این همون پارت قبلی هست که ۶۸ بار خونده شده بود و گزارش کردن و پاک شد🙂🫂 فقط برای این میزارمش که بعضی ها هنوز نخوندن🙂🌚 میشه لطفاً گزارش نکنی؟! مرسی🫂🙂
( هاکیو و جیهوآ فیلم میدیدن، هاسو و جین سوار قایق شدند، ته درحال عکاسی بود، سوومی و دونگ می ظرف میشتن، هی سانگ و یونگی بدمینتون بازی میکردن 😐😃) تهیونگ کنار دریاچه ایستاده بود و از هاسو و جین که وسط رودخونه درحال قایق رانی بودند عکس میگرفت. نزدیک ده تا عکس گرفت، دوربین رو پایین گرفت و نگاه کرد، با لبخند همه عکسارو چک میکرد. *جین درحال پارو زدن بود، نگاه به اطراف گفت: فکر کنم همینجا خوب باشه واسه ماهیگیری! هاسو دستاشو لبه قایق گرفته بود و به آب نگاه میکرد، دستشو داخل آب کرد و با هیجان گفت: واااااییی آبا چه سردههههه! جین درحالی که پارو هارو کنار میگذاشت، نگاه به هاسو با لبخند گفت: جون میده واسه شنا کردن! هاسو صاف نشست، لرزه ای به تنش اومد و گفت: آدم یخ میزنه! جین خندید و قلاب هارو برداشت، یکی رو به هاسو داد. هاسو قلاب رو گرفت و تنظیمش کرد. وقتی هردو تنظیم کردند، هاسو نفسی تازه کرد و رو به دریاچه گفت: اوکی.... بزن که بریم! هاسو ایستاد و قایق یکم تکون خورد، جین که حواسش به قلاب بود، یکدفعه هاسو رو دید که ایستاده. چشماش گرد شد بلیز هاسو رو گرفت و گفت: مراقب باش دختر! هاسو چوب رو عقب گرفت و گفت: منو نگه دار تا بندازم! جین نشسته آروم آروم نزدیکش شد و دو دستی پاهای هاسو رو گرفت و گفت: بنداز! (ته اون گوشه از فرصت استفاده کرده بود و عکس میگرفت) هاسو با تمام زوری که داشت قلاب رو سمت جلو حرکت داد و صدایی از خودش در آورد. جین که داشت به حرکات قلاب هاسو نگاه میکرد، با لبخند دوستداشتنی گفت: عااااا.... پرتابت عالی بود! هاسو لبخندی زد و نگاه به جین گفت: فکر نمیکردم اینقدر خوب بندازم! جین هم به هاسو نگاه کرد و گفت: خانم ورلد واید هندسام باید همه کاراش عالی باشه! هاسو خندید و اشاره به پاهاش گفت: ولم نمیکنی؟! جین آروم پاهای هاسو رو ول کرد و هاسو درحالی که دست جین توی دستش بود نشست. جین نفسی تازه کرد و بلند شد و گفت: حالا نوبت منه! هاسو به جین نگاه کرد، به خاطر آفتاب اخم کرد و گفت: نگیرمت؟! جین قلاب رو عقب گرفت و نگاه به دریاچه گفت: نه! با تمام قدرتش پرتاب کرد و نزدیک یکی هاسو افتاد! هاسو با لبخند سری تکون داد و گفت: باریکلا! جین خنده ای کرد و درحالی که قلاب رو میچرخوند، نشست! هاسو دستی به موهاش کشید و گفت: و اینجاست که صبر ما امتحان میشه! جین حالت کش دار: درستههههههه! هاسو اوفی کرد. *تهیونگ از عکسهایی که از هاسو و جین گرفته بود راضی بود. خنده کنان برگشت و آروم راه رفت. هوسوک و کوک کنار سگ ها بودند و بازی میکردند باهاشون! کوک یونتان توی دستاش بود... یک جا دراز کشیده بود و یونتان رو روی هوا نگه داشته بود و باهاش حرف میزد. هوسوک کنار رپمون و میکی نشسته بود و به غذا خوردنشون نگاه میکرد. دستی به سر رپمون کشید و گفت: خوب بزرگ شدی تو پسر! رپمون هی دمش رو تکون میداد و غذا میخورد. میکی هم داشت مثل رپمون غذا میخورد، هوسوک رو به کوک و یونتان کرد وبا حرکت دست گفت: جونگ کوک، اون زبون بسته از گشنگی مرد! بزار بیاد غذا بخوره!
کوک درحالی که دراز کشیده بود، به هوسوک نگاه کرد، گفت: آخه خیلی بانمکه! هوسوک اخم ریزی کرد و کیوت گفت: کیوت بودنش باعث نمیشه که غذا نخوره! کوک، یونتان رو پایین آورد و نشست. تهیونگ نزدیکشون شد و سریع گفت: کوک یک ژست بگیر، عکس بگیرم! کوک نگاهی به ته کرد، با لبخند رو به ته کرد و یونتان رو کنار صورتش گرفت. تهیونگ چهارزانو روی چمن ها نشست و ازشون عکس گرفت. هوسوک درحالی که دستی به سر میکی میکشید، با لبخند نگاشون میکرد و گفت: عکس محشری میشه! تهیونگ دوربین رو پایین گرفت و نگاهی به عکس انداخت، با زانو سمت هوسوک رفت و گفت: قشنگ شده! به هوسوک نشون داد، هوسوک با هیجان: عوووووووو هردوتاتون خوش عکسین! کوک یونتان رو روی زمین گذاشت و یونتان به سمت ظرف غذا رفت. کوک هم آروم نشسته سمت هوسوک و ته رفت. با لبخند به عکس نگاه کرد. * نامجون و جیمین روی میز و صندلی های بیرون نشسته بودند. داشتند دومینو میچیدند، البته نامجون داشت درست میکرد. جیمین که به صندلی تکیه داده بود گفت: به نظرم بد چیندی........اگه بخوای شروع کنی، تا نصفه میفته بقیش نمیفته، درست کن! نامجون که داشت با دقت دومینو هارو میچید، گفت: دو دقیقه..... چیزی نگو! جیمین لبخند ریزی زد، به اطراف نگاه کرد و نامرارو دید که از خونه پایینی بیرون شد. لبخندش بزرگتر شد و به دومینو ها نگاه کرد. نامرا موهاشو با کش دم اسبی بست، اوفی کرد. به جیمین نگاهی کرد و گفت: موی بلند خیلی دردسر داره! جیمین با لبخند نگاش کرد و گفت: ولی قشنگه! نامرا سر تکون داد و گفت: بله، قشنگه! جیمین آب دهنشو قورت داد و با حرکت دست گفت: دونگ می هم میخواست موهاشو کوتاه کنه، چرا با هم کوتاه نکنین؟! نامرا کنار میز ایستاد و نگاهی به دومینو ها انداخت و همین حین گفت: اگه نامجون گذاشت با دونگ می میریم جیهوآ کوتاه کنه! نامجون درحال چیدن: اگه نزارم؟! نامرا و جیمین با تعجب به نامجون نگاه کردن. نامرا به دومینو ها نگاه کرد، لبخند مرموزی زد. آروم خودشو خم کرد و گفت: اگه نزاری.....(جیمین با چشمای گرد و خنده نگاه میکرد) این اتفاق میفته! نامرا اولین دومینو رو انداخت و قطار قطار پشت سرهم افتادند. تا آخر رفت و رسید به نامجون و افتاد! جیمین از خنده جلوی دهنش رو گرفته بود و همین حین گفت: مثل اینکه درست چیده بودی! نامجون چهرش عصبانی شد ولی لبخند دردناک و عصبی به لب داشت! آروم به نامرا نگاه کرد، نامرا دست به کمر صاف ایستاده بود. نامجون زمزمه کرد: نامرا! جیمین با چشمای گرد و خنده به هردو نگاه میکرد. نامرا یکم ترسید ولی لبخندی به لب داشت. نامجون سری تکون داد و درحال بلند شدن گفت: صبر کن! نامرا چشماش گرد شد و شروع کرد به دویدن! نامجون هم حالت کیوت عصبی دنبالش دوید و داد زد: صبر کننننننن! جیمین خنده بلندی کرد. هردو خنده کنان داشتند میدویدند، ولی نامجون با عصبانیت داد میزد! یونگی و هی سانگ که داشتند بازی میکردند، با داد نامجون.... حواسشون پرت شد و به آنها نگاهی کردند. ته و کوک و هوسوک هم به اونا نگاه کردند. هوسوک با خنده گفت: گرگم به هوا بازی میکنن؟! تهیونگ از فرصت استفاده کرد و ازشون عکس گرفت. نامرا درحال دویدن داد زد: حقت بوووووددددد! نامجون بیشتر عصبی شد و با خنده گفت: چیییییی! نامرا سمت یونگی رفت و تند تند گفت: یونگی یونگی یونگی یونگی....! یونگی با خنده نگاش میکرد. نامرا پشت یونگی قایم شد، یونگی کاملا عادی به نامجونی که سمتش میدوید نگاه میکرد.
سرعت نامجون کمتر شد و خورد به یونگی! یونگی با تعجب گفت: آرام داداش! نامجون خم شده بود و نفس نفس میزد، نامرا خنده ای کرد، از جای شونه یونگی نگاهی به نامجون انداخت و گفت: اگه میگفتی میزارم این اتفاق نمیافتاد! تهیونگ که جلو اومده بود و ازشون عکس میگرفت. نامجون صاف ایستاد و به نامرا نگاه کرد، نامرا از ترس خودشو بیشتر پشت یونگی قایم کرد. هی سانگ جلو اومد و گفت: حالا چیکار کرده؟! هر سه به هی سانگ نگاه کردند و نامجون حالت عصبی گفت: دومینو هایی که درست میکردم زده خراب کرده! نامرا حالت شاکی سرشو از جای شونه یونگی بیرون آورد و گفت: خب تو نمیزاری که....(نامجون نگاش کرد، نامرا هم کلماتش شمرده تر و آرومتر شد) موهامو...... کوتاه..... کنم! بعد خودشو پشت یونگی قایم کرد! هی سانگ با خنده: همین؟! یونگی با لبخند به نامجون گفت: چیزی نشده حالا! نامجون با خنده گفت: بابا دارم شوخی میکنم! نامرا از پشت یونگی بیرون شد، کنارش ایستاد و گفت: پس اینا همه الکی بود؟! نامجون یکدفعه دست نامرارو گرفت و با حرص گفت: نخیر! نامرا با تعجب داشت خودشو عقب میکشید، چهرش حالت گریه شد و گفت: نامجون غلط کردم! نامجون محکم نامرارو سمت خودش کشید، نامرا خورد به نامجون و هردو افتادند زمین! یونگی که از خنده غش کرده بود، گفت: بابا شماها خیلی سردردین! نامرا که روی زمین دراز کشیده بود، خنده ای کرد..... ضربهٔ محکمی به بازوی نامجون زد. نامجون دستی به بازوش کشید و خنده ای کرد! سوومی و دونگ می از خونه پایینی بیرون شدند. هردو به جیمین نگاه کردند که از روی صندلی افتاده! دونگ می سریع سمتش اومد و گفت: خوبی جیمین؟! جیمین نگاهی به دونگ می انداخت. برای دونگ می زیر پایی گرفت و دونگ می پرت شد روی جیمین! سوومی با تعجب نگاشون میکرد، دونگ می با چشمای گرد به جیمین نگاهی کرد. جیمین حالت کیوت و درد: عاییییی بیبیییی...... وقتی افتادم پاهام درد گرفت! دونگ می اخمی کرد، ضربه آرومی به جیمین زد. حالت کیوت و عصبی گفت: که پاهات درد گرفته، چطور با همون پاها منو انداختی ها؟! جیمین خنده ای کرد و دونگ می رو محکم فشار داد. سوومی لبخند ریزی زد و بدون اینکه چیزی بگه ازشون دور شد، دورتر بقیه بودند. تهیونگ جلو رفته بود و عکسارو به بقیه نشون میداد! سوومی حدس زد حتما داره عکس میگیره داد زد: تهیونگ! تهیونگ به علاوه بقیه به سوومی نگاه کردند. سوومی اشاره کرد به دونگ می و جیمین، گفت: جیمین و دونگ می افتادند زمین! تهیونگ با ذوق خندید سریع سمت اون دوتا حرکت کرد! سوومی با لبخند نگاش میکرد، از کنارش رد شد و رفت عکس گرفت.
نامرا دستی به کمرش کشید و گفت: افتادیم زمین کمرم درد گرفت! نامجون با تعجب نگاش کرد و گفت: خیلی درد میکنه؟! نامرا با درد نگاش کرد و با حرکت سر گفت: نه زیاد..(خودشو صاف کرد) فکر کنم دراز بکشم خوب میشه، میرم تو اتاق! داشت حرکت میکرد و که نامجون از زیر پاهاش گرفت و بلندش کرد! نامرا تعجب کرد و گفت: چلاق که نشدم، بزارم پایین! نامجون با لبخند: به هرحال به خاطر من کمرت درد میکنه، میبرمت اتاق! رو به بقیه کرد و گفت: ما میریم! هی سانگ لبخند زد و یونگی با خنده گفت: خوش بگذره! نامجون خنده ای کرد و رفتند. صدای نامرا میومد: اگه بخاطر تو کمرم درد نمیگرفت، منو نمیبردی اتاق؟! صدای نامجون درحال رفتن: چرا میبردم، تو خانوممی! یونگی خنده ای کرد و رو به هی سانگ کرد، لبخندی زد و دستشو دور گردن هی سانگ انداخت و سمت خودش کشوند! سوومی به یونگی و هی سانگ نزدیک شد، با لبخند گفت: بحث چی بود؟! هی سانگ و یونگی نگاهی کردن و هی سانگ با خنده گفت: مو! سوومی اخمی کرد و بعد خنده ای کرد! صدای داد دونگ می: جیمینااااااا! هرسه به عقب نگاه کردند و تهیونگ رو دیدند که با خنده ازشون عکس میگرفت. دوربین رو پایین گرفت و درحال نگاه کردن گفت: اگه همرو چاپ نکنم تهیونگ نیستم! اون سه خندیدند، یونگی به آسمون نگاه کرد، ابری بود! آهی کشید و گفت: فکر کنم میخواد بارون بیاد. سوومی و هی سانگ به آسمون نگاه کردند. سوومی لبخندی زد و گفت: تو پسر مورد علاقه خدا تو سئولی! یونگی متعجب و با لبخند نگاش کرد، هی سانگ درحال نگاه کردن به آسمون لبخندی زد و چشماشو بست. سوومی به یونگی نگاه کرد و با لبخند گفت: حتما بارون میاد! هی سانگ سرشو پایین گرفت و گفت: بهتره بریم داخل! سه نفره سمت خونه سه طبقه حرکت کردند. تهیونگ خنده کنان بهشون ملحق شد و اشاره به دوربین گفت: عکساشون خیلی کیوت شده! سوومی دستاشو از توی جیبش درآورد، سمت ته دراز کرد و گفت: بده ببینم! ته دوربین رو به سوومی داد. سوومی با هیجان نگاه کرد. یونگی نگاهی به هوسوک و کوک انداخت که با سگا بازی میکردند. دستشو بلند کرد و گفت: اگه بارون اومد بیارینشون داخل! کوک و هوسوک به اونا نگاه کردند و هوسوک با تعجب و کیوت گفت: مگه قراره بارون بیاد؟! کوک نگاه به آسمون: آسمون که قصدش رو داره....... (نگاه به یونگی با داد) باشه! تهیونگ رو به سوومی: من میرم جای یونتان، دوربین رو بالا ببرین! سوومی درحال نگاه کردن: باشه! تهیونگ دوان دوان سمت کوک و هوسوک رفت. *هاکیو با دستمال کاغذی دماغشو پاک کرد، گریه کنان به جیهوآ نگاه کرد و اشاره به تلویزیون گفت: چرا نگفتی اینقدر غمگینه! جیهوآ با خنده و تعجب: اولا من ندیده بودم، دوما اونقدر هم غمگین نبود! هاکیو درحال پاک کردن اشکاش: چرا بود، باباش به خاطر دخترش خودشو قربانی کرد..... که اون پدصگ جکسون به دخترش آسیب نزنه!............ (دماغشو بالا کشید و با گریه) قسمت دو نداره؟! جیهوآ با خنده جواب داد: نه نداره، تموم شد دیگه! هاکیو کم کم اشکاشو پاک میکرد و گفت: بسه خیلی گریه کردم! جیهوآ لباشو داخل جمع کرد و خودشو داخل مبل فرو کرد! هاکیو که آروم شده بود، به مبل تکیه داد و گفت: چشام خیلی قرمز شده؟! جیهوآ با خنده نگاش کرد و گفت: آره! بعد خنده صداداری کرد. هاکیو خنده ای کرد و درحال بلند شدن گفت: تو اتاقتون دستشویی هست؟! جیهوآ با حرکت سر: آره هست، برو! هاکیو بلند شد و نگاه به در گفت: کدوم بود؟!
جیهوآ: اونی که درش بازه! هاکیو سمت اتاق رفت. جیهوآ با لبخند به تلویزیون نگاه کرد و گوشه چشمش رو پاک کرد.* هاسو درحال چرخوندن قلاب ماهیگیری بود و با هیجان گفت: عاااااااا جین، فکر کنم یکی گرفتم! جین با چشمای گرد نگاش کرد و با لبخند گفت: جدی؟! هاسو با زور: آره، بیا کمک! جین به هاسو نزدیک شد و قلاب رو گرفت. هاسو قلاب رو ول کرد.... سنگینی قلاب رو جین حس کرد، خنده ای کرد و با تعجب گفت: چجوری تحملش میکردی..... مثل گاو سنگینه! هاسو با هیجان به آب نگاه میکرد و گفت: از گاو سنگین تر هم هست..... بکشش بالا که در نره! جین درحال چرخش بود! هاسو صورتش رو نزدیک آب کرد.... جین با زور گفت: صورتتو بیار بالا، شاید ماهی بخوره بهت! هاسو درحال نگاه کردن، خنده ای کرد و گفت: دارم میبینمش! جین با تعجب: چی؟! هاسو با هیجان بلند شد و هل زده گفت: تور کو.... تور کو؟! جین به اطراف نگاه کرد و گفت: اوناهاش! هاسو سریع اون سمت جین رفت و تور رو گرفت. جین با تمام زیر قلاب رو بالا گرفت و ماهی از آب اومد بیرون. تقریبا بزرگ بود! هاسو سریع با تعجب نگاه کرد و تور رو برداشت و زیر ماهی گرفت. ماهی تو هوا داشت بال بال میزد. جین با اخم و هیجان: برو تو، برو تو، برو تو! هاسو با دهن باز میخندید، ماهی افتاد تو تور و تور سنگین شد، هاسو تحمل نکرد و تور میخواست بیفته توی آب! هاسو لبخندش محو شد و داد زد: جین!!!! جین قلاب رو کنار پرت کرد و سریع رفت تور رو گرفت. ماهی رو بالا گرفت و داخل قایق گذاشت. هاسو با خنده به ماهی ای که گرفته بود نگاه کرد، یکم ذوق کرد و گفت: عررررر، گرفتیمش! جین که در تلاش بود که ماهی تکون نخوره، نیم نگاهی به هاسو کرد و پوز خندی زد. هاسو با هیجان به خشکی جای خونه ها نگاه کرد و جیمین و دونگ می رو دید که سمت خونه سه طبقه میرن. دستاشو جلوی دهنش مشت کرد و داد زد: دونگ میییییی...... جیمیییییییین! اون دو یکدفعه با تعجب نگاه کردند. هاسو بلند شد و با حرکات دست داد زد: ماهی گرفتییییییییییم! جین که داشت ماهی رو میگرفت، با تعجب گفت: بشین دختر، تورو بگیرم یا ماهیرو؟! جیمین با چشمای گرد و خنده داد زد: جدییی؟! دونگ می با خنده داد زد: پس شام امشب مشخص شد! هاسو دوتا دستاشو به نشانه اوکی بالا کرد. یکدفعه آسمون رعد و برق زد! هاسو از ترس یکدفعه نشست و سرشو دست گرفت. جین هم ترسید و روی ماهی افتاد. دونگ می هم از اون ور سمت جیمین رفت. جیمین نگاهی به آسمون انداخت و ابری بود. به قایق نگاه کرد، با حرکت دست داد زد: سریع بیاین داخل که میخواد بارون بیاد! دونگ می با خنده نگاشون کرد و گفت: کی اون دوتا ترسو رو حالا بیاره داخل! جیمین دستشو دور گردن دونگ می انداخت و گفت: میان، هاسو به ترسش غلبه می کنه! درحال رفتن شدند، دونگ می با خنده: جین نمیکنه؟! جیمین با خنده: نه! هوسوک و کوک و تهیونگ با سگ ها راهی خونه سه طبقه شدند. هاسو سرشو بلند کرد و دنبال پارو ها گشت، پیداشون کرد. به جین نگاهی کرد و شروع کرد به پارو زدن!
*بقیه داخل طبقه دوم نشسته بودند. رپمون و میکی و یونتان وارد طبقه دوم شدند و هی اونطرف و اینطرف میرفتند. سوومی و هی سانگ تنقلات حاضر میکردند تا دور هم بشینن و بخورند. یونگی به دیوار تکیه داده بود و پاهاشو بغل کرده بود. کوک که آخر از همه وارد شده بود، به اطراف نگاهی انداخت و با کنجکاوی رو به یونگی گفت: هاکیو رو ندیدی؟! یونگی گلوشو صاف کرد و اشاره کرد به بالا و گفت: با جیهوآ رفته بود فیلم ببینه! کوک سری تکون داد و سمت پله ها حرکت کرد. دونگ می و جیمین سمت آشپزخونه رفتند. جیمین با هیجان بلند گفت: عاااا چه میکنیییینن؟! سوومی که داشت بشقاب هارو تمیز میکرد گفت: داریم چیزی میاریم که بخوریم! تهیونگ به بیرون نگاهی کرد، بارون شروع شده بود. تهیونگ لبخند ریزی زد و گفت: بارون شروع شد، هاسو و جین نیومدن! دونگ می به بقیه نگاه کرد و با خنده و هیجان گفت: یک ماهی گرفتند! هوسوک که نشسته بود و میکی روی پاهاش بود، با خنده گفت: عااااا زن و شوهری ماهی گرفتن! یکدفعه در به شدت باز شد. همه ترسیدند و به در نگاه کردند. نامرا پشت در ایستاده بود و با چشمای گرد به بقیه نگاه میکرد. نامجون سرشو جلو آورد و گفت: از من بدتر که تویی! نامرا دستی به در کشید و گفت: بخدا باد بود! یکدفعه یک ترک بزرگ روی شیشه در دید. تعجب کرد و گفت: یا خدا! نامجون هم نگاهی انداخت، چشماش گرد شد، بلند گفت: میگم یونگی......( نگاه به یونگی کرد)میای فردا بریم شیشه بگیریم؟! دونگ می از خنده لباشو داخل جمع کرد. تهیونگ با تعجب نزدیکشون شد و نگاهی به شیشه انداخت. یونگی اوفی کرد و بعد خندش گرفت. نامرا آب دهنشو قورت داد و نگاه به بقیه و حالت گریه گفت: بخدا تقصیر باد بود وگرنه من که مرض نداشتم در رو با این.....(دستشو توی هوا تکون داد) شدت باز کنم! به ته نگاهی انداخت و با همون حالت گفت: ها؟! تهیونگ که داشت به در نگاه میکرد، همون حالت گفت: نامجون اگه یونگی باهات نیومد....(به نامجون نگاهی انداخت) من میام! نامرا داخل حرکت کرد، رپمون سمتش اومد...بغلش کرد و حالت کیوت گفت: دیدی در رو منفجر کردم؟! هوسوک که داشت به نامرا نگاه میکرد با خنده گفت: درواقع باد بود! نامرا با تعجب و سریع نگاش کرد و خنده ای کرد. هی سانگ از تراس داشت بیرون نگاه میکرد. هاسو و جین و ماهی دوان دوان زیر بارون سمت خونه سه طبقه میومدن! لبخندی به لباش اومد و گفت: دارن میان. نامجون و ته که دم در بودند به بیرون نگاهی انداختند و دیدنشون. ته خنده ای کرد و بلند گفت: موش آب کشیده شدند! رسیدند، هاسو داشت از پله ها بالا میومد، جین با ماهی پایین ایستاده بود، آب دور صورتشو با دستش کنار زد و نگاه به نامجون و ته گفت: ماهی رو کجا بزارم؟! نامجون با حرکت دست: بیارش بالا! ته به داخل نگاه کرد و گفت: یک ظرف واسه ماهی بیارین! همه به هاسو نگاه کردند و جیمین با خنده گفت: خسته نباشی خانم کیم! هاسو خنده ای کرد و آب صورتشو پاک کرد و توی هوا پخش کرد. آب به دونگ می و هوسوک و نامرا خورد، دونگ می با اخم گفت: اینجا آدم نشسته! نامرا درحال پاک کردن خنده ای کرد و به رپمون نگاه کرد! جین که داخل اومده بود، با عصبانیت گفت: ظرف کو؟! سوومی با ماهیتابه گرد و گود سمت جین رفت!
یونگی به سر و وضع هاسو نگاه کرد و گفت: اینجوری که خیس شدین فکر کنم داخل دریاچه افتادین نه؟! هاسو خندش گرفت و گفت: آره! سوومی با ماهی داخل ماهیتابه وارد آشپزخونه شد و گفت: ماهی متوسطیه! (رو به جین) کمه واسه امشب! هی سانگ که درحال آوردن تنقلات بود گفت: پس امشب یک چیز دیگه بخوریم! دونگ می با حالت ناراحت: ولی من ماهی میخواستم! یونگی که دست به سینه بود، با لبخند و حرکت سر گفت: فردا! * کوک وارد طبقه سوم شد. تلویزیون روشن بود و یک عالمه پوشه روی صفحه نمایشگر بود. خبری از هاکیو و جیهوآ نبود، صدای پچپچشون از اتاق جیهوآ و ته میومد! کوک آروم جلو رفت و به داخل اتاق نگاه کرد. جیهوآ روی زمین نشسته بود و داخل کیفشو میگشت و هاکیو هم ایستاده بود و میگفت: مطمئنی که آوردیش؟! کوک با لبخند گفت: دنبال چی میگردین؟! جیهوآ و هاکیو ترسیدند و به عقب نگاه کردند. هاکیو اخمی کرد و با لبخند گفت: یک اِهمی یک اُهمی! کوک خندید و گفت: دستشویی که نیست! جیهوآ خندید و موهاشو بالا زد و دوباره شروع کرد به گشتن. کوک یکم داخل اومد و گفت: نگفتین دنبال چی میگردین؟! هاکیو نگاش کرد و گفت: فلش! کوک کیوت نگاهی به جیهوآ نگاه کرد و گفت: یک فلش دیگه؟! هاکیو سری تکون داد و گفت: آره فلش انیمه هاشه..... میخواستیم انیمه ببینیم! کوک نگاهی به هاکیو انداخت، فهمید که گریه کرده..... لبخند ریزی زد و گفت: گریه کردی؟! هاکیو با تعجب نگاش کرد و گفت: گریه؟! جیهوآ خندید و درحال گشتن گفت: نبودی کوک.... ببینی چه اشکی ریخت! کوک با لبخند به هاکیو نگاه کرد، هاکیو با اخم و خنده به جیهوآ نگاه کرد و گفت: حالا نمیخواد بگی، دنبال فلشت بگرد! کوک از پشت هاکیو رو گرفت و گفت: عااا هاکیو.... بعد هر فیلم کارش همینه......گریه گریه گریه! هاکیو اوفی کرد و بعد خندید. یکدفعه صدای ضربه محکم در از پایین اومد! هر سه به هوا پریدند و جیهوآ خنده ای کرد و گفت: نامجون وارد شد؟! هاکیو با خنده: شایدم نامرا بوده! هر سه خندیدند و جیهوآ با لحن پیروزمندانه گفت: ارهههه، پیداش کردم! کوک هاکیو رو ول کرد. جیهوآ بلند شد و درحال رفتن به بیرون گفت: حس میکنم از چاه درش آوردم! کوک داشت به اتاق نگاه میکرد، هاکیو داشت بیرون میرفت که کوک گفت: هاکیو؟! هاکیو برگشت و نگاش کرد و گفت: هومم؟! کوک نگاه به اتاق گفت: اینجا هم خیلی خوب بوده......(نگاه به هاکیو) چرا اینجا نیومدیم؟! هاکیو به اتاق نگاه کرد و گفت: نه اونجا بهتره..... مثل(دستاشو تکون داد) گهواره تکون میخوره! کوک با خنده به اطراف نگاه کرد. هاکیو یک بار زد به سینه کوک و گفت: بیا! هاکیو بیرون رفت و کوک بعد از بررسی کامل تر بیرون رفت. جیهوآ که داشت تلویزیون رو خاموش میکرد، گفت: خب.... اینم انیمه(روبه هاکیو) بعد شام ببینیم؟! هاکیو سری تکون داد و گفت: آره...... شاید بقیه هم خواستن نگاه کنن! کوک در اتاق رو بست و گفت: پسسسس، بریم پایین! هاسو خیس بالا اومد. اون سه نفر با تعجب بهش نگاه کردند و جیهوآ گفت: هاسووووو! کوک با تعجب و خنده: کی بارون شدید شد؟! هاسو درحال رفتن به اتاقش: توی دریاچه افتادیم! هاکیو با تعجب: وععع!
جین بالا اومد و با دیدن اون سه نفر تعجب کرد و گفت: شما اینجا چیکار میکنین؟! جیهوآ اشاره به تلویزیون: فیلم میدیدم! جین ابرویی بالا انداخت و با لرز گفت: برین پایین خرت و پرت بخورین! سمت اتاق رفتن و جین در رو بست. کوک به سمت پله ها دوید و گفت: آخجون خرت و پرت! جیهوآ و هاکیو خنده ای کردند و پایین رفتند. *همه طبقه دوم، دور هم نشسته بودند. جین و هاسو هم بعد از عوض کردن لباسشون اومده بودند. یونتان روی پای تهیونگ بود و ته براش از توی ظرف، دونه دونه غذای سگ میداد و یونتان میخورد. هاسو با هیجان تعریف میکرد و گفت: من که نتونستم قلاب رو بگیرم، جین مثل سوپرمن پرید و قلاب رو از من گرفت و با یک ضربه ماهی رو از آب بیرون کشید! سوومی با دهن پر و قیافه متعجب: با یک حرکت؟! هاسو با حرکت سر: نه دیگه...حالا چند حرکت، ماهی خیلی زور داشت! جین خندش گرفت و یکم از چاییش خورد. هی سانگ درحالی که میوه خشک برمیداشت گفت: اونجوری که من ماهی رو دیدم، اونقدر هم زور نداره طفلی! یکدفعه رپمون پارس کرد، نامرا دهنش رو با دستاش گرفت و با چشمای گرد به بقیه نگاه کرد و با لبخند گفت: تقصیر من بود! نامجون دستی به سر رپمون کشید. هاسو دستی به چشماش کشید و گفت: داشتم میگفتم...(سریع به بقیه نگاه کرد و با آب و تاب تعریف کرد) بعد که ماهی رو بالا آورد من تور رو آوردم و ماهی رو انداخت داخل تور......... و اینجا مشکل اصلی شروع شد! جین خنده صداداری کرد، بعد از چند تا سرفه به هاسو نگاه کرد و گفت: آقا چرا اینقدر اغراق میکنی؟! از من بدتر که تویی.....(به بقیه نگاه کرد) آقا تور واسه هاسو سنگین بود، من گرفتم تامام! هاکیو جلوی دهنش رو گرفت و گفت: حححیححح، این خیلی مشکل بزرگیهههههه! بقیه خندیدند و هاسو با لبان آویزون گفت: خب میزاشتی من تعریف میکردم دیگه! سوومی که کنار جین نشسته بود ،اخمی کرد و زد به دست جین و گفت: زدی تو ذوقش! جین آب دهنش رو قورت داد، هاسو با حرکت دست و هیجان: اشکال نداره اینجارو گوش کنین! دونگ می با تعجب آروم به جیمین گفت: الان گفتم میزنه زیر گریه! جیمین خنده ای کرد و نگاه به دونگ می گفت: منم! هاسو با لبخند بزرگ و هیجان: وقتی که قایقمون نزدیک خشکی شد، من بلند شدم که یکدفعه یک باد عظیمی وزید و منو با خودش به دریاچه برد! هوسوک با تعجب: افتادی تو دریاچه؟! یونگی با خنده: چرا جو میدی هوسوک؟! هوسوک خندید! هاسو یا اخم به یونگی: هیششش( با حرکت سر رو به هوسوک) آره.... (آب دهنش رو قورت داد) و از اونور جین داد زد..(روی زانوهاش ایستاد و ادا درآورد) هاسوووووو.... بعد ماهیرو با تمام قدرت توی خشکی پرت کرد و شیرجه زد تو دریاچه! جین سرشو پایین گرفته بود و میخندید. هاسو نشست و ادامه داد: با زحمت خودمون رو به خشکی رسوندیم و الان در خدمت شماییم! کوک با خنده:وااااااو! دونگ می با خنده: یک جوری تعریف کردی انگار توی جزیره گمشده، گم شده بودین! خنده ای کردند و یونگی با لبخند گفت: بنظرم هاسو مامان باحالی میشه! همه به یونگی نگاه کردند و هاسو با لبخند گفت: چرا؟! یونگی مدل هاسو حرف زد و گفت: جوری که تو داستان تعریف میکنی....(عادی شد) ماها جذب میشیم، چه برسه به بچه هاتون!
هاکیو با خنده: اهوم، باهات موافقم! جیهوآ درحال جویدن: اندازه ماهی چقدره؟! سوومی با دست اندازه رو نشون داد: از نظر قدی اینقدر و از نظر پهنا اینقدر! هی سانگ که داشت به جیهوآ نگاه میکرد: ماهی متوسطیه....... یعنی باید دوتا هم اندازه اون ماهی باشه که ما ۱۴ نفر رو سیر کنه! هاسو یکدفعه حالش بد شد. جلوی دهنش رو گرفت و بلند شد و سمت پله ها طبقه بالا رفت. همه با تعجب نگاش کردند، هی سانگ با چشمای گرد: ۱۵ نفر؟! نامرا با خنده به هی سانگ نگاه کرد و خنده گفت: نههههه؟! جین که داشت به پله ها نگاه میکرد، لبخندی زد و گفت: آره! سریع بلند شد و از پله ها بالا رفت، هی سانگ و نامرا و دونگ می دنبال جین رفتند بالا! سوومی با اخم و خنده به یونگی نگاه کرد و اشاره بهش گفت: تو پیشگو یا چیزی هستی؟! یونگی متعجب جلوی دهنش رو گرفته بود و به سوومی نگاه میکرد. هاکیو به آشپزخونه نگاه کرد اشاره کرد و گفت: چرا آشپزخونه نرفت؟!نزدیکتره که! نامجون که داشت پرز های بالشتکی که روش نشسته بود رو میکنند و همینجور به بالشتک نگاه میکرد،گفت: به عقلش نکشیده! هاکیو با نگاه به نامجون خنده ای کرد. جیمین درحالی که دهنش پر بود، جلوی دهنش رو گرفت و گفت: بدبخت کی میرسیده که فکر کنه کجا بره! تهیونگ که همینجور به راه پله ها نگاه میکرد، با لبخند گفت: من قراره عمو بشم! هوسوک از خوشحالی خندید.*هاسو دست به دلش از اتاق بیرون شد و با اخم گفت: دلم درد گرفته! هی سانگ سریع جلو اومد و گفت: از کی؟! هاسو متعجب نگاش کرد و گفت: چی از کی؟! نامرا با حرکت دست: از کی بالا میاری؟! هاسو به حرکت سر: این اولین باره! جین پلک زد(از اون پلکای معروف جین😐) و گفت: اولین باره که بالا میاری؟! هاسو به هر چهارتاشون نگاهی انداخت و لبخندی زد. بازوی جین رو گرفت و گفت: بخاطر بوی ماهیه بابا، چرا اینقدر بزرگ میکنین؟! همراه جین سمت راه پله ها رفت. اون سه تا به رفتنشون نگاه کردن و دونگ می با حرکت سر گفت: این یک چیزی میدونه به ما نمیگه! هی سانگ لباشو خیس کرد و گفت: آره! دونگ می و هی سانگ سمت راه پله ها رفتند. نامرا اوفی کرد و نگاه به اطراف سمت راه پله رفت. اومدن پایین و سرجاشون نشستند. یونگی با حرکت دست و سر: خب؟! هاسو عادی نگاش کرد و گفت: خب که خب! تهیونگ با کنجکاوی به هاسو نگاه میکرد و گفت: قراره عمو بشم؟! هاسو به تهیونگ نگاه کرد، لبخندی زد و سری به نشونه آره تکون داد! بقیه خندیدند. جین با تعجب و خنده گفت: چی؟! دونگ می با خنده: گفتم این دختر یک چیزایی میدونه! هی سانگ لبخندی بهش زد. جیمین متعجب و با چشمای گرد گفت: یعنی جدی قراره عمو بشم؟! هاسو با هیجان و خنده دستاشو باز کرد و گفت: آرهههههه! جین گریش گرفت و سرشو پایین انداخت تا بقیه نبینن. نامجون متوجه شد و با حالت شاکی گفت: سوکجیناااااا! هاسو متعجب به جین نگاه کرد و با تعجب گفت: جین..... داری گریه میکنی؟! جین سرشو بالا کرد، لبخندی زده بود و چشماش خیس بود. نامرا اخم ریزی کرد و دست روی قفسه سینش گذاشت و گفت: الهی احساساتی شده! هاسو اشکای جین رو پاک کرد و کیوت گفت: عزیزم.....گریه نکن! بعد 🫂 کردند!
جیهوآ اخمی کرده بود و حالت ناراحت به ته گفت: تهیونگ من بچه میخوام! تهیونگ عادی بهش نگاه کرد و گفت: شب! جیهوآ با همون قیافه دست ته رو تکون داد و گفت: الان! تهیونگ با تعجب برگشت و نگاش کرد و گفت: الان زشته! جیهوآ با اخم هلش داد و گفت: اونو نمیگم! ته خندش گرفت. کوک با چشمای خیس و لبخند به جین و هاسو نگاه میکرد. هاکیو یک نیم نگاهی به کوک انداخت، بعد با تعجب بهش نگاه کرد و گفت: کوکی!!!! کوک با چشمای برق زده نگاش کرد، هاکیو قیافش غمگین شد، دستی به صورت کوک کشید و گفت: تو چرا گریه میکنی؟! کوک با خنده اشکاشو پاک کرد، هاکیو هم با ناراحتی و قیافه جمع شده کله کوک رو گرفت و کیوت گفت: عررر بانی احساساتی من! دونگ می که کنار کوک بود، به هاکیو و کوک نگاه کرد.... نگاه به هاکیو گفت: گریه میکنه؟! هاکیو نگاش کرد و با لبخند گفت: اهوم! جین و هاسو از 🫂 هم اومدن بیرون، جین با خنده و چشمای برق زده به بقیه نگاه میکرد و یکدفعه اون جین بانمک شد، با صدای بلند گفت: عااااااا....... توی این خانواده بزرگ داره یک ورلد واید هندسام دیگه میاد! یونگی که کنار جین نشسته بود، با خنده سرشو گرفت و گفت: جین اومد! جیمین با حرکت دست یکم جلو اومد و گفت: عااااا.... اگه دختر بود چی؟! جین اشکاشو پاک کرد و با خنده گفت: اونوقت مثل مامانش ورلد واید بیوتی میشه! هاسو خنده ای کرد و سوومی چشمش به کوک افتاد که سرش رو هاکیو گرفته بود. با تعجب اشاره کرد و گفت: این بچه چش شده؟! همه به اون دوتا نگاه کردند. کوک از 🫂 هاکیو بیرون شد، سرشو پایین گرفت و اشکاشو پاک کرد. هاکیو که دستش روی شونه کوک بود نگاه به سوومی گفت: بچم احساساتی شده! کوک با لبخند سرشو بلند کرد و نامرا با تعجب و کیوت گفت: وااااا...... تو اگه بچه خودت بود چه حالی میشدی؟! بقیه خنده ای کردند و کوک با خنده دستی به چشمش کشید. (خلاصه شام رو خوردن و فردا شد، دیگه اونارو نمینویسم تا پارت بعد که روز سوم میشه)
ʰᵒᵖⁱ❥︎
غمگین
| 2 ساعت پیش
میکوووووووووو
چطورییییییییی
نخودیییی🌚
خوبم 🌚 تو خوبی؟
خوبید؟ خوشید ؟ بدون من خوش میگذره؟ 🌚
ممنون بیا پارت 13 داستان اتفاق دلم برات خیلی تنگ شده بید
خوبیییییم
خوشیییییم
نههههه خوش نمیگذرههههه
نبودت چرا؟😐🧃
کوچ کن پارت ۱۳ اتفاق😐🧃
اهم اهم🌚
سلام نیکو خودتی؟؟؟
بل بل خودمم🌚
صب بخیر😐🧃
صب ت هم بخير🙂
عه😐🧃
باش😐🧃
صبح بخیر
عاقا😐🧃
فردا امتحان علوم دارم....دو روزه دارم کتابو میجوم تا ۶ فصل بره تو مخم....
میدونین...اگه نبودم...بدونین سر امتحان از دست رفتم.....انقد استرس داشتم نتونستم شام بخورمಥ_ಥ
الان نشستم وسط اشپز خونه شربت پرتغالو پیراشکی میخورمಥ_ಥ💔
گوشنمهಥ_ಥ💔
میدونم میتونی و موفق میشی پس استرس نداشته باش
باش😐🪓
تف منه دنیاಥ_ಥ💔
میکوووووووووو
چطورییییییییی
AɱɿՈ
مشغول
| 2 دقیقه پیش
حقگو=آیدا😐✨
قربان شما قربان شما😐✋🏽
فرش قرمز من کو😐🧃🚶🏽♂️
اره واقعا حق گویی
یه دف دیگه بگی پارت ۱۳ میزنمت😐🪓
عا ستی...یه جایی ام واسه ملیکا پیدا کن....از محی که ابی گرم نمیشه😐🧃
رو من حساب نکن بچه نمخوام😐🧃
اصا اون از من بزرگ تره نمیشه😐🧃
اره راست میگی ولب جاشو نمد ستی حتما خودش پیدا میکنه
شما تو پارت ١٣ اسم كاپلا رو بگين مه ي جا جاش ميدم😁🙂
عاقا...فک کنم گفتم ایرانیم خورد تو ذوقش😐🧃
ولش...کنکل شد...جوابمو نداد😐🧃
خو دیگه چه خبر؟😐🧃
هیچ خبری باید درس بخونم چهارشنبه و پنج شنبه دوتا امتحان پشت سر هم دارم امروز داشتم خر میزدم
براش نوشتم....اگه قبول نکنه چیಥ_ಥ
من دوست خارجی میخواااااامಥ_ಥ💔
نگران نباش فکر میکنم قبول میکنه
به خودن انرژى منفى نده باوو😌
اگه دوست خارجى نميخواست كرم داش بت پيام بده😐؟
تازه اگه نخواست به درك تو ما رو دارى رفيق❤️💜❤️💜
اون که اره
شما همیشه بودین😌🤍✨
ولی خب یه دوست خارجی ام میخوام😐🧃
هوم...اونم هس....
ولی خو کنکل شد فعلا😐🧃
ولش
عاقا...میخوام از نقاشیو چیز...بزنم توی کار اسکرپ بوک...فقط...میدونین مشکل کجاس؟...با چهار پنج تا نوت استیک نمیشه😐💔
منم نفهمیدم در مورو چی صحبت میکنه
فارسى لطفا😐💔
بابا اسکرپ بوک...ازونا که برچسبو تیکه کاغذو چیز میچسبونن کنار هم....نوت استیکم ازین برگه های چسب دار میرین میخرین رنگو وارنگ از همه رنگ میزنین توی کتاباتون😐🧃برای نکته نویسی😐🧃
تکرار کنم یا فهمیدین؟😐🪓