ناظر جونم تورو خدا رد یا شخصیش نکن
دکترا سعی میکردن آرومش کنن.تا اینکه مجبور شدن بهش آمپول آرام بخش بزنن. کم کم آروم شد و بعدش یکم خوابید. تا مامانش به هوش اومد .کنار تخت دخترش نشست .منتظر بود به هوش بیاد.تا ا.ت. به هوش اومد. مامانشو با چشمای خیس دید که نمیدونست بخاطر احوال دخترش گریه کنه،یا بدبختیه خودش!
ا.ت. با لکنت فراوون گفت:ما..م...مام....مامان! مامانش که دید به هوش اومده شر شر اشک ریخت گفت:دخترم ! بعد یه بغل محکم کردشو کلی بوسیدش. تا شب روی تخت کنار ا.ت. بود.موهاشو نوازش میکرد وهی خدا رو شکر میکرد که دخترش زندست.
سوجین:دختر دوردونه ی مامان......عشق مامان...... نفس مامان....... تک و تک دونه ی مامان...... *و همینجوری کنارش نوازشش میکرد* تا ا.ت. در کنار مامانش به خواب رفت. ولی مامانش خواب به چشمش نمیومد. اروم ا.ت. رو که بغلش بود خوابوند رو تخت و تا طلوع خورشید به صورت دخترش که خواب بود خیره شده بود .
ساعت های 9 اینا ا.ت. بیدار شد مامانشو دید که داره نگاهش میکنه گفت:سل....سل.....لا....م.....صُ....صُصُ....صُ....بتو....ن....بِ...خی.....ر سوجین:صبح تو هم بخیر! ا.ت.:چی...چی....شد....ده.....ک....که.....سر....ه...حا..ل...لین؟
؟ سوجین:یه سوالی ازت داشتم. ا.ت. :چ.....چه....سوا...لی؟ سوجین:پیش کی میخواستی بری ؟ ا.ت. سرشو انداخت پایینو زیر لب یه چیز عجیب غریب گفت. سوجین :میشه بلند تر بگی؟ ا.ت. گفت:پیش بابا. سوجین لبخندش محو شد وبه زمین خیره شد.
عالی
لطفا پارت بعدو بزاررر
خوشحالمیشمتومسابقمشرکتکنیشایدتوبرندهیخوششانساینمسابقهباشی-!^-^🍜🍓