خوووووو..سلووومخوبیدپخبر...هشدار:ابقندهمراهخودداشتهباشید....ولایکوکامنتوفالویادتوننره!!!
ساعت ۵ نیم بود رفتم توی اتاقم لونا داشت کتاب میخوند و من رو تخت دراز کشیدم ک لونا گفت:شنیدم ۱۰۰ امتیاز برای اسلیترین گرفتی..درسته؟ نیم خیز شدمو گفتم:اره گفت:داره نظرم دربارت عوض میشه با اینکه دختر ی قاتلی ولی.. گفتم:اون قاتل نی و اینکه ممنون و گرفتم خوابیدم ساعت شیشو رب از خواب پاشدم و رفتم حموم و ی هودیو و شلوار مام استایل زغالیو و ی پافر سبز لشکری پوشیدم و موهامو بافتم و ی کلاه مشکی سرم گذاشتم و راهیه بیرون شدم توی راه دراکو دیدم و باهم سمت ی کافه توی کوجه دیاگون رفتیم...کوچه نسبت ب اوایل سال خیلی خلوت تر بود و رفتیم ی نوشیدنی کره ای خوردین و دراکو حساب کرد و کلی باهم حرف زدیم...حدود دو ساعت بیرون بودیم ک هواداشت تاریک میشد دراکو گفت:بریم جنگل؟ گفتم..الان؟ گفت:اره نگران نباش میریم قسمتی ک هاگوارتز قابل دیدرس باشه گفتم:با..باشه و رفتیم جنگل...
روی چمنا دراز کشیده بودیم ک سکوتو شکست گفت:رز نظرت درباره ی من چیه؟ نمیدونستم چرا داره این سوالو میکنه گفتم:خوووو..اون قبلنا تصورم ازت ی پسر بد اخلاق مغروره بی خاصیت بود ولی الان ک باهات بیشتر اشنا شدم فهمیدم بیشتر پسر مهربونی هستی ولی درونگرا ادم باید خیلی باهات صمیمی شه ک اینو بفهمه گفت: یعنی تو الان با من صمیمی؟ گفتم:نه..شاید...حالا میشه من ی سوال بپرسم؟ گف:اره گفتم:اون تار مو برای کی بود؟ گفت:واقعن میخوای بدونی؟ گفتم:البته گف:اون تار مو..تار موی تو بود نیم خیز شدم گفتم:م..م..من ولی چجوری؟؟؟؟؟ گف:اون چند شب ک سر شام نبودم میرفتم تو اتاقت از اونجایی ک هیچکس توی سالن اسلیترین نبود از روی تخت و لباسات تار موهاتو بر میداشتم خیره بهش نگا میکردم و اون نگاش ب اسمون بود نفس کشیدن برام سخت بود نمیتونستم تکون بخورن ک نشست و از توی جیبش ی جعبه دراورد و گذاشت توی دستای من درشو باز کردم ی گردنبند با سنگ زمرد سبز بود وگردنبدو توی دستام گرفتمو گفت:این برای توعه گفتم:اخ...اخه این خیلی...گفت:اصن نگران قیمتش نباش ارزش تو خیلی بیشتره ک گردنبندو از توی دستام گرفتم اومد پشتم موهامو زد بالا و گردنبندو بست و زیر لب گفت:هرکس اینو ببینه میفهمه تو دیگ برای منی گفتم:ول..ولی گفت:ولی نداره من هنوز توی شک بودم ک گفت:پاشو باید بریم هاگوارتز و دستمو گرفتو باهم رفتیم سمت هاگوارتز...
وارد هاگوارتز شدیم و از هم خدافظی کردیمو رفتم سمت اتقم درو باز کردمو روی تختم دراز کشیدم و گردنبندو سرشو اوردم بالا و لبخند زدم و چشمامو بستم ذوق کردم...لباسامو عوض کردمو رفتم سمت سرسرا..ک رایانو دیدم رفتم کنارش نشستم گفت:سلاااام خوبی؟ گفتم:اره تو چطوری گفت:مرس مث اینکه امروز زیادی خوش گذشتا با ی شیطونیه خاستی گف گفتم:هعیییی...چطور؟ گفت:بابا دراکو همه جا رو پر کرده ک امروز بهت گردنبند هدیه داده رفته بودید بیرون و بهت اعتراف کرده چشمام گرد شده بود گفتم:وا..واقعن؟ گف:نه از رو هوا...اره دیگه گفتم:از دست دراکو اهه شروع کردم شام خوردنو شب تصمیم گرفتم برم سمت برج نجوم توی از پله ها بالا میرفتم ک مردیو دیدم از پشت شبیه لوپین بود و داشت ماه نگا میکرد ماه گفت:فردا دوباره اتفاق میوفته و برگشت و من قایم شدم و رفتم پایین...یعنی چی اتفاق میوفته؟(بپر نتیجع)
وایی من قفلی زدم رو آهنگ Shot Down بلک پینک هی میخونمش ولی آهنگ عشق تو دروغ بود دیگه هم ایرانیش هست هی میخونم
اهنگ عشق تو دروغ بود دیگه افتاده سر زبونم😂
عالی بود
چالش : اهنگ( من عاشق دختر شاه پریان هستم) این اهنگ عاللللی بهت پیشنهاد میکنم حتما گوشش بدی
حتمنننننگوشمیدمممرسیکمعرفیکردی...🙃
کی پارت بعد رو میزاریی
تااخرامروزیافرداصبمیزارم....🌌💜
فکر کتم قراره فردا شب لوپین گرگینه شه 🌑🐺
فردامیشه..ولیهنوبقسمتسیریوسنرسیدیم
آجی میشی ؟ 🙃
اریمیشمممم....💜🥳
اصل میدی ؟
تویپارتمعرفیداستانمهسکاملترش...ولیالانمیگمدنیزم...۱۳سالمه...بیوگرافیهشماعمخوندم...🙂💙
مرسی