خب دوستان اینم از پارت چهارم،، امیدوارم خوشتون بیاد نظر فراموش نشه و توی پارت قبل دیدیم که بیپر وارد بدن میبل شد و خدا میدونه میخواد چیکار کنه پس بزن بریم
میبل:خب میبلی فکر کن 😨 باید یه راهی باشه 😱... چی ؟؟ اون صدای کی بود ؟؟ شل صورتی:من یه راه دارم ! میبل:چییییی ؟؟؟ تو چطوررر داررریییی با من حرف میزنی 😱😱😱 شل صورتی:ای خدا ،، کی شما انسان ها میخواین بفهمین ما حیوانات هم روح هارو میبینیم و هم میتونیم باهاشون ارتباط برقرار کنیم ،، فهمیدی ؟؟ میبل:این واقعا عجیب غریبه ،، بیپر رفته تو بدنم و راحت گرفته روی تخت خوابیده 😑 شل صورتی:میبل ببین توی کلیسا یه کسی هست که میتونه روح ها رو ببینه و کمک کنه به بدن خودشون برگردن. میبل:اون وقت شل صورتی کوچولو من اینو از کجا میدونه ؟؟ شل صورتی:قبلا وقتی میخواستم پاچه یه مرد رو بگیرم متوجه اون شدم ...
((مرد:ای خوک نجس پاچمو ول کن شل صورتی:حیف که حرفامو نمیفهمی ولی تا اخِرت پاچت مال منه !! مرد:گمشو برو دیگه شل صورتی:نه خودت گمشو مرد:الان شوتت میکنم بری ترکیه شل صورتی:هه زر اومدی قرمه سبزی 😎🌾 ...ان مرد شل صورتی را به درون کلیسا پرت کرد... شل صورتی:مرتیکه بدجنس ،، ای بابا این میبل هم باز منو گم کرد این کلیسا دیگه چیه ؟؟ ...مسیحی ها در ان کلیسا مشغول دعا و عبادت خداوند بودند... شل صورتی:وای خاک به سرم خوک ها حق رفتن به کلیسا رو ندارن 🐖🚫 ،، پس چیکار کنم؟؟ ......ناگهان یک زن آمد و مخفیانه شل صورتی را گرفت..... شل صورتی:اگه زبون منو میفهمیدی ممنوننن زن:خواهش شل صورتی:جاااان ! زن:من.. من فقط زبون حیوانات رو نمیفهمم من یه شخص بزرگم ، من جنگجو ناهنجاری ها هستم !! شل صورتی:اسمت چقدر مسخرست جنگجو ناهنجاری:من یک جنگجو قسم خورده هستم که هر کسی با ناهنجاری ها دست وپنجه نرم کنه رو ... بکشم ،، خانواده پاینز خیلی کار های ناباور و خطرناکی انجام میدن ،، مسئله اینجاست که اگه نسل اونها به این کارا ادامه بده ممکنه جهان هستی نابود بشه و من باید جلوی اونها رو بگیرم ! ای خوک میتونی این پیغام رو به اونا برسونی ؟؟ شل صورتی:نه چون اونا زبون ما خوک هارو نمیفهمن 😑 جنگجو ناهنجاری:ای بابا اشکال نداره بیا بریم خونمون خوراک خوشمزه ای میشی شل صورتی:عمرررااااا ... و شل صورتی دوید و دوید از در کلیسا بیرون پرید حتی بعضی مردم او را به عنوان غذا دنبال میکردن 😂🍖 تا به میبل رسید.... میبل:شل شلی کجا بودی عزیزم 😘 شل صورتی:میبل صاحب عزیزم خطر تو راهه 😬 میبل:نمیدونم دلیل این خر خر کردن چیه 🤔 شل صورتی:دیپر تو گوش بده این دفعه واقعا باید دست از این کارا برداری دیپر:فکر کنم حال شل صورتی خوب نیست شل صورتی:ای خدا چرا کسی نمیفهمه چی میگمم 😩😩😩😩))
شل صورتی:ولی حالا که یادم اومد جنگجو ناهنجاری ها خطرناک هست نمیدونم چرا اینو بهت گفتم اون زنی که میگفتم اصلا توی کلیسا نیست ای بابا بیخیال.. میبل بهم قول بده که.... ای بابا رفت 😑
بیبل:صبح بخیر خوک نجس 😂 شل صورتی:ای تو روحت چرا از بدن صاحبم نمیری بیرون 😑 واقعا چطور اون پولیور ها رو تحمل میکنی 🤨 بیبل:خفه شو و برو توی صندوق اسباب بازی ها 😡 شل صورتی:خب چرا خشونت باشه بابا بیا رفتم .... دیپر:با اینکه دیشب خواب بدی دیدم ولی خداروشکر باز بیپر مزاحمم نشد شرمی:دیپر ، میبل بچه ها بخاطر عوض شدن حال و هوا میخوایم بریم پارک سنترال (واقعا وجود داره تو گوگل سرچ کنین)دیپر:ایول من همیشه اونجا سنجاب میگرفتم و روش تحقیق میکردم هه یادش بخیر بیبل:منم.. امم اره منم میام بزنین بریم 🥳 (شرمی وسایل را جمع کرد و همه سوار ماشین شده بودند) دیپر:میبل چرا شل صورتی رو نیاوردی ؟؟ بیبل:امم شل صورتی رو گذاشتم خونه خوش بگذرونه ،،، شل صورتی:ایول کسی خونه نیست وقت خوردن کتاب های دیپر رسیده 😈📕 ،،، مادر:بچه ها رسیدیم ،، دیپر:وای این چند وقت خیلی بهتر از قبل شده 🤩 بیبل:اره دیپر:میبل اون موقع رو یادته رفتیم سر مردم بادکنک آبی زدیم چه کیفی داشت 😅💦 بیبل:امم راستش ،، اره اره درسته حق با توئه
از ذهن دیپر:میبل امروز خیلی رفتارش تغیر کرده عجیبه الان میبل باید عین دیوونه ها این ور و اون ور میرفت و سعی میکرد دوست پیدا کنه ،، چه اتفاقی برای خواهر من افتاده ؟؟ شاید بخاطر اینکه امسال ۱۴ ساله میخوایم بشیم بالاخره عقلش اومد سر جاش و فهمید که بزرگ شده و مسخره بازی هاش بچگونه هست ازش پرسیدم:هی میبل چرا امروز رفتارت تغیر کرده ؟؟ بیبل:امم خب .. راستش دیپر:سر تا پا گوشم 🧐 شرمی:دیپر ، میبل پسر خاله و دختر خاله اومدن. دیپر:اخجون پسر خاله آتاش اومده ذهن بیبل:ای بابا این دو تا تنه لش دیگه کین بزار ببینم پسره اسمش آتاش هست و عاشق فوتبال هست خواهرش هم کلارا هست اون عاشق پول و کارای اقتصادی هست مثل همون پیرمرد فکر کنم اسمش استن بود ولش کن ! خب اینجا نوشته میبل خیلی با کلارا دوست صمیمی هست و از آتاش بدش میاد ،، اوکی نمایشنامه رو خوندم و وقت نمایش رسیده 😈
بیبل:چطوری کلارا جون دوست خوب من ،، چخبر از این طرف ها 🤪 کلارا:همین الان پنجاه دلار از تو جیبت برداشتم بریم بستنی بخوریم 🍦 ؟؟ بیبل:اره من میبل خل و چل باهات موافقم و آتاش بره گورشو گم کنه 😡 آتاش:بابا من مگه حرفی زدم من فقط داشتم این توپ فوتبال رو هدف گیری میکردم تا بخوره توی سر اون بچه خرخون ،، بیبل:نمیدونم ،، ولی من و کلارا میریم بستنی فروشی 😋 ذهن دیپر:خب الان مطمعن شدم میبل خود خودشه 🙂 ... مادر:چخبر اتنا (اتنا مادر آتاش و کلارا هست.) اتنا:هیچ خبر بدهکاریت 😡 مادر:جااان ؟؟ اتنا:تو کی میخوای اون صد دلاری که بهت داده بودم بهم برگردونی 😡 ،، مادر:خب ببین یه شماره کارت بهت میدم پولتو از کارت اون بردار اوکی ؟؟ اتنا:باشه ولی اون شماره کیه ؟؟ مادر:فرض کن برادر شرمی همون ۶ انگشتی هستش اتنا:اوکی .... پیام رسان:مشترک گرامی یک کاربر به نام "آتنا باتر فلای" مبلغ 100 دلار از کارت شما دزدید پیشنهاد میکنیم این قضیه را با پلیس در میان نذارید چون پلیس های آبشار جاذبه مشنگ هستند ،، فورد:این دور و زمونه همش دزد و کلکه 😔
جنگجو ناهنجاری:ای بابا خانواده پاینز کجا زندگی میکنند ؟؟ باید سر از این قضیه در بیارم 🤔 میبل:سلام من یه روح هستم 😊🖐🏻 منو میبینی ؟؟ جنگجو ناهنجاری:خودشه !! بعد از یک هفته از ملاقات با خوک خانواده بالاخره یکی از اون خرابکار ها رو پیدا کردم.میبل:چی میگی من فقط اومدم ازت درخواست کنم منو به بدن خودم برگردونی جنگجو ناهنجاری:آناناس !! کور خوندی بچه جون تو با اون برادرت کار هایی کردین که در توان بچه های زرنگ هم نیست !! کم مونده بود زمین بخاطر شما ها تبدیل به مهمونی شبانه سایفر و هیولا ها بشه 😬 من به عنوان یک جنگجو قسم خورده هر کسی که در مکان یا هم زمان و هم مکان ،، ناهنجاری بوجود می اورد را باید به "سیاه چاله عذاب " بفرستم (ناگهان نگهبان ناهنجاری ها و میبل به درون یک شئ سفینه نامرئی کشیده شدند.) میبل:سفیدی کیستی ؟؟ نی نی زمان:من هستم نی نی زمان میبل:فکر کردم بیل تورو با یه لیزر گنده کشت !! نی نی زمان:اون روز من متوجه شدم که بیل سایفر راحت میتونه منو به قتل برسونه برای همین با استفاده از نیروی زمان یه کپی از خودم درست کردم و بیل اونو کشت نه من 😎. جنگجو ناهنجاری:نی نی زمان خواهر بزرگتر شما و ملکه مکان "تاماندا" به من دستور داده که جلوی این دختر و برادرش رو بگیرم !! میبل:دهنتو ببند. نی نی زمان:همه ساکت باشید تاماندا چرا باید میبل و دیپر رو به قتل برسونه ؟؟ جنگجو ناهنجاری: این دو تا بچه باعث اشتباهات و خطا و ناهنجاری های فاجعه باری توی زمان و مکان شدند. نی نی زمان:اونا توی زمان تداخل ایجاد کردن من پادشاه زمان هستم پس به اون خواهر احمقم چه ربطی داره 😑 جنگجو ناهنجاری:مسئله زمان نیست اونا دارن مکان رو هم به هم میریزن ،، اصلا تو چرا مارو اینجا اوردی ؟؟ نی نی زمان:هیچی فقط خواستم بفهمم تو چرا میخواستی میبل رو بکشی ،، خب جلوتو نمیگرم کارتو بکن.جنگجو ناهنجاری:با کمال میل 😈 از ذهن میبل:داشت قضیه وحشتناک میشد من و دیپر کلی ماجراجویی کردیم ولی این دیگه اخر خطره ،، چی جنگجو ناهنجاری ها منو گرفت و یه شمشیر تو دستشه ،، داشتم اشک میریختم من دیگه مرده بودم که یهو...(توجه:با اینکه میبل روح بود ولی برای جنگجو ناهنجاری کشتن روح ها هم کاری ندشت)
بلندین:صبر کنین 🤚جنگجو ناهنجاری:تو چی میخوای ؟؟ بلندین:من تازه فهمیدم شما میخواستین میبل رو بکشین نباید اینکارو بکنید اگه میبل و اون داداشش نبودن من هیچوقت یه دونه مو نداشتم یا اصلا به این مقام بالا نمیرسیدم 🏅...ناگهان یک سایه روی نی نی زمان افتاد... ملکه تاماندا:برادر کوچیک من ،، من یعنی خواهر بزرگترت به اون جنگجو دستور رو دادم و الان باید میبل کشته بشه و بعدش دیپر ،، برادر ،، با من موافقی یا با اون بلندین بلندین ؟؟ از ذهن نی نی زمان:عقل کوچولو خنگ من به این مسائل نمیرسید باید از بین خواهر و وفادار ترین کارمندم یدونه رو انتخاب میکردم ،، خب پسر من میتونم گذشته رو ببینم بزار ببینم ،، خاطرات نی نی زمان با ملکه تاماندا: .. نی نی بوگندو ... ههههه .... تو یه احمقی ....تو اینده هیچی نمیشی 😏 خاطرات نی نی زمان با بلندین: . بوممم کارت خوب بود .... بزن قدش ... تو بهترین دوست منی ... شاید بچه باشی اما بهترین بچه هستی ... ،، نی نی زمان به پایین نگاه کرد و محکم گفت:بلندین بلندین !! انتخاب من اینه (ناگهان ملکه تاماندا به شکل یک شیطان در امد.) ملکه تاماندا:خودت خواستی برادر خنگ کوچولو من (نی نی زمان و ملکه تاماندا به هم حمله ور شدند در این بین بلندین و جنگجو ناهنجاری هم با هم به جنگ پرداختند.) ،،، همه چیز داشت به رنگ قرمز تغیر میکرد و شکافته میشد !! میبل:چه اتفاقی داره میوفته 😨 یک سرباز:جنگ بین زمان و مکان رخ داد !!
(آتاش،دیپر،کلارا و بیبل یا همون بیپر وارد شده به بدن میبل به سمت خانواده های خود رفتند.) مادر:خب بچه ها یکی یکی دیگه باید بریم 😊 ،، ناگهان اسمان قرمز شد و زمین و سیارات متلاشی شدند !! دیپر:پدر ،، مادر نهههه !! بیبل:داره چی میشه من تو هیچ بعد... نه منظورم اینه چی شد ؟؟ (... به علت جنگ بین زمان و مکان جهان نصفه نابود شده بود همه مردم بشریت در هوا شناور بودند و رنگی به غیر از قرمز به چشم نمیخورد.)
پایان قسمت چهارم
عالی
سلام کیپر جان من پارمیس هستم و خیییلی از داستان آبشار هرج و مرج خوشم اومد و به این فکر افتادم که اون داستان رو بسازم ( با برنامه گاچاکلاب ) و توی آپارات با بقیه به اشتراک بزارم
و آخرش هم میگم که تو سازنده اش هستی
البته اگه قبول میکنی(:
خیلی ممنون که اینکارو میکنی ساختی قسمت اول رو خبر کن تا ببینم
داستانت فوقالاده عالی بود خیلیییی قشنگ بود واقن حرف نداشت❤❤💖💖💕💕👭
لطفا خواهش میکنم داستان من رو بخون اگه خوشت اومد نظر بزار💗👯
ممنون حتما
خیلی عالی بود
و در پارت بعدی آبشار هرج و مرج(یا مثلثی در میونی بود یادم نیست)با پادشاه و استنلی مصاحبه کن
آبشار هرج و مرج از یه هفته پیش تو صف بررسی بوده اون هیچ حالا بیل سایفر در میونی رو ببینیم چی میشه
ممنون
عالی
دمت گرم و پوکیدم
ممنون
عالی بود
ممنون
جالب بود
ممنون