
از زبان مرینت : یه حال آشفتهای داشتم از دیشب تا حالا میخواستم کاری انجام بدم که سرگرم بشم پس رفتم پروژه تو سالن قدم بر می داشتم که رسیدم به اتاق ادرین رفتم داخل دیدم لوکا هم اونجاست ادرین گفت کاری داشتی جواب دادم نه مهمون داری مزاحم نمیشم بعدا با هم صحبت میکنیم و از اتاق اومدم بیرون به دیوار تکیه دادم دور و اطراف مو نگاه میکردم هیچکس نبود
همه سخت مشغول کار بودن همین لحظه صدای باز شدن در اتاق ادرین و شنیدم و طولی نکشید که ادرین و جلوی خودم دیدم گفتم تو میدونی من نمیخوام لوکا رو ببینم و مدام کاری میکنی که یاد اون بیفتم از همه بدتر میاری تو اتاقت که مثلاً میونه مارو مثل قبل کنی حتی اگر هم لوکا این وبخواد من نمیخوام انقدر تند حرف زده بودم که نفس نفس میزدم
ادرین کمی اومد جلو تر گفت من باید از کجا میدونستم که تو میای بعدشم وقتی اومده حاوی اتاقم وایستادن نمیتونم که اجازه ندم بیاد داخل گفتم آره تو راست میگی اصلا من نباید بیام اینجا جای من نیست هنوز چند قدم بیشتر نرفته بودم که کشیده شدن به سمت عقب ادرین گفت من همچین حرفی زدم
تلاش کردم که بتونم برم ولی بی فایده بود گفتم خواهش میکنم ولم کن بزار زندگی مو بکنم نمیخوام هیچکس برام دل سوزی کنه نزدیکتر اومد و منو تو آغوشش جا داد گفت من جز هیچکس حساب میشم دیگه آره زبونم بند. اومده بود نمیدونستم چی بگم انکار فقط همین و میخواستم و یه محبت کوچیک برای خام کردن من کافی بود
یادم اون وقت لوکا هم این جوری بهم محبت میکرد و هوا مو داشت ولی دیگه خبری از هیچکدوم این ها نیست جواب دادم لوکاهم این جمله رو بهم گفت یکم فاصله گرفت انکار میخواست چیزی بگه با به زبون آوردن جمله ببخشید فقط هر موقع خواستی میتونیم بریم دنبال پدر لوکا و رفت تو اتاقش
دو هفته قبل از رفتن لوکا : از زبان مرینت با لوکا کنار رود سن نشسته بودیم و اون داشت گیتار میزد آهنگ که تموم شد به من نگاه کردو پرسید دوست داری بیام با خانوادت در مورد ازدواج مون صحبت کنم
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالی بود آجی
ممنون
عالی بود اجی خوشگلم😍
ممنون ،🥰
عالیییی مثل همیشه
مرسی نظر لطفته
-سرفه فیک میکنم و شروع به صحبت میکنم
های مادام/موسیو من کیم سوکجین هستم،زیاد کارت ندارم فقد خواستم بگم اگه میخواستی فنم بشی فالوم کن و به تست بیوم سر بزن^^🍶
Thankful•-•!
-ᴊɪɴ
راستی اجی شرمنده به داستانت سر نزدم سرم شلوغه باید به بقیه داستان های دیگران هم برسم البته چند وقتیه پروفایلت رو گم کردم💔
من عاشق داستاناتم
اشکالی نداره میدونم همه تو طول روز کار هایی دارند که سرشون شلوغه میشه
مرسی که درک میکنی
عالییییییییییییییییییییییی
مرسی
من ممنونم بابت این داستان راستی چرا زمهیر قلبم را دیر میدی اگر فضولی نیست و می تونی جواب بده
نه اصلا فضولی چی عزیزم اشکالی نداره سعی میکنم سر فرصت بزارم ولی گاهی اوقات که سرم شلوغ دیر میشه دیگه ببخشید
ممنون
من منتشرش کردم
ممنون لطف کردی