سلام بریم برای ادامه ی داستان
اینجوری شد که من و هانا با هم رول های ناروتویی میرفیم. توی یکی از رول ها من برادری رو برای خودم پردازش کردم به نام آکان که تو سن دوازده سالگی من وقتی که پونزده سالش بود توی یه جنگی که اوروچیمارو و دهکده ی صدا هم توش دست داشتن (نه همونی که تو انیمه بود) چون تو سپاه دشمن بود اول با من مبارزه کرد و بعد به کارمن حمله کرد و به دست اون کشته شد.
اون موقع ساریتا نمیدونسته که اون برادرشه و همون موقع بود که آکان اونو از طریق فن سری که واسه خاندانشونه شناسایی کرده و به عمش که اون هم اومده بوده دنبالش گفته. البته عمش هم همونجا کشته میشه و بعد ساریتا میره دنبال خانوادش و داستان زندگیش رو میفهمه.
اون یکی از بهترین رولایی بود که رفتیم و همونجا داستان زندگی ساریتا رو ساختیم. تو همون ایام امتحانات بود که یه روز داشتم با هانا تلفنی حرف میزدم. هانا اون موقع از ساسکه خوشش اومده بود و تلفن هم رو بلند گو بود و ادوارد هم اونجا بود. من برای اینکه با هانا شوخی کنم گفتم بهش میگم ها ،هانا هم گفت بگو.
منم گفتم یه شخصیتی تو ناروتو هست به اسم ساسکه که هانا عاشقشه و میگه جذابه و میخاد بغلش کنه. بعد یهو تلفن قطع شد. من خیلی نگران شدم و دوباره زنگ زدم جواب دادن ولی صدایی نمیومد، منم که خیلی ترسیده بودم فقط التماس میکردم که هانا رو نکشه.بعد دوباره زنگ زدم؛ ایندفعه هانا خودش جواب داد.
گفت که ادوارد فقط یکم کتکش زده و حالش خوبه. فردای اون روز تو مدرسه انتظار داشتم هانا رو سباه و کبود ببینم ولی وقتی اومد کاملا سالم بود و من تعجب کردم ولی به روی خودم نیاوردم. هانا گفت دیگه ادواردو ندیده. اینجوری شد که ادوارد در حالی که هویتش هنوز برامون مجهول بود ناپدید شد.
تابستون اتفاق خاصی نیوفتاد فقط من و چند تا از دوستام یه موجود ماورایی رو احضار کردیم. تا آخر تابستون من و هانا ناروتو را کامل تموم کردیم و رفتیم سراغ ناروتو شیپودن. سال تحصیلی شروع شد و من و هانا و الهه هر کدوم توی یه کلاس افتادیم. یکی دو هفته از شروع سال میگزشت که من رفتم خونه ی هانا اینا و همون موجود ماورایی رو احضار کردیم.
اون گفت من و هانا واقعا یه زمانی کارمن و ساریتا بودیم و بعدا هم دوباره خواهیم بود. اون گفت که ادوارد رو یه پسری که عاشق هانا بوده ولی نمیدونم چرا میخاسته بکشش احضار کرده تا هانا رو بکشه ولی ادوارد عاشق هانا شده و نتونسته اینکارو بکنه. اون گفت میتونه یه کاری کنه ادوارد بیاد اونجا و یه ساعتی رو مشخص کرد.
ما هم بی صبرانه منتظر بودیم ببینیم میاد یا نه. بعد که اون ساعت رسید گفت ادوارد زیر مبله و من و هانا به بهونه ی چایی خوردن رفتیم تو هال و با انداختن یه پولکی کلی زیر مبلا رو گشتیم ولی چیزی پیدا نکردیم. همون موقع های سال بود که من زنگ ریاضی داشتم سوال ریاضی رو از رو تخته مینوشتم تو صفحه ی اول دفترم.
بعد دفترم رو گزاشتم تو جا میز و وقتی دوباره برداشتمش دیدم یه چیزی اونجا کشیده شده که قبلا اونجا نبود و حتی با خودکار مشکی بود در صورتی که من از مداد استفاده کرده بودم. ما خیلی سعی کردیم اون علامت رو رمز گشایی کنیم ولی هر چی فکر کردیم چیزی ازش دستگیرمون نشد. چند وقت بعد یه علامت دیگه اینبار واسه الهه ظاهر شده بود ولی اون از ترس پاکش کرده بود.
علامت بعدی هم واسه الهه ظاهر شد ولی اینبار پاکش نکرد. هانا میگفت یکی از همنوعای ادوارد ما رو مسخره کرده ولی نمیدونم چرا من یه فکر دیگه میکردم. با هانا گفتم فکر کنم بدونم کار کیه و اون مجبورم کرد که بهش بگم منم گفتم کاکاششرواون هم گفت میدونی که وجود نداره. منم گفتم آره.واقعا نمیدونم چرا ولی حسم بهم اینو میگفت. و این به ظاهر شروع ماجرا. بود.
زود تر آنها ۴ رو بساز
دیگه نمیتونم منتظر بمونم انقدر تستات خوبن که وابستشون شدم🤤💫💫💖💖
ممنون عزیزم خوشحالم که خوشت اومده. ساختم امروز منتشر میشه ❤❤❤
عالی بود ادامه بده❤
ممنون عزیزم
❤❤❤❤