سلام خب خب قسمت بعدی هم گذاشتم قراره در قسمت های بعدی راز های بزرگی کشف بشه🤗😉
لی لی:قطب نما از کار افتاده بود هیچی کار نمی کرد دیدم یواش یواش داریم می چرخیم وای نه گرداب😖همه ترسیده بودن به جز مکس البته به روش نمی یاورد. نمی دونستم چی کار کنم هر لحظه بیشتر داخل گرداب می رفتیم،که یک دفعه دیدم تند تر و تند تر داریم می چرخیم.
لی لی (lily):وای نه ما داریم می ریم پایییییییین همه پناه بگیرید(اینو داد زد جملات بعدی هم با داد هستن)ناشناس:نه من نمی خوام بمیرم!!!!ناشناس۱:نه من می خوام بچه ها مو ببینم!!!! کاپیتان مکس(max):آروم باشید. ناشناس۳:آخه چجوری!!!
دیگه دیر شده بود لی لی:ننننننننننننننننه دیگه هیچی ندیدم......چشم مام رو باز کردم دیدم تو بیمارستانم گفتم امکان نداره رو تخت بیمارستان رو نگاه کردم خودم بودم فهمیدم این
فهمیدم این قضیه برای ۱۰ سالگیمه:مامان مامان مادرم:چی شده عزیزم؟من:هیچی فقط می خواستم نری جایی همین جا پیشم باشی مادرم:عزیزم نمی تونم همیشه پیشت باشم که
من:نه مامان من می ترسم مادرم:عزیزم ترس نداره که میری شغل پیدا می کنی ازدواج می کنی بچه دار میشی من:مامان دوست دارم هیچ وقت از پیشم نرو مادرم:منم دوست دارم من همیشه تو قلبتم تو هم تو قلب من
لی لی: گریم گرفته همینطوری به چشای مامانم نگاه می کردم خاطره داشت محو می شد گفتم نه مامان نرو مامااااااااان...پاشدم تو زندان بودم اما توی اب!!!نگهبان گفت خواب بد می دیدی. گفتم اره
گفتم اره بهشون نگاه کردم پری دریایی بودن به خودم نگاه کردم خودم نبودم؟ یکی از نگهبان ها داد زد شاهزاده خانم ایشون بهوش اومدن. گفتم شاهزاده؟
پس تو قصرم. شاهزاده اومد ولی اون ور تر بود نمی تونستم ببینمش می گفت:چی شده؟کی پیداش کردین؟چطور اومده اونم یه انسان!؟ نگهبانه گفت:شاهزاده حدود ۱ ساعت پیش پیداشون کردیم
مثل اینکه با کشتی اومده بودن همه مرده بودن اما ایشون زنده بودن!شاهزاده:امکان نداره. شاهزاده اومد نزدیک تر نزدیک تر تا رسید باور نمی شد😨😨او...ن ا..و..ن.....
تموم شد می دونم کمه اما قسمت ۶۷۸ سوپرایز دارم ممنون👋🌹
نظرات بازدیدکنندگان (3)