قسمت پنجم...
در نهایت با رد کردن دو طبقه در طبقه سوم جلوی دری نزدیک به پلکان توقف کردند و استیسی پس از خارج کردن کلید از کیف کمری خود در را باز کرد و پس از باز کردن آن با دست به نشانه احترام به سمت در برای وارد شدن او اشاره کرد. به نشانه ادای احترام کمی خم شد و داخل شد. ساختمان نسبتا کوچکی بود ولی برای یک دختر مجرد و تنها می توانست مناسب ترین گزینه باشد. دارای یک آشپزخانه نسبتا کوچک و یک سالن در اندازه متوسط و یک اتاق بود. نگاهی اجمالی به کل سالن انداخت و با چمدان به سمت اتاق خواب رفت. به محظ داخل شدناز تعجب شاخ درآورد. سه عدد رگال لباسی درون اتاق بود. تا حالا این حجم از لباس را یک جا ندیده بود. حتی خود او اینقدر لباس نداشت. با کفش هایی رنگارگ و مدل هایی مختلف. در اینکه چمدانش را کدام قسمت قرار دهد گیج شده بود.
استیسی داخل اتاق شد و چندان را از او گرفت و گفت: _بزار خودم چمدانت بزارم. _اندازه یه فشن شو لباس و کفش داری، درست مثل همیشه. _خودت منو میشناسی که عاشق لباس و خریدم، حالا که قراره پیشم بمونی هرروز باهم میریم خرید میکنیم ولی فعلا باید یه قسمت از اتاق بهت جا بدم. با ماندن در این مکان و این وضعیت معذب بود و احساس مزاحم بودن می کرد. _اگرم جایی نیست مشکلی نداره، میرم هتل. دختر قاطع جواب داد. _نه اصلا، بعد مدت ها اومدی نمیزارم تنها تو هتل بمونی. _ولی راستش اینجا هم قراره موقتا بمونم، به محظ پیداکردن یه خانه با قیمت کرایه مناسب میرم یه خانه دیگه. _ولی چجوری؟ اینجا هزینه ها نسبتا بالاست چه کاری پیدا میکنی که از پس هزینه هاش بر بیایی؟.
_نویسندگی، با پول کتابام. _شوخی نکن. _شوخی نمیکنم، همین الانم کتابم توسط ناشرها تایید شده فقط مونده واسه عقد قرارداد چاپ و انتشار مراجعه کنم. _این که خیلی خوبه، چه کتابی نوشتی؟. _یه رمان ع.ا.ش.ق.ا.نه و ت.ر.س.ن.ا.ک میشه گفت. _اسمش چیه؟ چاپ که شد باید اولین نسخه چاپی بدی به خودم بخونم باشه؟. با دیدن علاقه او به خواندن کتابش لبخندی زد و جواب داد. _باش، اسمش ع.ش.ق و د.ر.ده. _اسمش که خفن بنظر میاد. _البته شاید دومین جلد نسخه چاپی رو به خودت بدم چون قول اولیش رو به د.و.س.ت پ.س.رم بروس دادم. استیسی که گویا اولین بار باشد از این اطلاع داشته باشد با تعجب و فک باز پرسید. _د.و.س.ت پ.س.ر داری؟. با تعجب جواب داد. _بله. کنجکاو بازدی او را گرفت و درحالی که چشمانش را ریز کرده بود او را به سمت تخت کشاند و بر روی آن نشاند و پس از نشستن در کنار او پرسید. _چند سالشه؟ جذابه؟ چیکاره هست؟. _واو واو واو! صبر بکن یه لحضه. _یالا بگو دیگه، اولین باره میشنوم ازت که ر.ل زدی، بعد انتظار داری سوال نپرسم؟!.
_بپرس ولی کم کم، نه یک جا هرچی سوال تو سرته...خب اسمش بروسه و بوکسوره و توی یه باشگاه کار میکنه، حدود بیست شیش بیست و هفت سالشه. دختر کنجکاو گفت:_از اخلاقیاتش بگو. _همینقدر کافیه زیاد فضولی نکن راجبش. بلند شد و به سمت چمدان رفت. آن را بر روی زمین خواباند و زیپش باز کرد و سپس روی به استیسی کرد و گفت: _حالا وسایلم کجا بزارم؟. دختر بر روی تخت بلند شد و به سمت کمد دیواری رفت و گفت: _برات توی کمد جا باز میکنم وسایلت بزاری. سپس شروع به جداسازی وسایل و باز کردن مکان برای وسایل او کرد. _میتونم از ح.م.ام استفاده کنم؟. _البته راحت باش، فکر کن خانه خودته. حوله لباسی اش را درون چمدان درآورد و به سمت ح.م.ام که درون اتاق بود رفت. پس از دوش کوتاهی به اتاق برگشت و وقتی چمدانش را ندید به سمت کمد دیواری رفت و پس از باز کردن آن، آن را در قفسه پائین دید که کیفش نیز همانجا قرار داده بود.
دست برد که چندان را همراه با کیف خارج کند اما با صدای استیسی ایستاد. _وایستا، لباسات اونجا نیستند، اونها رو بالا روی میله چیدم، جای لباسای خودم. _ممنون. بلند شد و لباس راحتی برداشت. استیسی در کنار چارچوب در تکیه داده بود و ایستاده بود. _میشه بری، میخوام لباس بپوشم. دختر ابرویی بالا داد و پرسید._بیخیال از من خجالت میکشی؟! اصلا عوض نشدی. سپس چشمانش چرخاند و از اتاق خارج شد و در را پشت سرش بست. با خیال راحت حوله را از ت.ن.ش انداخت و لباس را بر تن کرد. موهای خیسش که بر روی صورتش ریخته بودند کنار زد. نگاهی به خود در آینه انداخت که با آن ست شلوار و پیراهن صورتی خرسی کیوت تر شده بود. با به یادآوردن نام《پیشی صورتی》که هربار آن را می پوشید و بروس او را می دید به این نام او را صدا می زد، خنده بر لبش نشست. با به یاد آوردن او ناگهانی یادش آمد که قول داده بود به محظ رسیدن به او و پدرش زنگ بزند و آنها را مطلع کند. تلفنش را درون کیفش در آورد و شماره بروس را گرفت. تلفن فقط بوق می خورد، منتظر ل.ب پائینش را کمی گ.ا.ز گرفت. داشت کم کم نگران می شد که...
نظرات بازدیدکنندگان (2)