومد بخاطرش چقدر اذیت شده بودم هیچ وقت گریه های شبانه یی که بخاطر اون میکردم و اشک هایی که بخاطر اون از چشم هایم سرازیر میشدو فراموش نکردم
اما با این حال از اون اتفاق تلخ ۳سالی میگذشت بنظرم کافی بود فکر کردن به اون ادم باید از یک جایی به بعد تمومش میکردم از رویه میزم بلند شدم و به طرف پنجره ی اتاقم رفتم پرده رو کنار زدم و به بیرون خیره شدم هوا بنظر عالی میومد با فشار دادن دستگیره پنجره را باز کردم و سرمو اوردم بیرون از پنجره ی اتاق
نسیم ملایمی میوزید چشم هایم را بستم و در افکار خودم غرق شدم حس سبکی داشتم رها کردن اون و افکارش برام احساس سبکی داشت انگار مثل یک پرنده یی بودم که آماده ی پروازست بی درنگ ، دم عمیقی کشیدمو با تمام انگیرژی که داشتم به باز دم عمیق تر تبدیلش کردم بعد از کشیدن نفس عمیق ناخودآگاه لبخندی روی صورتم ظاهر شد اونجا فهمیدم این لبخند همون لبخند آزادی روح من از افکار مزاحم است:)
چون اورا من بخشیدم و رهایش کردم:)
گاهی اوقات شروع میکنم به نوشتن متن هایی که از اعماق وجودم و با تمام احساساتم بیان میشه ممنون از شماهایی که خواننده هستین و حمایت گر☁️🫶🏻
خیلیی خوب بود:>
فداتشممم👀🦋
آفرین اقاییم عالی بودددد
عزیزمی خانومیممممم👀☁️🩷
🙂🫂🫂❤️
خسته نباشی عزیزم
متنی فوق العاده زیبا ✨
اما کامنت تو زیبا ترش کرد🦋🙂
ممنونم ☁️🩷
فداتم قشنگم ✨❤️
خدا نکنه زیبا🦋☁️
✨❤️
اخیی😭
خسته نباشیی بچه💓
فداتبشم که🥹🩷🦋
آخی:)))
خیلی قشنگ بود افرینننن🥺💙
فداتشممم🥹🩷
دروغ چرا،هنوز نخوندمش نمیتونم نظری بدم،ولی مطمئنم قراره خیلی خوب باشه!
پس خوشحال میشم بخونیش👀🦋
البته!