سلام خوشملای ومهربونا😍 من اومدم باپارت نهم😊امیدوارم خوشتون بیاد🤩 خیلی حرف نمی زنم فقط نظر یادتون نره😍😍😍
به سایه ی جلوم نگاه کردم واروم گفتم:ت..توک.ی هستی؟؟سایه اومد جلو وقیافش مشخص شد.بادیدن وی ترسم ریخت وگفتم:ترسوندیم.وی:ببخشید نمی خواستم بترسونمت.من:عیب نداره ازکجا منو پیداکردی؟؟؟وی:یادم اومد قبلا ازاین بستنی فروشی خرید کردم.من:اها.وی:بیا بریم پیش بقیه.سرمو تکون دادم وکنارهم قدم برداشتیم.وی:گوشیتو برنمی داری؟وایی گفتم وگوشیمو برداشتم.تندی به ریحانه زنگ زدم.بااولین بوق برداشت:کجایی؟ کی بود؟؟من:وی بود نگران نباشین الان میام.ریحانه:باشه خدافس.دوباره کنار وی قدم برداشتم.وی:چه ایندفعه شانس باهام یار بود.
من:براچی؟وی:اخه همیشه جیمین بهت برمی خوره واولین بارهم جیمین دیدتت.من:اها ولی من به شانس اعتقاد ندارم.وی:من دارم.یکم سکوت بینمون بود که وی گفت:مایا میخوام یه چیزی بهت بگم.نگاهی بهش کردم ومنتظر موندم بهم بگه.وی:میشه نگام نکنی؟من:باشه راه بریم بگو.وی:راستش اولا مثل دوستم یا خواهرم بودی،ولی کم کم ازت خوشم اومد ولی متوجه شدم چشمات دنبال یکی دیگست.من:وی خواهش م...حرفمو قطع کرد وگفت:بزاربگم الان باخودم کنار اومدم ومیخوام فقط باهات دوست باشم وبرادر بزرگترت باشم.چیزی نگفتم که گفت:درمورد جیمین هم باید بگم اون یه پسر فوق العاده خوبیه ومطمئنم خوشبختت میکنه
.بازم هیچی نگفتم که گفت:میشه برادر صدام کنی؟من نگاهش کردم وگفتم:برادر.وی:همیشه منو اینطوری صدا کن.سر مو تکون دادم ودیگه چیزی نگفتم.بارسیدنمون به سالن ریحانه که بیرون بود دوید طرفم و بدون توجه به تهیونگ به ایرانی گفت:وای مایا جونگ کوک رو دیدم الانه که غش کنم یکی منو بگییره.چشممو چپ کردم وبه وی اشاره کردم.ریحانه تندی منو بغل کرد ودم گوشم گفت:وللش اونکه ایرانی بلد نیست.خندیدم وگفتم:اتفاقاًاون ایرانی بلده وبهم کره ای یاد داد.ریحانه باچشمای گرد همینطوری نگام میکرد
روبه وی گفتم:ببخشید زحمت بهت دادم والان مجبوری تنها برگردی.ریحانه گفت:دوستاشون توی پارکینگ منتظرن،ماهم کای اونجا پارک کرده بیا بریم.وی:پس من میرم،خداحافظ خواهری.منم گفتم:خداحافظ داداشی.با ریحانه سوار ماشین کای شدیم.کای تاوقتی به خونه رسیدیم حرفی نزد.وقتی خواستیم پیاده بشیم کای فقط خداحافظی کرد ورفت.وقتی وارد خونه شدیم ریحانه گفت:چی شد؟چرافرارکردی؟من شروع کردم براش تعریف کردن واون همش بهم میخندید.من:ریحانه پشیمون شدم برات تعریف کردم.ریحانه:ببخشید ولی خیلی خنگی آخه مگه میخواست چکارکنه که پابه فرارگذاشتی؟من:نمی دونم ولی دیگه مغزم گنجایش فکرکردن رو نداره من میرم بخوابم.به طرف اتاق رفتم وخودمو رو تخت انداختم ومیشه گفت بی هوش شدم.
اززبون جیمین:از دیشب نگران مایا بودم.بااینکه میدونستم برگشته خونه ولی میترسیدم جوابش اون چیزی که من میخواستم نباشه.جین فقط از حسم میدونست وبقیه خبر نداشتن.هممون روی کاناپه هانشسته بودیم وهمه جز تهیونگ ومن فیلم میدیدن.من که توفکر بودم ولی تهیونگ تو اتاقش بود.باصدای در توجه همه به اتاق تهیونگ جلب شد.تهیونگ حاضروآماده بیرون اومد وگفت:من بیرون کاردارم بعدا میبینمتون.بدجوری مشکوک میزد.من:کجا میری؟تهیونگ:کاردارم بیرون.جین:باشه زود برگرد.تهیونگ سرشو تکون دادورفت.
اززبون مایا:صبح زود یکی به موبایلم زنگ زد.باهمون چشمای بسته از خواب جواب دادم:ها.اونقدر خوابم میومد که حواسم به حرفام نبود.باصدای اون طرف از خواب پریدم.وی:مایا بیدارت کردم.من:نه منکه خواب نبودم،یعنی بودم ولی باید بیدار میشدم.وی:خوبه میخوام ببینمت.من:شمارمو از کجا داری؟وی:دوستت به جونگ کوک داده بود منم از دوستت گرفتم.من:اها کاری داشتی؟وی:میشه همو ببینیم.من:باشه کجا؟وی:آدرسو پیامک میکنم.من:باشه پس خداحافظ تا بعد.تلفنو که قطع کردم اِسمسِش اومد.ریحانه خواب بود ودلم نیومد بیدارش کنم به خاطر همین بدون خبر رفتم بیرون.برای تاکسی دست تکون دادم وسوارشدم وآدرس رو بهش دادم.آدرس،آدرسه یه کافی شاپ بود.
رفتم توکه پیشخدمت اونجا گفت:خوش اومدید کجا میشینید؟من:شما دوست تهیونگ هستید؟اون چشماش گرد شد وگفت:پس منتظر شما بود بفرمایید طبقه ی بالا.سرمو تکون دادم وازپله هابالا رفتم:هیچکس طبقه ی بالا نبود غیر از تهیونگ که روی صندلیه کنار پنجره نشسته بود.بلند گفتم:سلام من اومدم.بهم نگاه کرد ولبخند زد وگفت:خوش اومدی خواهرجون.روی صندلیه جلوش نشستم وگفتم:چی شده که خواستی منو ببینی؟تهیونگ:جیمین خیلی توفکری نمی خوای جوابشو بدی؟من:اون تورو فرستاده؟تهیونگ:نه خودم اومدم دلم میخواست یکم باهم صحبت کنیم.بهش لبخند زدم وگفتم:تو واقعا مثل داداشمی.باتعجب گفت:توبرادر داری؟گفتم:داشتم ولی الان ندارم.
میخوای بشنوی؟سرشو تکون داد ومنتظر صحبت من شد.شروع کردم به تعریف کردن:برادرم منو خیلی دوست داشت وهمیشه بامن حرف میزد تا یه جورایی به هم نزدیک بشیم،اون فقط یک سال ازم بزرگ تر بودومادروپدرم اونو خیلی دوست داشتند.یه روز گواهینامه گرفت وخوشحال برای جشن مارو بیرون دعوت کرد اون روز خیلی خوشحال بود فردای اون روز بابام براش ماشین گرفت داداش ماهانم ازخوشحالی روی پاهاش بند نبود همش زنگ میزد به دوستاش ومیگفت بریم گردش.یکی از دوستاش پیشنهاد یه سفرو داد.بابام بهش گفت که خطرناکه ونره ولی اون با بدخلقی سوییچو برداشت وبدون خداحافظی رفت،اون برای همیشه رفت وفقط جسدش به تهران اومد،من حتی نتونستم برای آخرین بار باهاش خداحافظی کنم اون رفتو مارو تنها گذاشت
بابام شبی که خبر دادن که برادرم مرده سکته کرد ولی خدارو شکر برگشت ولی مثل همیشه نبود وقتی جسدش اومد فقط اون ماهانو دیدواون روز چندسال پیرتر شد وهمیشه از اعذاب وجدان ناراحت وگرفته بود.بعد چندسال که من تنهابودم باریحانه دوست شدم وافسردگیم به خاطر مرگ ماهان با بودن ریحانه تموم شد.اومدنم به کره با مخالفت های مامانم همراه بود ولی بابام میترسید منم مثل ماهان برم و برنگردم.بابام گذاشت که فقط برای دو هفته توی کره بمونم اونم به شرطی که هرروز بهش زنگ بزنم.البته مادرم حالمو هم از مامان ریحانه میپرسه.
وی غمگین گفت:خیلی متاسفم نمی خواستم به گریت بندازم. اشکای جاریمو پاک کردم وگفتم:نه خوشحالم که الان برادری مثل تورو دارم.اونم لبخندی زد وگفت:حالابه نظرت بابات میزاره پیش جیمین بمونی؟سرمو انداختم پایین وگفتم:میدونی منم جیمین رو دوست دارم ولی میدونم بابام دلش نمی خواد مثل برادرم ازش دور بشم.تهیونگ:پس میخوای چکارکنیم؟من:این مشکل خودمه باید خودم حل کنم وقتی رفتم ایران بهش میگم اینطوری بهتره.یکم دیگه هم باهاش حرف زدم وبه خونه برگشتم.ریحانه هنوز خواب بود ولی من خوابم نمیومد.جلوی تلویزیون نشستم وکانالا تلویزیون رو جابه جا میکردم.حالا که با وی دردو دل کردم حس سبکی میکردم.اون میتونست جای ماهانو (برادرم)برام بگییره
باصدای ریحانه از فکر بیرون اومدم.ریحانه:آشپز خونه تمیزه.من:براچی؟؟ریحانه:مامانم تا پنج دقیقه دیگه میرسه.من:انتظار داری تنهایی تمیز کنم.ریحانه:بدبخت شدم پاشو بریم تمیز کنیم.ازروی مبل پاشدم هنوز یک قدم به اشپز خونه گذاشتیم که زنگ خورد.ریحانه جیغ فرا بنفشی زد وگفت:حالا چکارکنیم؟بگیم دزد اومده؟من:آخه دزد بیاد چکاربه آشپز خونه داره، میخواد آشپزی کنه؟ریحانه:توبرو درو باز کن من فرارکنم.من:وایستا.رفتم ازچشمیه در نگاه بیرون کردم ولی فقط یه مرده بیرون بود وخبری از مادر وپدر ریحانه نبود.من:ریحانه یکی دیگست تا توتمیز کنی من میام.درو بازکردم وگفتم:بله کاری داشتید.مردکلاه به سر نگاهی به من کرد وگفت:این جا خونه ی آقای جانگه؟من:نه اشتباه گرفتید.
دروبستم وبه سمت اشپز خونه رفتم مایا داشت تمیز میکردوهمینطور غرمیزد.منم دستمالو برداشتم وشروع به تمیز کاری کردم.خیلی اشپزخونه کثیف بود اونقدر که تمیز نمیشد.وسطای تمیز کاری صدای در اومد.ریحانه:دیگه واقعا بد بخت شدیم.من:بزار درو باز کنم شاید کَسه دیگست.به سمت در رفتم ودرو باز کردم.خاله محکم بغلم کرد وبااون لحجه ی فارسیه قشنگش گفت:عزیز خاله دلم برات تنگ شده بود.منم گفتم:منم همینطور .ریحانه:من اینجا برگ چغندرم؟بابای ریحانه خندید وگفت:توخود چغندری بابا.به طرف عمو رفتم وبه عمو هم سلام کردم.مادر ریحانه داشت به طرف آشپزخونه میرفت که ریحانه جلوشو گرفت وگفت:مامانی کجا میری همین اول؟
خاله:میرم یکم کیمچی از مادجونه بزارم توی یخچال.ریحانه:بده خودم میزارم تو برو استراحت کن.مادر ریحانه ظرف رو داد به ریحانه ورفت به طرف اتاقش.ریحانه دستمو کشید ودم گوشم گفت:سرگرمشون کن تا من آشپز خونه رو تمیز کنم.من:باشه فقط زود تر.ریحانه رفت توی آشپز خونه ومن کنار مادر وپدر ریحانه که الان روی کاناپه هانشسته بودند نشستم وگفتم:حال مادرتون خوبه خاله؟خاله:آره عزیزم یکم ناخوش بودکه الان حالش بهتر شده.من:خداروشکر.خاله پاشد.من باترس گفتم:کجا؟خاله لبخندی زد که ازتوش میشد خوند که میگه به توچه.
حرفمو اصلاح کردم وگفتم:منظورم اینه اگه چیزی میخواین به من بگین براتون بیارم؟خاله:نه ممنون دخترم فقط اگه میشه ببین ریحانه کجامونده؟سرمو تکون دادم وپیش ریحانه رفتم.من:ریحانه خاله داره مشکوک میشه اینجاهم که تمیز نشد.ریحانه:فقط میز وکابینت هامونده الان ایناهم تمیز میشه میام.من:باشه...برگشتم وبادیدن خاله پشت سرم حرفمو خوردم وهمینطوری خشک شدم.ریحانه که مادرشو نمی دید وداشت کابینت هارو دستمال میکشیدگفت:میگم چطوری اینقدر خرابکاری کردیم که تمیز بشو نیست؟سرشو به طرف من برگردوند تاببینه چرا جواب نمی دَم که با دیدن مادرش اون خشک شد.مادر ریحانه هم مثل ما خشک شده بود وبه آشپزخونه نگاه میکرد.هنوز حرف ریحانه رو یادمه که میگفت مادرم روی تمیزیه اشپز خونش حساسه.
خوب این پارت هم تموم شد😀منتظر پارت های بعدی باشید😍 قراره دختر داستان برگرده ایران وبرای جیمین بجنگه🤛🤜ولی ایا میتونه؟؟؟😊😊😊 کیوتا میخوام بعد این یه داستان دیگه بنویسم لطفا توی کامنت هابگین درمورد کی بنویسم؟🤔
عالییی
وایی منم وقتی اعتراف کردم بعدش دویدم خودمم نفهمیدم چرا😂😂😂😂
مادجون چیه؟عالی بود کمی هم غمگین بود گریم گرف
پارت بعد کی میاد؟
اومده گلم❤❤❤
عالی بود میشه بعدی از تهیونگ و هوپی باشه خواهشششششش
باشه بعد داستان کوکی ازاوناهم مینویسم گلم❤❤❤
سلام عالی بود ادامه بده
میشه در این داستان تهیونگ 💜 جنی بگی که ادمه نده حرصم در میاد با بایستم جنی رو شیپ میکنه
منم بعضی موقع ها ازاینکه کسی شیپ کنه بدم میاد😊ولی یه جوری میگم که نویسنده به خاطر نوشتن داستانش ناامید نشه❤❤❤
عالی بود ادامه بده . اممم از کوکی و ته ته و موچی بنویس.
باشه مرسی گلم❤❤❤
تورو خدا پارت بعدی رو بیشتر از این بذار
دوپارت دیگه تموم میشه گلم❤❤❤
افرین
مرسی گلم❤❤❤
خیلی داستان قشنگی هست ممنون
می در مورد جی هوپ بنویسی
باشه هانی مرسی❤❤❤