میخواستم برم توپ که دستشو دور کمرم حلقه کرد گفت نمیخوای بفهمی من عاشقتم تا الآنم به زور تحمل کردم گفتم من هیچ حسی به تو ندارم دستشو از دور کمرم باز کردم گفتم منم عاشقتم ولی ما نمیتونیم با هم باشیم
گفت چرا گفتم نمیتونم بگم و دوییدم داخل و در و بستم رفتم تو اتاقم و دراز کشیدم رو تخت تو این مدت هرچی اتفاق بد بود برام افتاده بود از یه طرف بیماری پدرم و از طرف دیگه پیدا شدن ناگهانی مادرم و اینکه فهمیدم اون زندست
و اینم که از امروز گوشیم زنگ خورد الیا بود جواب دادم بله گفت سلام چرا صدات این جوری گریه کردی گفتم نه بگو چی کار داشتی گفت به من دروغ نگو. همین الان میام اونجا و قطع کرد
یکم گذشت و صدای در اومد رفتم باز کردم الیا اومد داخل با دیدن من گفت چی شده چیزی نگفتم اومد سمتم و بغلم کرد گفتم آخه چرا هر چی بدشانسی باید تو زندگی من باشه اصلا نباید میرفتم تو اون بیمارستان من و از خودش جدا کرد و گفت ناراحت نباش
بیا بریم بشین در و بست رفتیم تو اتاقم نشست کنارم و گفت حالا بگو چی شده منم تمام غزیه رو براش تعریف کردم گفت نیازی نیست خودتو ناراحت کنی همه چیز درست میشه گفتم نمیشه الیا نمیشه و بلند شدم رفتم پایین
بچه ها این داستان تا دو یا سه پارت دیگه تموم میشه و یه داستان جدید به اسم حسی بینمون نبود و شروع میکنم ولی میترسم شبیه داستان های دیگه ای که نوشتم بشه با اینکه موضوعش خیلی با اونا فرق داره بعد از امتحان هام شروع میکنم به نوشتنش
عالییییییی
اجی یه چیزی بگم؟
خو میگم😹
اجی چرا اینقد کم مینویسی عشخم؟😥💔
داستانات همیشششششه بینقص هستن
بهترینن داستانات
اما خیلی کم مینویسیی اجووووو
البته اشکالی نداره هااا ولی اگر تونستی بیشتر بنویس لفطن😻👐🌺
اجی بخدا با امتحان تا همین هم به زور مینویسم چون فردا امتحان فارسی داشتم و زیاد به خوندن احتیاجی نداره فرصت کردم بزارم
بعد امتحان ها بیشتر مینویسم
بینظیر بود اجی قشنگم
ببخشید یکم دیر دیدم
سرم شلوغه💔
عا.شق این پارت شدمممممم😹🧡
ممنون اجی نظر لطفته
اگه پارت بعد رو ننویسید با ⚔️⚔️ ️ میام دنبالت و اون موقع من میدونم و تو شدم لایلای ثانی
ولی داستان خیلی قشنگ
چشم چون الان امتحان دارم ممکن نتونم بزارم ولی هر موقع فرصت کردم میزارم
عالی بود اجی
ممنون اجی