
از زبان ادرین : واقعا گیج بودم نمیدونستم چی بگم داد زدم کافی بس کنید پدر شما چطوری تونستید این همه مدت من و مادر و از خودتون بی خبر بزارید و به ما نگید که زنده ایدگفت باید برات توضیح بدم که لوکا به یکی از مأمور هاش اشاره کرد که منو ببره وقتی ازشون دور شدیم طوری که دیگه مارو ندیدن نویه حرکت خودمو از دست مامور لوکا آزاد کردم و بدون اینکه فرصتی بهش بدم ضربه ای به سرش زدم که بی هوش شد گوشی مو ازم گرفته بودن از تو جیبش برداشتم و رفتم پشت دیوار میخواستم به پلیس زنگ بزنم ولی اگه پدرم دستگیر بشه چی دو دل بودن و گذاشتم کنار و زنگ زدم
از زبان مرینت: بعد از اینکه ادرین و بردن لوکا گفت هنوز کارمون باهم تموم نشده ها باید قرص رو بوخوری دستمو بردم سمت قرصی که رو میز بود تو دل خودم گفتم خداحافظ پدر و مادر خداحافظ ادرین و قرص رو خوردم طولی نکشید که صدای آژیر پلیس شنیده میشد منم سرگیجه گرفته بودم و دیگه متوجه نشدم چی شد
از زبان ادرین : بعد از اینکه زنگ زدم مدت زیادی طول نکشید که صدای آژیر پلیس بلند شد منم خیلی با احتیاط رفتم جلو ولی کسی نبود حتما فرار کردن دیدم مرینت رو زمین افتاده رفتم سمتش تکون نمیخورد نشستم رو زمین و بغلش کردم گفتم مرینت چشمانم بار کن مرینت مدام صداش میکردم ولی فایده ای نداشت پلیس ها رسیدن ولی اصلا برام مهم نبود گوشی مو برداشتم و زنگ زدم آمبولانس
تقریبا بعد از. پنج دقیقه رسیدن مرینت و بردیم بیمارستان و بستری کردن مثل دیوونه ها تو سالن راه میرفتم که یه دکتر از اتاق مرینت بیرون اومد رفتم سمتش گفتم حالش چطور گفت متاسفانه امید زیادی نیست و رفت دستی روی شونم احساس کردم برگشتم دیدم پدرم. گفت واقعا دوسش داری نه منظورم مرینت به هر حال نیازی نیست نگران لوکا باشی اون دستگیر شده صدایی گفت دوسش نداره عاشقشه و مادرم اومد جلو و گفت درست میگم و ادامه داد ببخشید تو این یه سال همچین حقیقتی رو ازت مخفی کردم متوجه شدم منظورش غزیه پدرم گفتم مشکلی نیست و رفتم سمت اتاق مرینت حتی تو این موقعیت صورتش زیبایی خودش رو از دست نداده بود
نشستم رو صندلی کنارش و گفتم مرینت بیدار شو خواهش میکنم من بدون تو نمیتونم ادامه بدم واقعا نمیتونم که احساس کردم دستی رو دستم قرار گرفت مرینت چشماشو باز کرد و گفت ادرین من اینجا چی کار میکنم محکم بغلش کردم و گفتم دیگه با من این کار و نکن گفت منظورت چی گفتم من عاشقتم مرینت لبخندی زد و گفت منم همین طور که یهو کاگامی اومد داخل گفت سلام رو به مرینت گفت ببخشید اگه ناراحت شدی من متوجه شدم تو و ادرین واقعا. برای هم ساخته شدین امید وارم خپش بخت بشویید و رفت مرینت روبه من گفت اون واقعا دوست داشت ولی خوش حالم که بالاخره به رسیدیم بعداز اون همه درد سر اصلا باورم نمیشه تو همونی باشی که ازش متنفر بودم گفتم آره درست منم خوش حالم و به این نتیجه رسیدم که عشق ساده نیست
پایان ❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤❤️🖤🖤❤️🖤 ببخشید اگر بد بود
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود ای کاش ادامه داشت 😪
عالییییییییی هیچم بد نبود
عالی بود
عالی
عالی بود اجی ببخشید خیلی نمیام پیشت خیلی سرم شلوغه این روزا
عااااااااااالی
عالی بودددددد
مگه میشه شما داستان بنویسی و عالی نباشه ؟!
ممنون
نظر لطفته ،❤️❤️❤️❤️
عالی آجی
مرسی
عالی بود 😊
اجی میشی؟
ممنون حتما
دیانا هستم ۱۵ ساله خوش بختم آجی
همچنین 😊
سارینا ۱۲
عالییییییی بود
مرسی