سلامی دوباره این هم قسمت دوم امروز ۲۸ اسفنده پنج شنبه هستش و قرار شد یک روز در میان بزارم یعنی قسمت سوم رو ۱ فروردین می زارم فردا نه پس فردا خب حالا برید سراغ داستان
جونیور تا دید الکس تمرین نمی کنه داد زد گفت:آهای الکس!. اما الکس توجه نکرد و این دفعه جونیور آتیش پرت کرد،الکس جاخالی داد اما آتیش طرف من اومد و بعد فقط صدای داد شنیدم و دیگه چیزی نفهمیدم😴(خب برید ادامه داستان راستی بچه ها اسم گروه برای این گذاشتم بلک وایت چون اونها رنگ موهاشون تغییر می کنه و ۱۰۰ درجه تغییر می کنه و چونکه مشکی و سفید خیلی متفاوت این اسم رو گذاشتم)
بیدار شدم توی بیمارستان مریخ بودم،بلند شدم و رو تخت نشستم. در نیمه باز بود،صدای دکتر و الکس می اومد،دکتر می گفت:حالش خوبه نگران نباشید ولی به آقای جونیور بگید مواظب باشن قدرت روی مردم عادی خطر زیادی داره. الکس گفت:چشم،می تونم برم ایشون رو ببینم؟ دکتر گفت:بله چرا که نه! و بعد از صدای قدم ها متوجه شد دکتر رفت. در کامل باز شد و الکس اومد و گفت:سلام بابت جونیور متاسفم می دونی،اون یکم مخش قاطی داره😁. خندیدم بعد الکس گفت:اممم ببخشید من هنوز اسم شما رو نمی دونم؟
گفتم:اسمم الا،الا جانسون. و بعد الکس گفت:خوشبختم،دکتر گفت حالتون خوبه می تونید مرخص بشید. گفتم:بله ممنون●●●●●●از بیمارستان بیرون اومدم و دوباره روی زمین قرمز مریخ راه رفتم،پدرم رو از دور دیدم که برام دست تکون می داد. نزدیک شدم گفت:معلمت زنگ زد گفت سر کلاس نیومدی منم نگران شدم،از حرف های مردم متوجه شدم بیمارستان آوردنت. گفتم:آره. و بعد همدیگر و بغل کردیم گفت اگه مادرت الان اینجا بود من رو میکشت😅
گفتم:خیلی دلم تنگ شده گفت:اگه اون سرطان اون موقع نبود الان توی بغلش بودی. چند تا اشک ریختم و گفتم:آره😢 بعد گفت:دیگه بسه خوب دیگه باید بریم خونه،یکم استراحت کنی خوبه!گفتم:آره. بعد خونه رفتیم. وقتی رسیدیم من مستقیم رفتم اتاقم و خودم رو،رو تخت انداختم
گوشیم رو برداشتم دوست صمیمیم امیلی پیام داده بود:سلام الا کجایی چی شده بعضی ها می گن زخمی شدی رفتی بیمارستان لطفا زود جواب بده! بعد به امیلی کل ماجرا رو گفتم ولی حیف که اون موقع آنلاین نبود. پس گوشی رو کنار گذاشتم و باند سرم رو باز کردم چیزی نبود ولی سرم درد می کرد پس داد زدم گفتم بابا من میرم حموم داد زد گفت باشه عزیزم و رفتم حموم
آب داغ رو باز کردم موهام که بافته بود رو باز کردم و تا کمرم رسید بابام می گفت:مادرت خیلی موهای سرمهایت دوست داشت به خاطر همین همیشه به موهات می رسید.
رفتم زیر دوش اما داغی آب مثل داغی آتیش جونیور بود ولی سعی کردم موصوع اتیش رو فراموش کنم ولی نتونستم،بعد از چند ثانیه حالم بد شد چشمام یکم تار شد ولی خودم و سرپا نگه داشتم ولی یک چیز عجیب و غریب دیدم
ممنون تا قسمت بعدی خداحافظ امروز ۲۸ اسفنده و پنج شنبه هستش قرار شد یک روز در میان بزارم یعنی قسمت سوم رو ۱ فروردین می زارم فردا نه پس فردا🍀🍀💜😧
واو خیلی زیباس
عالی بود😍😍
من عاشق داستانتم