- این شمشیره، باید سعی کنی که درست ازش استفاده کنی.
تومان و اریک، داخل دشت بزرگی بودند و اطرافشان پر از خرده چوب و کاه بود. باقیمانده ی آدمک های تمرینی که اریک، با چاقو، سوراخ سوراخشان کرده بود. نمیفهمید. تومان، مدام به او یادآوری میکرد باید قدرتش را کنترل کند. البته، نسبت به چهار سال پیش، خیلی بهتر شده بود. وقتی که از سوء تغذیه، استخوان هایش معلوم بود و بدن پر از زخمش، بسیار ترسناک بود. «شمشیر؟ بالاخره بهم دادیش!»
اریک، از خوشحالی بالا و پایین پرید و فریاد زنان، چشم بندش را از روی چشمش کند و شمشیر را درون دستش گرفت، تا جریان قدرتش را درون آن حس کند. اما، هیچ چیز حس نکرد. شمشیر، تقلبی بود. «اما تو قول دادی که شمشیر واقعی بهم میدی!» شمشیرش را جلوی پای تومان انداخت و ادا درآورد. تومان، بسیار خونسرد، شمشیر را از روی زمین برداشت و شمشیر خودش را به سمت اریک پرتاب کرد. «تو با شمشیر من بجنگ، من با شمشیر تو!» اریک، شمشیر استادش را مشتاقانه از روی زمین برداشت و حمله کرد. با حمله ی اول، خلع سلاح شد و از پشت، روی زمین افتاد. پشتش را مالید و دندان هایش را به هم فشرد. «اصلا نخواستم.» شمشیر جدیدش را از تومان پس گرفت و به سمت اتاقش به راه افتاد.
برای خواندن ادامه، به نتیجه بروید. لطفا به نظرسنجی هم جواب بدهید
یعنی اون ازمایش ها هم روی تومان انجام شده؟
آره آره
بعدا میفهمیم چرا
خیلیی عالیهههه
آخی چه قشنگ
مرسیییی