قسمت هفتم....
نفسی عمیق از روی آسودگی کشید و پس از برداشتن تلفن به پیش او برگشت. به مادرش تماس تصویری گرفت و همراه با استیسی با پدرومادرش صحبت کرد. آن شب دو نفره به خوشگذرانی پرداختند، از پخت پیتزا گرفته تا فیلم ترسناک دیدن آخر شبی. با نمایان شدن اولین اشعه نور خورشید، استیسی برای رفتن به کار بیدار شد. برای چرخاندن زندگی اش بر خلاف رفتار پرنسسانه اش به رستورانی ایتالیایی می رفت و مشغول به کار می شد. درحالی که با عجله صبحانه را حاضر می کرد با بستن در کابیت یا برداشتن ظروف سر و صدا ایجاد می کرد. کلافه از خواب بیدار شد و با موهای بهم ریخته نشست و نگاهی به ساعت انداخت، ساعت ۶:۱۵ دقیقه بود. چشمش به تقویمی که رو به رویش به دیوار آویخته شده بود افتاد.
امروز روزی بود که باید به انتشاراتی برای انجام کارهای چاپ کتابش می رفت. از روی مبل در اومد و بدنش را کش و قوس داد. به وضوح صدای شکستن قولنج کمرش را می توانست بشنود. با همان سر و وضع به اتاق رفت و به سر و وضع خود رسیدگی کرد و از اتاق خارج شد. حالا ظاهر خود را ۱۸۰ درجه تغییر داده بود و بهترین لباس خود را بر تن کرده بود. موهای قهوه ای اش را دم اسبی بسته بود و مقداری که کوتاه بود، کنار صورتش آزاد گذاشته بود. به آشپزخانه رفت و پشت میز در کنار او نشست، پس از گفتن صبح بخیر مشغول خوردن شد. درحالی که استیسی نگاهش به صبحانه خودش بود پرسید. _کجا میری ببرمت؟. درحالی که نیمرو را با چاقو و چنگال نصف می کرد جواب داد.
_ممنون ولی نیازی نیست، خودم میتونم برم، تو برو به کارت برس. _یعنی چی که نیازی نیست؟ میخوام برم میبرمت. _نه ممنون راهم مقداری دورتر از اینجاست، با اسنپ میرم. وقتی دید که اصرار کردن جواب نمی دهد کنار آمد. _باشه هرجور مایلی، یک کلید یدکی بیرون زیر گلدان کنار دره، اگر اون موقع نبودم با اون درو باز کن و داخل شو. _باشه. پس از صبحانه با کمک یکدیگر میز را جمع کردند و از خانه خارج شدند. با خروج از ساختمان از یکدیگر جدا شدند و استیسی سوار بر ماشین شد و آنجا را ترک کرد. پس از گرفتن نزدیک ترین اسنپ، ۱۰ دقیقه ای جلوی او توقف کرد. از در عقب سوار شد و بی درنگ آدرس را گفت. پس از نیم ساعت بالاخره ساختمان اصلی انتشاراتی سِیج به چشمش خورد؛ یکی از معروف ترین شرکت های انتشاراتی کالیفرنیا که به سختی کتاب ها می توانند صلاحیت انتشار از این شرکت بزرگ را دارا شوند.
پس از حساب کردن هزینه پیاده شد و به آن چشم دوخت. اکنون فقط یک قدم تا تحقق بخشیدن به رویایش را داشت. یک قدم تا موفقیت و شهرت. در خیال خود نمی گنجید که روزی فرا برسد و پا در آنجا بگذارد و کتاب های خود را به سراسر جهان معرفی کند. با داخل شدن در آنجا ابتدا به سمت تابلوی راهنمای نقشه ساختمان رفت تا دفتر یکی از ناشران به نام آدام متیو را بیابد و برای راهنمایی و کمک به نزد او برود. پس از بررسی کامل فهمید که باید به راهروی سمت راست برود. وارد راهرو شد و درحالی که قدم می زد و از کنار بقیه رد می شد تابلو های کنار در اتاق ها را یک به یک بررسی می کرد. با رسیدن به اتاقی در ته راهرو با منشی او مواجه شد که یک مرد جوان بود و درحالی که حواسش به او نبود، مشغول صحبت کردن با تلفن بود. یک مرد با قد حدودا ۱۷۸ و موهای مشکی رنگ و پوستی گندمی روشن. بی صدا منتظر ماند تا صحبت هایش تمام شود.
از شانس خوبش زود تماسش پایان یافت و به سمت او برگشت. با دیدن او چشمانش گرد شد و نفسش در سینه اش حبس شد. با شوک بزرگی که به او وارد شده بود به چهره او خیره شده بود، حضور کسی که رو به روی او ایستاده بود را نمی توانست حظم کند. لرزی که به دست و پاهایش افتاده بود را می توانست حس کند. قلبش کوپ کوپ خود را به قفسه سینه اش می کوباند. البته این احساس متقابلا بود، چرا که مرد نیز با شوک به چشمان او خیره شده بود. هردو در آن لحضه مانند انسان هایی برق گرفته خشکشان زده بود. مغزش مدام به او هشدار می داد که همین آنجا را ترک کند اما بدنش یاری نمی کرد. با دیدن او تمامی خاطرات گذشته اش در صدم ثانیه مانند نوار فیلم از جلوی چشمانش شروع به گذشتن کردند. درحالی که علت تمامی آن خاطرات با لذت و درد و خوشی و ناخوشی هایش در جلوی چشمانش ایستاده بود دوباره آن احساس ترس و نگرانی و اضطراب و افسردگی در درون خود حس می کرد. اکنون شعله احساساتی درونش روشن شده بود که مدت ها بود آنها را خاموش کرده بود. ناگهانی به خود آمد و نگاهش را به پائین انداخت و قدمی به عقب برداشت تا به هشدار مغزش عمل کند اما...
کاورت منو یاد اموزش کاورای مهلا انداخت😅🫱🏽🫲🏻
اگه اشتباه میکنم ببخش منو
مهلا رو میشناسی؟ 😃 خب راستش از اون الهام گرفتم اینجور ساختم😅 چون دیدم کاور جالبیه گفتم خودمم اینجوری یکبار بسازم خفن باشه
اره میشناسمش
خیلی باحال شده کاورت
مرسی❤️
واسه یه داستان دیگه هم ساختم تقریبا اینجوره و بعد این دوتا تموم بشن اونو بتونم میزارم فعلا این دوتا دست و بالم بستن تموم نمیشن😄انگاری ک پایانی ندارن