قسمت نهم....
استیسی درحالی که مشغول ور رفتن با غذایش بود گفت: _نظرت چیه عصری بریم مرکز خرید؟ یه مرکز خرید جدید افتتاح شده همه اجناسش ارزونه بری اونجا عاشق لباسایی که هست میشی. پس از اینکه بر روی صندلی نشست و قاشق و چنگال را برداشت، روی به او کرد و جواب داد. _خب..ایده خوبیه هم یکم با اینجا آشنا میشم هم یه خریدی می کنیم. استیسی لبخندی زد و گفت: _بله، پس ساعت ۱۷ میریم. مشغول به خوردن غذا شد و در اثنای غذا سوالی که راجب کار استیسی به ذهنش خطور کرده بود بر زبان آورد. _چرا صبح اینقدر زود میری سر کار؟ مگه نباید ساعت ۸ رستوران ها باز کنند؟!. استیسی پس از خوردن قاشق غذایی که در هوا گرفته بود جواب داد. _درسته،ولی این صاحبش انگار مقداری سندورم وسواس بیش از حد(OCD) داره میگه هرروز قبل و بعد از کار اونجا رو تمیز کنم؛ برای همین چون طول میکشه زودتر میرم.
سرش را به نشانه متوجه شدن تکان داد و برای دلسوزی گفت: _حتما سخته کار کردن برای چنین فردی. استیسی حرف او را تائید کرد. _بله ولی خب دیگه قلق اش دستمه میدونم چیکار کنم. قاشق دیگری خورد و ادامه داد. _با یکم چرب زبونی خامش میکنم تا بیخیال بشه بره. از حرف او نیشخندی موزیانه زد و گفت: _واقعا که ناقلایی، یه دختر با سیاست و زرنگی که همیشه این شخصیتت رو تحسین می کنم. از تعریف او خنده ای کوتاه سر داد و گفت: _ممنون، اما شستن ظرف ها با توئه چون باید برم یه دوش بگیرم یکم خستگی از خودم دور کنم. _باشه تو به خودت برس، خودم انجامش میدم. پس از ناهار استیسی کمک او میز را جمع کرد و سپس به ح.م.ا.م رفت. تنهایی مشغول شستن ظروف شد. پس از آن به اتاق رفت تا کمی بخوابد و خستگی هایش را ته نشین کند.
عصر هنگام هردو تند تند آرایش کردند و برای بیرون رفتن حاضر شدند. او یک بوت کوتاه و لباسی نخی گل دار و بلند تا مچ پا بر تن کرده بود و استیسی با کفش پاشنه بلند و لباسی جذب و بلند قرمز که کیف دستی را با آن ست کرده بود، آماده رفتن بود. هردو با اسنپ به مرکز خرید رفتند. یک بنای بزرگ چند هزار متری و سه طبقه با به روز و بهترین خدمات، که دارای یک پارکینگ اختصاصی بزرگ بود. انواع و اقسام مغازه را می توانستند بیابند. از رفتن به آنجا حسابی شگفت زده شده بود، چرا که تا کنون در زندگی اش وارد چنین مرکز خریدی نشده بود. فقط در تلفن خود گاهی با عکس های تبلیغاتی بعضی از فروشگاه های بزرگ مواجه می شد. به لیست آرزوهای خود خرید از اینجا را پس از معروفیت نیز اضافه کرد.
با پله برقی به طبقه اول رفتند و درحالی که قدم می زدند به ویترین مغازه ها نگاه می کردند. مغازه ها از تنوع بسیار بالایی برخوردار بودند؛ لباس های جذاب و رنگارنگ، کفش های مختلف و جذاب، اونواع کیف ها و...همگی به راحتی او را شگفت زده کرده بودند. لباسی مشکی رنگ و جذاب توجهش را به خود جلب کرد که درون ویترین یکی از مغازه ها بود. دست استیسی را گرفت و با خود ب داخل آن کشاند تا قیمت آن را جویا شود. مستقیما به پیش فروشنده رفت و مودبانه درخواستش را بیان کرد. _سلام ببخشید، قیمت اون لباس سیاه پشت ویترین چنده؟. فروشتده نگاهی به لباس کرد و جواب داد. _قیمتش ۸ دلاره. دو دل بود که آن را بخرد یا خیر، نگاهی به استیسی کرد که او نیز منتظر آن بود که او تصمیم اش را بگیرد. وقتی دید که مقداری قیمت آن گران است سرش را درون مغازه چرخاند تا لباسی مناسب تر پیدا کند. وقتی با چشم خود لباسی مد نظرش بود پیدا نکرد، شروع به گشت و نگاه انداختن به لباس ها کرد.
لباسی مد نظرش بود پیدا نکرد، شروع به گشت و نگاه انداختن به لباس ها کرد. استیسی نیز به صورت جداگانه شروع به نگاه انداختن لباس ها کرد تا لباسی که مناسب ذائقه اش بود بیابد. او هر گاهی نگاهی کوتاهی به فروشنده می انداخت، درحالی که منتظر انتخاب لباس آنان بود تا قیمت آن را بیان کند و به آن دو نگاه می کرد. هنگامی که به فروشنده نگاه می کرد با لبخندی کوتاه زود نگاهش را می گرفت. در نهایت او لباسی بلند و زیتونی رنگ را خرید اما استیسی بر خلاف او دو کیسه لباس خرید و از آنجا خارج شدند. پس از کمی گشت و گذار بیشتر با دیدن کافه ای استیسی را همراه خود به داخل آن کشاند تا کمی استراحت کند و پاهایش که از درد درون بوت او را اذیت می کردند راحت شوند. پس از آمدن گارسو هردو یک آمریکانوی داغ و یک اسلایس کیک شکلاتی سفارش دادند. خسته بدنش را ریلکس کرد و نگاهی کوتاه به اطراف خود انداخت. همهمه کسانی که درون آنجا بودند در اوج بود و تمامی صداها با یکدیگر قاطی شده بودند.
واقعا داستانت عالیه
مثل یه نویسنده حرفه ای می نویسی ❤️🔥
فدات❣️ ولی از نظر خودم هنوز نیاز ب پیشرفت دارم