
*فلش بک به ۲۳ سال پیش* *فئودور* نگاه به دستای کوچولوش کردم. با لبخند گفتم(یعنی من الان یه خواهر دارم مامانی؟) مادرم با لبخند نگاهم کرد و گفت:(بله ) (اسمش چیه؟) (آتسوشی) (اون خوشگله) (درسته خوشگله . مثل برادرشه) (هانا چان! اینجا رو ببین من یک خواهر دارم) (خیلی خوبه فئودور ) (هانا چان بیا باهم بزرگ شدن آتسوشی رو تماشا کنیم) (و ازش مراقبت می کنیم) (این خیلی خوبه فئودور و هانا) (مرسی مامان) (مرسی خانم) هانا و پدر و مادرش خدمتکار های ما بودند ولی من و هانا به هم نزدیک بودیم و من واقعا دوستش داشتم. *۳ ماه بعد* مامان و بابا با آتسو رفتن بیرون و برنگشتن . بالاخره صدای زنگ اومد . مامان با چهره ای گریان محکم بغلم کرد پرسیدم(چیشده مامان ؟) (آبجیت رو دزدیدن) * ۱۵ سال بعد*هانا با عجله به سمتم میومد(چیشده؟) (آتسوشی رو پیدا کردم ) مثل اینکه خواهر عزیزم توسط یک مردی به اسم ناکاجیما دزدیده شده. اون مرد دشمن خانواده ما بود ، به زودی با مرگش تقاص مرگ مادرم رو پس میده. *پایان فلش بک* *چویا* زنگ زدم به دازای ولی رد تماس زد.
گوشی رو خاموش کردم و رو به موری گفتم:(دیدی؟ میخوام بکشمش.) (تقصیر خودته!) (اما موری سان...)(چویا وقتی بهت میگفتم اینکار رو نکن، گوش نکردی دیگه) (موری من میخوامش ) (مثل مادرت رو مخ نباش) (چی داری میگی؟) ( تو چیزی درمورد گذشته نمیدونی . مادرت منو دوست داشت ولی ازدواج من و اون جز تباهی هیچ چیز دیگری نداشت پس فقط سعی کن دازای رو نگه داری.) گوشی چویا زنگ خورد . دازای بود ! سریع جواب داد. (کاری داشتی؟) (سلام ) (سلام . خب ؟) (من برگه ها رو امضا نمی کنم) (چی؟) (دازای من برگه ها رو امضا نمیکنم) (اما...) (باید باهم حرف بزنیم، بیا همونجای همیشگی ) (باشه) *گین* سرم را بین دستام گذاشتم و رو به تاچیهارا گفتم:(یعنی آتسو خواهر فئودور هست؟) (درسته ) ( من اون فئودور لعنتی رو میکشم) (هنوزم عین قدیما زود عصبی میشی گین ؟) (تو هم هنوز نخود تو دهنت خیس نمیخوره) (اممم...شاید) (میگم تاچ...) حرفم رو خوردم.(چیزی شده؟ )سرخ شده بودم . سرم رو انداختم پایین و با صدای آرومی گفتم(دوست داری برگردی؟) اونم سرخ شد. (...) (درک میکنم که نمیخوای برگردی پس خداحافظ) از جام بلند شدم و خواستم دور بشم که دستم کشیده شد.(شاید)
*آتسوشی* نمی تونستم بخوابم. چشمام روی هم نمی رفت . نمیخواستم تکون بخورم که آکو بیدار بشه. اصلا کیویکو با من دیگه چیکار داشت؟مگه خودش نبود که ولم کرد؟ قطرات اشکم ریختند. چرا من اینقدر بدبختم؟ *آکوتاگاوا*احساس کرد بالشتم داره خیس میشه. سر برگردوندم و با چهره گریون آتسو مواجه شدم. چشماش بسته بود و در سکوت گریه می کرد. (آتسو!) با تعجب چشماش رو باز کرد، با دیدن من گریه اش صدا دار شد(من باعث عذابت شدم آکو!منو ول کن! )محکم تو آغوش کشیدمش و گفتم(همه چیز رو درست میکنم، تو عذاب وجدان نداشته باش) (اما ...) (آتسوشی من نمی ترسم تو هم نترس) (ب...باشه )(درسته که اینجا جهنمه و من شیطانم برات ولی تو فرشته ی منی و من اینجا رو برات بهشت میکنم)(آکو تو شیطان نیستی! یه زمانی بودی ولی الان نیستی!)*آتسوشی* آکو رفته بود شرکت و منم حوصله ام سر رفته بود. گفته بود نرم بیرون ولی واقعا خطری نداشت!لباسام رو پوشیدم و راه افتادم.روبه روی شیرینی فروشی ایستادم و چندتا کوکی برای آکو خریدم. مطمئنم خوشحال میشه! میخواستم برم شرکتش .
تلفن زدم تا مطمئن بشم اونجاست. بعد دوتا زنگ برداشت. (بله؟) (کجایی آکو؟) (شرکت!) (کی میای خونه؟) (برای ناهار نمیام) (چرا؟)(یک کار فوری دارم) (یعنی تا شب باید تنها باشم؟) (آره فقط از خونه خارج نشو) زیر لب گفتم(فکر کردم الان روابطمون بهتر میشه ، نگو که بدتر شد! مگه پادگانه ؟ منو تو خونه حبس کرده!) (چیزی گفتی؟) (نه) (باشه پس...) ناگهان صدایی حرفش رو قطع کرد. (عزیزم بیا غذا) (آکو این صدای چی بود؟) (چیز خاصی نیست آتسو) (یکی به تو گفته عزیزم بیا غذا بعد تو میگی مهم نیست؟) (آتسو کسی به من نگفته عزیزم بیا غذا) (میذاشتی یه روز از حرفات بگذره بعد) (آتسو من تو شرکتم و کسی به من نگفته عزیزم بیا غذا ) (ولی من شنیدم) ( اون منشیم بود که داشت به دستیارش می گفت) (چرا صداش تو اتاق تو بود؟) (چون من وسط جلسه بودم که تو زنگ زدی و منم جلسه رو تمامش کردم و منشیم و دستیارش داشتند وسایلشون رو جمع می کردند که برن ناهار ) (واقعا؟) (تو به من شک داری؟) (نه ولی من یک...) جمله ام ناتمام ماند و به جاش با صدای جیغ همراه شد. (اتسوشی!)(آقای محترم همسرت دیگه مال ماست )... نتیجه رو حتما نگاه کن
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تروخدا پارت بعدیو بزار من هر روز میام تست چیو زیر و رو میکنم به امید اینکه یه پارت جدید ساخته باشی دارم از فضولی میمیرمممم آتسوشیمونو بردننن؛-؛
امشب میذارم
عرررر تبریک میگم اسکار برنده شدی خاعرمممم
آره
خودم هنوز هنگم باورم نمیشم
سلام عزیزم تو به مراسم تستچی اسکار دعوت شدی شاید اسمت تو برنده ها باشه 🤷
تلوخدا چویا و دازای رو برگردون 🥺
اوکیه
خیلی خوب بید
ممنانم
خاعش
عالییی بودد
بنظرم دازای و چویا بازهم باهم باشن✨️
مرسی
اوکیه
مثل همیشه عالییییییییی
مرسییییی