سلام اینم پارت دوم
پیش خدمت خیلی از کارم خوشش اومد به جای 4 سکه به من 5 سکه داد من یک سکه میزارم توی کلکسیون بقیه اون رو مصرف میکنم کلا امروز تو پاریس به 3 رستوران رفتم کار کردم بلاخره 15 سکه جمع کردم تا برای خودم غذا بخرم از رستوران قبلی یه اتاق و غذا سفارش دادم خیلی اتاق خوبی بود فردای اون رو از پولم فقط 3 سکه باقی مونده بود تا ساعت 3 اونجا کار کردم (ظرف شستم اتاق ها رو تمیز کردم و جارو کشیدم ) و رئیس اونجا ۵ سکه به من داد همراه چند تا میوه و آب رای تو راه برای اولین روز سفرم بد نبود خوب حالا از پاریس تا شهر استراسبورگ ( شهر مرزی در فرانسه) زیاد راه نبود اگه تا اونجا بدون توقف میرفتیم ۴ روز طول میکشه البته ما با توقف میریم از پدرم شنیدم که اگه کسی رو برای نیمه گم شدت زندگی انتخاب کرده اون خودش مثل اهن ربا میچسبد بهت پس باید بدون نگرانی پیش برم سوار بوک شدم پیش خدمت باهام خداحافظی کرد من هم با بوک راه افتادیم . وقتی به یک روستا رسیدیم مردم روستا فقط منو نگاه میکردن انگاری یه غول بیابانی دیدن بعضی ها بچه هاشون رو بلند میکردن میبردن تو خونه خوب تعجبی نداشت کلاه قرمز لب آزاد کت قرمز و پوتین های مشکی پوشیده بودم که اگه میمون هم مدید تعجب میکرد من عاشق قرمز هستم ♥️ خوب بریم سر اصل مطلب داشتم فکر میکردم که اگه من جای بابا بودم چی کار میکردم ۱ میرفتم به خیال غذا به مغازه ۲ شب اونجا میموندم ۳ اصلا راهم میکشم میرم کدوم خب پدرم همیشه مرموز بود پس یه هی به بوک کردم مردم ترسیدن دم یه مغازه وایساد به سیب ها اشاره کرد به یه مرد دم مغازه بود که بدون نگاه به من گفت :«یه سکه اونم به خاطر اینکه مسافری» بعد دستش رو دراز کرد و کف دستش رو به من نشون داد که من توش سکه بندازم من هم از تو جیب شلوارم یه سکه فرانسوی در آوردم
یهو دیدم یکی داره جیغ می نه فرار میکنه همه رفتن تو خونه هاشون یه دختر معمولی اما فرز داشت میدوید و یه مرد بزرگ هیکل دنبالش بود و هی میگفت ندارم بخدا قسم ندارم مرد گفت راحت پول رد کن بیاد برو و گرنه اتفاق بدی برات میوفته دختر گفت دیگه ازت خسته شدم چرا ما باید به تو پول بدیم تو باید به ما پول بدی مرد گفت خفه شوووو و پول بده من بدو بدو رفتم و دست دختر گفت کشوندم پشت سرم مرد گفت هی انگلیسی دخالت نکن گفت دخالت نکنم چه اتفاقی قرار برام بیوفته گفت بد انتخابی کردی بعد یه مشت زد جا خالی دادم گفت برو پیش اسب دختر رفت پیش اسب من یه پوست خنده زدم چون من تو تکواندو حرف نداشتم مرد داشتم هی میخواست به من مشت بزنه من هم جا خالی میدادم در آخر خسته شد و به نفس نفس زدن افتاد رفتم یه چوب بزرگ برداشتم رفتم عقب بدو بدو رفتم سمتش کوبیدم تو سرش اون بی هوش شد دختر اومد بغلم گفت ممنون گفتم خواهش میکنم بعد گفتم حالا اون کی بود اون گفت اون پدر ناتنی من بود بعد مرگ مادرم من مجبورم کار کنم و خرج و خوراک اون در بیارم گفتم شانس باهات رو کرده بعد همه چیز براش توضیح دادم اون گفت کاش من هم مثل تو آزاد بودم یه زره فکر کردم گفتم برو هر چی وسایل مورد نیاز داری رو جمع کن میخوام ببرمت سفر دختر خوشحال شد رفت تو یه خونه ای یه پیر مرده ؛ پیر اونجا بود رفت گفت سلام کلنل گفت سلام هکاپو چطوری ؟ گفت خوبم ممنون کلنل میشه یه خواهش داشته باشم کلنل گفت البته هکاپو گفت راستش من اون اسب که یه سال پیش خریدی و اصلا استفاده نکردی رو میخوام برای چند ماه ؟ یا فکر کنم بهتر بگم یک سال گفت هکاپو میخوای بری مسافرت ؟! گفت آره کلنل گفتم و هکاپو فکر کنم یه بار غذا هم بیاری من برای خودم چند تا سیب دارم مرد از روی صندلی بلند شد رفت سمت شومینه خاموش دستش رو کرد تو دود کش و یه قوطی بیرون آورد که پر سکه بود گفت این همه عمر کار کردم که آخر یه زره به میراث انسانی مثل تو کمک کنم گفت ممنون کللللننننلللل بعد کلنل سفت بغل کرد
داشتم فکر میکردم که اتاق جدا بگیریم یا با هم که هکاپو گفت کارمند میشه یه سوال بپرسم گفتم بپرس گفت ممکنه ما تو این سفر ... بمیریم گفتم اوه .... نه هکاپو این چه سوالی ؟! معلومه که نه بعد براش یه آهنگ خوندم (اگه دلت گرفته اگه که نا امیدی اگه تو اوج سختی بازم ادامه میدی .....) خیلی حیرت زده و خوشحال شد یه یه مسافر خونه رسیدی و اونجا استراحت کردیم
هکاپو داشت سکه ها رو می شمارد من هم فقط ۴ سکه داشتم و خیلی خسته بودم به پیش خدمتکار پیشنهاد دادم برای رستورانشون آهنگ بخونم اون هم قبول کرد من آهنگ میخوندم مردم لذت میبردند بعد رفتم تو اتاق هکادو اونجا بود داشت تخت مرتب میکرد برای من ! گفتم مرسی بعد خوابیدیم شب حس کردم یکی تو اتاقه خودم رو زدم به خواب داشت به تکاپو نزدیک میشد که یهو بلند شدم دستش رو گرفتم دیدم تو دستش چاقو بود قد کوچیک بود انگاری هم سن خودم بود پامو زدم به کمرش افتاد رو هکاپو ، هکاپو پا شد با دیدن اون خیلی تعجب کردم به تکاپو اشاره کردم پتو رو برداشتم انداختیم روش بعد گفتم ماری ماری !!! (اسم پیش خدمت ) ماری اومد تو اتاق گفت چی شده ؟! با دیدن پسره گفت جک دوباره دیگه نمی بخشمت بعد گوش پسر گرفت پسره مو های بلوندی داشت با چشم های آبی خیلی .... شبیه ولش کن مهم نیست شبیه کی گفتم ماری اون کی هیچ جوابی نشنیدم ماری رفت بیرون بعد چند دقیقه ای دوباره برگشت
منو ببخش کارمن اون اسمش هری اون یه مادر مریض داره قصدش آسیب زدن به شما نبود انگاری... بعد به سکه های روی میز اشاره کرد من پالتوی قرمزم رو پوشیدم رفتم بیرون دم در همون پسر نشسته بود گفتم کارت بد بود گفت لازم نیست منو دل داری بدی گفتم هری اگه لازم میدونی که مادرت رو نجات بدی باید براش تلاش کنی نه اینکه بیای دزدی کنی گفت مامانم مرده بعد گرفت گریه کرد منو رفتم کنارش نشستم گفت من هیچ کاری ندارم مادرم خیلی با من خوب بود پدرم از اون متنفر بود برای همین یه شب که من رفته بودم سر کار تو راه برگشت صدای جیغ مامانمو شنیدم رفتم تو خونه دیدم پدرم انو کشته چون موقع اومدن تو خونه یکی از خونه سریع رفته بود بیرون من صورتشو دیدم بعد شروع کرد به گریه کردن
از یه جایی دلم براش سوخت خیلی گفتم هری من واقعا متاسفم اون گفت تو خیلی شبیه اونی گفتم کی ؟ گفت مادرم خیلی شبیه به اون هستی منو یاد نگرانی عاشق میندازه بعد سرش رو بالا گرفت لبخند زد گفت اسمت...؟ گفتم کارمن گفت اسم من هم هر البته میدونی اون اسب مال تو ؟ گفتم بوک رو میگه آره اون مال من ببینم مادرت چیزی رات گذاشت گفت فقط یه اسب گفتم مگه تو سر کار نمیرفتی گفت منو به جرم کشتن مادرم از سر کار انداختن بیرون گفتم آه !!! هی منو من دارم میرم دور دنیا رو بگردم بیا بریم شاید تونستی یه سر سامانی به زندگیت بدی
خوشحال شد گفتم فردا دم همین مسافر خونه منتظرتم گفت باشه
دیگه حوصله ندارم بنویسم میخوام برم عشق من الکی نیست بنویسم
نظر یادتون نره 😁😘
خداحافظ
عالی بودددد