اینم از پارت ۴ امیدوارم خوشتون بیاد 😍
رفتم تا رسیدم به خونه ی خودمون. خیابون های چین خیلی قشنگتر شدهه😍 وقتی رسیدم پسرخالم کُنگ جلوی در منتظر بود. مر: سلام کُنگ👋🏻 کُنگ: سلام مرینت👋🏻 رسیدن بهش. مر: واقعا ممنونم از سه تاتون. کُنگ: کاری نکردیم که. آدم وقتی یه دختر خاله ی خوشگل و جذاب داره این کارا هم باید واسش بکنه 😉 ای وای نه. حدس میزدم. از همون روزی که رسیدم و همه اومدن به دیدنم کُنگ مجذوبم شده بود. حالا میبینم حدسم درست بوده. ای خدااا. (؛ بله و باز هم خوشگلی مرینت قربانی و خاطر خواه میدهد 😂😍) یه لبخند طوری میزنم. اومدم از کنارش رد بشم که دستشو گذاشت جلوم و خم شد توی صورتم. شروع کرد و اجزای صورتم رو از نظر گذروند تا رسید به لبام. همونجور که به لبام خیره بود رنگ نگاهش عوض شد و گفت: کُنگ: کلید یادت رفت. هُلش دادم عقب و کلید رو ازش گرفتم. مر: ممنون. خداحافظ. سریع رفتم تو خونه. از لای در بهش نگاه کردم. دستشو کشید روی صورتش و یه لبخند گله گشاد اومد روی صورتش. قبل رفتنش از پشت در برام بوس فرستاد و رفت. سریع در رو بستم.
مر: این دیوونستتتتتت😖😣 تیکی از کیفم اومد بیرون. تیکی : 🤣 وااای. چه باحاله. وااااو. خونه روووو. چه بزرگهههههههه. چقدر خوشگلههههههههه. مر: آره میبینی؟ وقتی بچه بودم هر وقت میومدیم چین میومدیم اینجا. اینجارو خیلی دوست دارم. بیا بریم چمدون رو باز کنیم. رفتیم سراغ چمدون. بازش کردم و جعبه میراکلس رو از توش بیرون آوردم. درش رو باز کردم و کوامی ها دونه دونه اومدن بیرون. فلوف : چه بزرگههههه.(؛ هنوز فلوف رو نداده به الکس) مولو ( کوامی موش) : آره خیلیییی. حتی از معبد میراکلس خودمون هم بزرگ ترهههه. مر: 😊 مولو: چرا اینجا رو ول کردین رفتین پاریس؟ مر: از همون اول پاریس زندگی میکردیم. اینجا رو هم خریدیم تا وقتی میایم برای سفر میایم چین اینجا باشیم. راستش من خودم خیلییی اینجا رو دوست دارم چون بزرگه. تازه باغ پشت خونه رو ندیدین. خیلییی بزرگه. به حدی که آدم توش گم میشه. مثل عمارت های قدیمی کره ای هست.
دیزی( کوامی خوک) : یعنی جدا قراره ما چندسال اینجا بمونیم🤩 مر: البته😊 زیگی ( کوامی گاو) : من عاشقش شدممم. اینجا خیلیی باحالههههههه. جون میده واسه بازی بچه ها. مولو : موافقم. فلوف: ایول. روآر (نمیدونم چه حیوونیه؟ عکسش رو پارته) : اره اره موافقم. استامپ : خیخلب بچه ها بیاین بریم بازی. مر: هی هی کجااا؟ شماها باید به من کمک کنید توی چیدن وسایل. مولو: چییییییی؟ ما به این کوچولویی؟ کمک تو کنیم؟
مر: خودتون هم میدونید که قدرتتون از من بیشتره. تیکی : بچه ها سریع تموم میشه اگه به هم کمک کنیم. فلوف : ای خدااا. بااشههههههه. با کمک کوامی ها وسایلم رو چیدم و خونه رو تمیز کردم. کوامی هاهم با قدرت های جادوییشون کمکم کردن. مر : تموم شددددد. تیکی : ایوللللل. فلوف : حالا بازی🤩 مر: صبر کنین صبر کنین. مولو: دیگه چیهههه؟ مر: منم میام😉 استامپ : ایوللل. بریمممم. هووووو. مر: 😂 بررررریمممم. 👊🏻
باقی روز رو با کوامی ها توی باغ بازی کردم. اینجا یه عمارت قدیمی به سبک کره ای هست که نزدیک 20 تا اتاق داره. اینجا بزرگه ولی خونهی پاریسمون کوچیکه چون مغازمون باید کنار خونمون باشه. من رفتم بزرگترین اتاق رو انتخاب کردم و با کوامی ها تااا خود صبح گفتیم و خندیدیم. روز بعدش کُنگ اومد دنبالم تا بریم یه چند تا کیمونو(از این لباسای چینی که تا زیر زانشون هست) بخرم برای وقتی توی خونه هستم. من عااشق پوشیدن کیمونو هستم. هروقت یکی از کیمونو هارو میپوشیدم کُنگ کلی بهم خیره میشد به نحوی که دیگه خجالت کشیدم و بدون نظر گرفتن از اون کیمونو هارو پوشیدم. در هر صورت اون خرید کوفتم شد. خودم نمیخواستم باهام بیاداا. خودش جلوی در خونه وایساده بود میگفت بیا بریم بخریم. ایییش. حالا ایش نگم خیلی کُنگ پسر جذاب و خوشگلیه هاااا ( عکس میدم😁) . ولی من به خودم قول دادم که دیگه خودمو درگیر عشق کسی نکنم. قایمکی برای کوامی ها خوراکی خریدم و یه چند تا وسیله طراحی لباس هم خریدم تا بتونم با کشیدن طرح خرج خودم رو اینجا در بیارم. درسته بابا گفت که برام پول میفرسته ولی میخوام دستم توی جیب خودم باشه. (؛ اورین اورین ) کُنگ میخواست برای شام دعوتم کنه ولی من یه بهونه جور کردم و از دستش فرار کردم. (؛ مگه لولو خور خورست بدبخت؟☹️😒) وقتی رسیدم خونه کوامی ها مثل چی پریدن دورم و خوراکیاشونو گرفتن. وقتی کیمونو هامو نشونشون دادم همشون ازم تعریف کردن.(؛ خو تعریفی هستی خواهر من😍) شب که شد خوابیدیم و صبحش بلند شدم رفتم توی شهر رو گشتم. یه شرکت بزرگ و معروف طراحی دوخت پیدا کردم که به طراح نیاز داشتن. کلیی هم آدم برای مصاحبه اومده بودن تا نوبت من شد. یه چند تا از طرح هایی که کشیده بودم همراهم بود رو بهشون نشون دادم. مدیر کل اونجا یه پسر جذاب و خوشگل بود که خودش شخصا طرح متقاصی هارو میدید تا بعدا مشکلی پیش نیاد. ولی خدایی خیلی جذاب بود. . اههههه. مرینت خودتو جمع کننن. عههه. تو به خودت قول دادیااا. مدیر خیلی از کارهام خوشش اومد. وقتی خودش رو معرفی کرد فهمیدم اسمش *آیاتو* هست . (؛عکس میدم جینگیلی ها) ازم خواست در هفته براشون سه تا طرح بزنم و حقوق خیلی خوبی هم پیشنهاد کرد. منم که از خدا خواسته قبول کردم. خیلییی ذوق داشتم ولی از خودم چیزی بروز ندادم و مثل یه خانوم تشکر کردم. از شرکت رفتم بیرون و رفتم خونه. به خونه که رسیدم و رفتم توی باغ شروع کردم جیغ جیغ کردن و بالا پایین پریدن. مر: ایووووولللل. هووووووووو. کوامی ها اومدن توی باغ. تیکی : مرینت چی شدههههه؟ مولو: کَر شدم دخترررررررر. اهههههع. فلوف: مرینت چتهههه؟ مر: بچه ها بچه هااا.
دویدم سمتشون. رسیدم کنارشون. مر: بچه هاااا. یه شرکت معروف و بزرگ طراحی استخدامم کردههههههه . تیکی : جدی میگی؟ 🤩😃 فلوف: افرینننننن🤩🥳 مولو: نههه باریکلا اااا. زیگی: افرین افرین. بارک: نه دیگه نشد. شما باید مارو شام مهمون کنی.. روآر: راست میگههههه. استامپ: خب خب بچه ها شام چی میخورید مرینت برامون بخره؟ مر: اهههع. یعنی چی اخههه؟☹️ دیزی : شرمندتیم ولی بدون شام نمیشه. 😁😉 مر: ☹️🥺 اریکو: قیافتو اونجوری نکن😂 نمیشه راه نداره. مر: ای خداااا.اخرش باید بخرم نه؟ تیکی: آره. 😜🤩 مر: تیکی تو دیگه چرااا☹️ تیکی : راه نداره عزیزم😎 مر: 😖😣😫😩 جهنم اندر ضرر. میخرم. کالکی: ایوللللل. مر: فقط کوامی ها که نمیتونن غذای آدما رو بخورن😎🤩🤣 بارک : نگران نباش. ما با غذاهای چینی مشکلی نداریم. توی معبدمون توی چین هم میخوردیم. مر : جدی؟ ☹️ ای شانص مزخرف. خعلخب. این شام واسه شیرینیتون. چی میخورید؟ دونه دونه هر غذایی خواستن گفتن. نههه اسمشم بلدن. نامردا هرکدوم یه چیز میگفتن. مر: بابا این همههههه؟ تیکی: 🤣 بابا داریم سر به سرت میزاریم🤣
مولو : راست میگه 🤣 فلوف: 🤣🤣 قیافشووو. ما جز یه نوع غذای چینی بیشتر نمیتونیم بخوریم بابا. اونم یه نوع خاصه. اسمش چی بود بچه ها؟ روآر: فک کنم چیمکی بود. مر: چیمکی؟ 😑 اریکو: آره آره چیمکی بود. محکم زدم توی پیشونیم. مر: اینا رو باش. چیمکی دیگه چیه؟ منظورتون کیمچیه؟ تیکی : آره اره کیمچی. مر: بلع. 😑 چیمکی🤣 وای خدا. تازه کیمچی واسه چین نیست و واسه کره جنوبی هستش. کالکی : کوفت. نخند.😑 حالا هرچی. ما توی معبد میخوردیم. کاری هم نداریم که واسه کدوم کشوره😑 مر: بابا خیلییی باحالین🤣 اخ اخ چقدر خندیدم. باشه باشه الان براتون میگیرم. زنگ زدم به همون رستورانی که همیشه توی چین ازش خرید میکردیم و بابا قبل اومدن شمارش رو بهم داد. چون کوامی ها کوچیکم نمیتونن یه ظرف کیمچی رو کامل بخورن واسه همین برای همشون کلا پنج تا کیمچی کَلَم و یه کیمچی ترشی برای خودم سفارش دادم. این رستوران خوبیش اینه که غذاهای ژاپنی و کره ای هم داره پس مشکلی برای خرید کیمچی ندارم. بعد یه ساعت سفارشامو آوردن. رفتیم توی باغ و وسط چمن ها یه زیرانداز بزرگ پهن کردیم و نشستیم. چراغ های باغ هم روشن کرده بودیم. درسته اینجا یه خونه با سبک چین قدیمی هست ولی به روز هم هست و پدرم به کمک داییم کل باغ رو قبلا چراغ کشی کردن و همه جای باغ پر از چراغ های ستونی هست.
جدا باغ توی شب با چراغ خیلی قشنگ تره. توی باغ یه برکه سنگی کوچیک هست که از بچگی ماهی های قشنگی میخرید پدرم و توش میریخت. زیرانداز رو کنار اون پهن کرده بودیم. خیلیی غذا توی اون فضا چسبید بهمون. بعدش یکم دراز کشیدیم و به ستاره ها نگاه کردیم. روآر: خیلیی اینجا خوش میگذره. نه که خیلیی سال بود توی جعبه میراکلس بودیم، بیرون نمیرفتیم و حتی مثل تیکی و پلگ صاحبی هم نداشتیم داشتیم فضای بیرون جعبه رو فراموش میکردیم. مر: اخی🥺☹️ ولی نگران نباشین. دیگه کسی قرار نیست شماها و توی جعبه نگه داره. از امروز به بعد هم نمیخواد برگردید توی جعبتون. فقط از خونه بیرون نمیرین. فهمیدین؟ وقتی هم که مهمون داشتم چاره ای نیست جز اینکه برگردین توی جعبه ولی وقتی مهمون ها رفتن میام از جعبه میارمتون بیرون. قبول؟ دیزی : وای تو معرکه اییی. آره اره قبولههههههه. استامپ : عاشقتم 🤩 معلومه که قبولههه. فلوف : موافقتم👍🏻 همه ی کوامی ها خوشحال بودن و از این تصمیم راضی. دیگه آخر شب وسایل رو جمع کردیم و برگشتیم توی عمارت. گرفتم خوابیدم که دیگه از فردا باید برای شرکت طرح بزنم.
اینم از این پارت💖ببخشید اگه کم بود🙁
نظر بدید و بگید خوشتون اومد یا نه❣
;) عالی 😍
عالیه عالیه عالیه عالیه
ولی یه کم غمناکه
ولی اخرش یکم من گیج شدم
مگه مرینت کسی نبود که با عکس های ادرین میخوابید و همیشه کارها و کلاس هاشو یادش بود
ولی مرینت به این زودی نمیتونه ادرینو فزاموش کنه¡~¡
وایییی داستانت عالیه من الان باید برم درس بخونم وگرنه بقیه پارت ها رو هم الان میخوندم ولی وقتی درسم تموم شد میام و بقیه اش رو می خونم 💖 آفرین خیلی باحاله داستانت 💜💜
ممننون از همه😍
واووووو بینظیر بود😍😍😍
وایییییییی چه داستان قشنگی😍
خیلی زیبا بود😍 تو چه نویسنده خلاقی هستی☺️ داستانت واقعا عالیه☺️
اگه تونستی یه سر به داستان منم بزن😋
ولی اینو بدون که داستانت حرف نداره بینظیره😍
خیلی خیلی ممنونم به داستانتم حتما سر میزنم😊
عالی بود
عالی بود پارت بعدی هم زود بزار👍
عالییییییییه منتظر پارت بعدم
لطفا لطفا داستان منم بخون
راستی تهش مرینت به آدرین میرسه یا نه
اینو دگیه شرمنده
نمیتونم بگم میرسن یا نه ولی یه جا لو داده بودم😐به داستانت سر میزنم
عالیییییی بود بعدی لدفااااااا