از زبان مرینت : امروز یه جلسه مهم تو سازمان بود و همه منتظر بودیم که پدرم بیاد راستش پدرم خیلی دوست نداره کسی تو این سازمان بدونه من دخترشم هر موقع هم که ازش میپرسم میگه چون من قرار رعیس آینده این ساز مان باشم و ممکن آسیب ببینم
پدرم اومد داخل و نشست جای همیشگی خودش و گفت امروز یه عضو تازه کار داریم و به پسر جوانی که روبه روی من نشسته بود اشاره کرد و گفت ایشون ادرین اگراست عضو جدید سازمان ما هستن فقط برای معرفی ایشون گفتم به این جلسه بیاید میتونید برید
تو اتاقم بودم و داشتم رو یه پرونده کار میکردم که صدای در اومد گفتم بفرمایید که همون عضو تازه کار اومد تو و رفت سراغ پرونده ها و یکی رو برداشت بلند شدم و رفتم جلو و گفتم ببخشید نمیتونم اجاره بدم این پرونده رو از این اتاق بره بیرون
گفت من نیازی به اجازه شما ندارم گوشی مو برداشتم و زنگ زدم به پدرم که بیاد طبقه بالا زیاد طول نکشید که پدرم اومد گفت چه اتفاقی افتاده گفتم شما به ایشون اجازه این و دادید که پرونده رو ببره به اتق خودش گفت آره از قبل به من گفته بود و رو به اون گفت شما میتونید برید اونم رفت
بعد از رفتن اون پدرم گفت دفعه آخرت باشه با کسی این طوری رفتار میکنی ها گفتم چشم دیگه تکرار نمیشه و رفت بیرون دوباره ذهن خودم و رو پرونده متمرکز کردم داستان واقعا عجیب بود از فردا باید تحقیقات رو جدی تر شروع کنم
دوستان شرمنده اگر خوب نبود چند بار نوشتم ولی بهتر از این نتونستم
عالللییی مخصوصا وقتی تام رو سرد نشون دادی اممم این یک تبلیغ نیس ی پیشنهاده...
کریستال ابی یا Blue Crystal: مرینت دختری زندانی شدست؟ مثل گیسو کمند نه بابا پرنس سرد نگران شده؟؟؟ یعنی مرینت خاهرشه؟؟؟ دختر پیشگوی؟؟؟ مرینت دختر اون زنه؟؟ دیانا میشه به این داستان سر بزنی؟ ممنون میشم...
عالی
ببخشید بعد
عالیی بود پارت لعد کی میاد؟
احتمالا فردا بزارم
عالییییییی بعدییییی
ممنون چشم
عالی بعدی آجی
ممنون چشم
محشر بود 😍🧸💫
مرسی
عالییییی😍😍
بیا پیوی پیام دادم😜😜
مرسی
چشم
عالییییی
ممنون
عالی ادامه بده
مرسی چشم