دخترک کنجکاو، اخم کرد و به سمت اریک رفت. ترسش، خیلی زود ریخته بود. به انگشت پسرک، تلنگری زد و قسمتی از دامنش را پاره کرد و دور آن پیچید. «خودت رو توی آینه نگاه کردی؟ خیلی ترسناک شدی... بنظر میاد که حافظت رو هم از دست دادی. اما روی لباستو ببین، مثل اینکه اسمت اریکه.» اریک، به دست دیگرش، لباسش را بالا آورد و جلوی صورت گرفت. - اِ... ریک! اسممه؟ دخترک، خندید و حروف را در هوا نوشت.
- ما هر هفته، یه گاز رو تنفس میکنیم و وقتی بیدار میشیم، اینجاییم. هیچوقت از فاصله ی زمانی بیهوش شدنمون تا به هوش اومدنمون خبر نداریم. اما ببین... اونجا یه آینه است که میتونی خودتو توش ببینی. اریک، روی پاهایش ایستاد و به سمت آینه رفت... و از وحشت، داد کشید و روی زمین افتاد.
درون آینه، پسرک لاغری را میدید که کبودی هایش فراوانی روی دست و پاهایش بود. چای فرو رفتن سرنگ ها، روی دستانش معلوم بود و باند قرمز از خونی که بسیار ناشیانه پیچیده شده بود، شل و ول، تا حدودی، جلوی رفتن خونش را میگرفت.
اما چیزی که وحشت را به جانش انداخته بود، چشمانش بود. چشم راستش به رنگ آبی میدرخشید. اما چشم سمت چپش، مانند یک گوی بود که به عنوان چشم، روی صورتش قرار گرفته بود. مردمکش سفید بود و اطرافش مشکی. ترسش را کنار گذاشت و درون آینه، چشمش را به دقت نگریست.
آخی بیچاره