خب دوستان...من واسه این پارت حسابی دیر کردم و بخاطر امتحانات اصلا نمیتونستم به داستانم برسم ولی امتحاناتم تموم شد و حالا میتونم برای شما عزیزان داستان بنویسم..لایک کنید..طبق تحقیقات هرکی داستان های کیپر رو لایک کنه زندگیش عالی میشه (: اگه دنبالش هم بکنه و کامنت بذاره زندگیش توی اون دنیا هم عالیه عالیهههه (: والا داستانای بیپر و نویسنده چیه میخونید 😂 (شوخی کردم به دل نگیرید)
این قسمت : فین و جیک
کوین : تمام این مدت به من دروغ میگفتند اره؟باید برم پیش بیل تا باهاش یه صحبتی داشته باشم 😡 نگهبانا : ورود افراد عادی ممنوع...کوین با یه حرکت نگهبانا رو بیهوش کرد و رسید به بیل بیل : مغز فندقی کوکچولو یا گورتو گم میکنی یا همینجا تیکه تیکت موکونم ، کوین زد زیر خنده ، بیل : به چی داری میخندی ؟ کوین : هی بیل.بهتره حد خودت رو بدونی 😂😜 بیل : منطورت چیه ؟ کوین کتاب پادشاهان سایفر رو در اورد و ادامه داد : طبق این کتاب و تمام قوانین و کوفت و زهر مارا..من پادشاه اصلی سایفر هام!!!!! همه نگهبانا شاخ در اورده بودن و پچ پچ میکردن ، بیل : تو اون کتاب جعلی رو از کجا اوردی 😂 کوین : فکر کردی من خرم ؟ چون اینجا روی پادشاهی من میچرخه ، من دستور میدم که همه چی مثل سابق شه ، هممون برگردیم به خونه و صیل رو بیاریم و کلا اره دیگه..بیل : مگه از روی جنازه من رد بشی... کوین : نگهبانا شما خودتون خوب قانون رو میدونید پس.بیل رو دستگیر کنید 😌 بیل : نه جلوتر نیاین!! بیل پرواز کرد و فرار کرد..کوین : ولش کنین ، کوین تاج رو گذاشت سرش و رسما پادشاه سایفرا شده بود.اون دستور داد تا همه سایفرا جنگ رو متوقف کنن و برگردن به بعد خودشون..دیگه همه انسان ها راحت بودن ، چون کوین اثرات بیل رو از بین برد ، فورد و استن و وندی و میبل به حالت اول خودشون برگشتند ،، اما عده ای از سایفرا هنوز به خونه نرفتن چون با ریاست جدید مشکل دارن و هنوز دست به این کار و اونکار توی زمین میزنن ، مامورا هر روز درحال گیر انداختن اون افراد هست ، سردسته اونها کسی نیست جز...
پیل : قربان قربان براتون یه خبر اوردم 😧 کیل : بگو فرزندم ، کیل شروع کرد به چایی خوردن...پیل : پادشاهی به کوین رسید ! کیل چایی توی دهنش رو تبخیر کرد و آتیش از دهنش اومد بیرون ، کیل : از یه طرف این قضیه شوکه کنندست از یه طرف بگم که چه عالی چون حالا که بیل پادشاه نیست و بجاش یه خنگ خدا پادشاه شد نقشم رو راحت تر میتونم اجرا کنم 🙂 پیل : اما کوین به شما و بقیه افراد دستور داده که جنگ رو تموم کنین و برگردین به بعد سایفرا ! کیل : هنوز نقشم رو اجرا نکرده برگردم اونجا ؟!😡 عمرا! هی پیل یه چک بکن ببین کدوم کشتی ها هم مثل ما مخالف این ریاست مسخرن ، باید ما مخالفا بریم یه جایی که دستشون به ما نرسه! پیل : چشم قربان
دیپر داشت به دیوار زندان نگاه میکرد...دیواری که آه میکشد...کمپوت از کدام راه میرسد؟...خیال خوردنش چه دلپذیر بود...امم نه چیزه امروز هوس کمپوت کردم ، کیپر : دیپر خاک بر سرت ، دوستان این تیکه رو فراموش کنید ، این صحنه رو دوباره میگیریم ، نور ، صدا ، حرکت....دیپر داشت با ناامیدی به زمین نگاه میکرد و افسوس میخورد که ناگهان اکسولاتل ظاهر شد ، دیپر : تو تو اکسولاتلی درسته ؟ اکسولاتل : بله همین یه پارت پیش یه سایفر رو بردم بعد تستچی ، دیپر : چیکار داری؟ اکسولاتل : من علاقه زیادی به کمک کردن به دیگران دارم برای همین اومدم تا دو قهرمان رو بیارم اینجا تا کمکت کنند ، میشه گفت از یه بعد دیگه اومدن و فکر کنم اختلال مختلال بوجود بیاد اما جدیدا با گامپرز یکم معامله کردم و خلاصه....اوف زیاد حرف زدم اره ؟ دیپر : ببین اکسولاتل من که خوب میدونم هدف تو کمک کردن به دیگران نیست اکسولاتل : آه باشه ، اگه این بعد رو از هرج و مرج در نیارم حقوقم رو کم میکنن..برای همین دارم کمکت میکنم
اینم از قهرمانایی که گفتم 🙂🤩 فین : ما کجاییم ؟ جیک : نمیدونم ، این سمندره رو نگا ، دیپر : اینا بیشتر شبیه دو تا تنبلن ، ببینم اینا قهرمانن یا دلقک ؟ جیک : منو دست کم نگیر من یه سگ جادوییم که میتونم به هر شکلی در بیام ، فین : منم یه شمشیر خفن دارم و یکم مشت و لگد هم میزنم اکسولاتل : فین و جیک..فکر کنم با دو تا از رفیقام یعنی جغد کیهانی و پریزمو ملاقات کردید ، من یکی از دوستای اونام و به شما دو تا قهرمان ماموریت میدم که به ایشون کمک کنید تا با پاسیفیکا از اینجا فرار کنه ، دیپر : مگه پاسیفیکا صحیح و سالم تو کشتی صیل نیست ؟! اکسولاتل : نه ، داشتم میگفتم..فین و جیک شما بدلیل اختلال به مدت کمی توی این بعد میمونین و بعدش باید گور به گور شین ، فین : اوکی حتما! اکسولاتل : منم زیادی زر زدم خدانگه دار
دیپر : میتونین این زنجیر هارو باز کنید ؟ فین با شمشیرش زنجیر هارو شکوند ، دیپر : ممنان فین : جیک دستت رو کلید کن و در رو باز کن 🗝 ، جیک : بازش کردم دیپر : شما دو تا خیلی باحالین ، اول بریم پاسیفیکا رو نجات بدیم ! فین : اون کجاس ؟ دیپر : آم نمیدونم 😁 فین : خب هر کدوممون یه سمت میره و میگرده دنبالش اوکی ؟! دیپر و جیک : اوکی
جیک : خب از بقیه جدا شدم..شت اونجا کلی نگهبانه باید شبیه اونا شم ، جیک : هی سلام دوستای من ، نگهبانا : دادا چرا لباست زرده ؟ جیک : متاسفم رفقا ، جیک محکم تو صورت هر دو نگهبان مشت زد ، جیک لباس نگهبان رو پوشید تا کمتر بهش شک بشه و رفت پیش بقیه نگهبانا ! پیشه فین...فین داشت همه نگهبانارو با شمشیرش به چخ میداد...فین : من اگه جای رئیستون بودم نگهبان های قوی تری رو استخدام میکردم ، فین وارد یه اتاق شد..فین : خانوم پاسیفیکاااا ، خانوم پاسیفیکاااااا ، بابل گام : تو قهرمان نیستی! فین : چی بابل گام؟! پرنسس آتشین : ازت متنفرم ! فین : نه ، پادشاه یخی : هنوز گانتر از تو قویتره 😂 گانتر : واک فین : این مشت تقدیم تو پادشاه یخی !!! چرا قیب شد ؟! بیمو : تو بدترین کسی هستی که صاحبم بود ، مارسلین : بهتر بود همون اول میکشتمت ! فین : دور شید اینا همه توهمه !! لیچ : تو ضعیفی !!! فین : نهههههه
دیپر : پاسیفیکا ، پاسیفیکا ! _ : دیپررر دیپر دوید و رفت سمت صدا ، پاسیفیکا افتاده بود رو زمین و جای زخمش بیشتر شده بود ، دیپر : نه نه بلند شو باید از اینجا فرار کنیم و برگردیم پیش صیل و سوز 😧 پاسیفیکا : با...این..زخم..عمرا..بتونم...تکون.....بخورم دیپر : نه من نمیتونم اینجا ولت کنم 🥺 پاسیفیکا : اشکالی..نداره دیپر : نه ! همین الان به این نتیجه رسیدم که شاید موقعی که قرار رو بهم زدی خودت نبودی ! شاید میل کاری کرده بوده ، واییی حالا اشتباهم رو فهمیدم ، منو ببخش 🥺 پاسیفیکا : میبخشم.... دیپر پاسیفیکا رو زخمی شده بغل کرد 😭 جیک : سلام سلام ، کیپر گفت بیام گند بزنم به صحنه احساسی 😂 جیک پاسیفیکا و دیپرو گرفت و گذاشت رو پشتش ، دیپر : باید بریم دنبال فین ، طاقت بیار پاسیفیکا 🥺
فین : نه اینطور نیست 😭 جیک : فین همین الان از اتاق توهم بیا بیرون ! دیپر : چرا خودمون وارد نمیشیم تا بیاریمش ؟! جیک : اخه توهم میزنیم ، ولی بخاطر فین دستمو اونجا دراز میکنم ، جیک دستش رو به سمت فین دراز کرد و تو مسیر داشت کابوس میدید ،، جیک : نهههههه کیک فنجونی میخواد بانو یونیکورن رو ازم بگیرههههه دیپر : به توهمات اهمیت نده مرد ، جیک : حق با توعه 😲 جیک به توهمات اهمیت نداد و تونست فین رو از داخل اتاق بیاره بیرون ، فین : هه چیشد چخبره ؟! جیک : چیزی نیست بابا بیاین همگی رو کوله من سوار شین بریم
جیک و فین و پاسیفیکا و دیپر مسافت طولانی رو داخل کشتی گذروندند تا رسیدن به یه پنجره ، دیپر : وایی خدای من ! کشتی رو اوردن تو قطب شمال ❄ فین : ما تو دنیای خودمون فقط سرزمین یخی داریم که تا دلت بخواد پنگوئن داره و یه پیرمرد خرفت اونجا هست 😑 پاسیفیکا داشت ناله میکرد ، دیپر : ای خدا درمان برای پاسیفیکا از کجا گیر بیاریم؟ جیک : شاید یکی تو قطب شمال باشه که کمکمون کنه ، جیک با مشتش پنجره رو شکوند و همه از کشتی فرار کردند و رفتند تو دل سرد قطب شمال ، فین : اینننجااا خییلللیی سرددد تر ازز سرزمینینن یخیی هست 🥶 پاسیفیکا : وییییی دیپر : ططااااققتتت بیاررر پاسییی جییکک : من فعلااا میخوابمم ، فین : نه جیکک ممکنهه اینجا در جا یخخخخ بزنییی و بمیریی 🥶
همه یکم راه رفتن تا دیگه بیهوش شدند.. دیپر : ما کجاییم ؟! پاسیفیکا : فکرر کنم زیر دست پنگوئن ها هستیمم دیپر : ایول!! فین و جیک پنگوئن ها مارو نجات..فین و جیک ؟! وای نه ، فکر کنم وقت اونا برای موندن توی این بعد تموم شده و برگشتن به بعد خودشون ! به هر حال خیلی کمک کردند دمشون گرم 🙂
فین : وایییی ما توی قطب شمال بودیم ، مارو یه سمندر بزرگ اورد اونجا پیش یه پسر که بعد باید پاسیفیکا رو پیدا میکردیم و... جیک : منم همین خواب رو دیدم 😬 فین : بیا فراموشش کنیم ، جیک : اره فقط یه خواب بود 🙂