از شدت شوکی که بهم وارد شده بود سرجام خشک شده بودم.. انگار پاهام به زمین چسبیده بود. با دهن نیم باز و چشمای از حدقه بیرون زده به ماشینی که هر لحظه بهم نزدیک و نزدیک تر میشد خیره شدم.. تا به خودم بیام یک نفر از پشت منو به اون طرف خیابون پرت کرد. که با سر روی زمین افتادم.. پیشونیم از درد میسوخت. اخی زیر لب گفتم. با به یاد اوردن ناجیم که چند دقیقه پیش نجاتم داده بود فوری دستم و به زمین تکیه دادم و از جام بلند شدم.. سر برگردوندم و از دیدن دختری که پهن زمین شده بود و موهای سرمه ای که دورش پخش شده بود تو بهت و ناباوری فرو رفتم.. باورم نمیشد یک دختر غریبه منو نجات داده بود. صدای بوق ماشین ها روی اعصابم بود.. دلم میخواست نجاتش بدم ولی... من حتی نمیتونم بهش نزدیک بشم چون نزدیک شدنم مساوی با بدتر شدن اوضاع میشه حالا باید چیکار کنم.
آب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم و یه قدم به عقب برداشتم. صدای اعتراض وجدانم بلند شد، انقدر نامرد نباش پسر، اون نجاتت داد بعد تو چطور میخوای تو این وضعیت تنهاش بزاری.. سرم و تند تند تکون دادم، وقت و نباید از دست بدم. باید تمام جرعتم و جمع کنم فقط همین یه بار، سرم و بالا گرفتم و نفسم و رها کردم.. تو یک تصمیم آنی، به سمتش قدم برداشتم.. تک و توک آدم کنارش جمع شده بودن و با ترحم و دلسوزی نگاهش میکردن ولی هیچ کدوم کمکش نمیکردن.. طولی نکشید که بهش رسیدم، بالای سرش ایستادم.. صورتم و به سمت خانومی که کنارم ایستادم بود برگردوندم و پرسیدم: این طرفا بیمارستانی هست؟ -بله همین نزدیکی هست. با اخمای درهم لب زدم: پس میشه زنگ بزنین به اورژانس؟ سرش و به نشونه تایید تکون داد بدون اراده لبخندی کنج لبم نقش بست، آروم روی دو زانو کنارش نشستم و با دستایی که به وضوح می لرزید تکونش دادم.. باید ببینم زنده اس یا مرده، همین که دستم بهش خورد.. بازم صدای همون جیغ تو گوشم زنگ زد
برای اولین بار بهش اهمیت ندادم. الان جون یه ادم بهم وصله.. با صدایی که از ته چاه میومد لب زدم: خانوم خانوم.. ولی انگار نه انگار، چیزی نمیشنید تو یه حرکت سیلی محکمی رو گونش زدم که لای چشماش کمی باز شد.. از بین لبای خشکیده اش لب زد: آ.. آدرین ناباور نگاهش کردم اون.. اون منو از کجا می شناخت.. دوباره چشماش رو هم افتاد. اینبار داد زدم: خانوم چشمات و باز کن نباید بخوابی! زمزمه کرد: خوابم میاد،، حالم داشت وخیم تر میشد من: کجات... کجات درد میکنه!؟ هر چی منتظر جوابش بودم ولی هیچ صدایی نیومد.. نگاهی عصبی به اون خانم انداختم و داد زدم: پس کجاست این ماشین!؟ با تته پته گفت: الان.. پیداش میشه دیگه. دقیقا همون زمان صدای آژیرش بلند شد. بی اراده تو یک تصمیم انی یه دستم و زیر پاش و اون یکی رو زیر سرش بردم و تو یه حرکت بلندش کردم.. به سمت ماشین امبولانس حرکت کردم، با قدم های بلند، بلند و تند تند راه می رفتم.. صدای جیغ و سردرد و به قدری زیاد بود که چند جا نزدیک بود بیوفتم روی زمین.. بلاخره رسیدم و روی برانکارد گذاشتمش.. عرق روی پیشونیم و با پشت دست پاک کردم و با لبخند کمرنگی بهش که مظلوم دراز کشیده بود خیره شدم.
اون اولین دختری بود که تونستم بهش نزدیک بشم.. انقدر غرق فکر بودم که کم کم ماشین امبولانس ازم دور و دورتر شد.. تازه بلا هایی که فکرش و میکردم داشت سرم میومد.. سر دردم بیش از اندازه زیاد شده بود، دستم و روی سرم گذاشتم. حس می کردم دنیا داره دور سرم می چرخه.. وقتی به خودم اومدم که زیر پام خالی شد و روی زمین افتادم و سیاهی مطلق.. ### صدای پچ پچی رو کنار گوشم می شنیدم.. به زور لای یکی از چشمام و باز کردم. ناگهان صدا قطع شد و فقط سکوت حکم فرما بود. کامل چشمام و باز کردم که با چهره های نگران مامان و بابا و نینو روبه رو شدم.. نینو با صدای که نگرانی توش مشهود بود گفت: خوبی آدرین؟ در جوابش فقط سرم و تکون دادم. از مامان و بابا رو برگردوندم و با صدای آرومی گفتم: میشه تنهام بزارین؟ انگار منظورم و خوب متوجه شدن، همین که صدای بسته شدن در اومد.. نینو با نیش باز رو بهم گفت: جدیدا جنتلمن شدی هاا؟ چشم قوره ای بهش رفتم و رو تخت نشستم و به بالشت تکیه دادم.
یه ابروم و با تعجب بالا دادم و کنجکاو لب زدم: میگم منو چطور پیدا کردین؟ اخرین باری که یادمه تک و تنها تو خیابون بودم.. نینو دست به سینه گفت: انگار وقتی بیهوش شدی یک نفر از تو گوشیش به بابات زنگ زده و ما هم اومدیم دنبالت.. به دیوار روبه رو زل زدم.. عجب چه عجیب،، نینو با هیجان کنارم رو تخت نشست و گفت: حالا تعریف کن این همه مدت کجا بودی!؟ من: هتل!! دهنش از تعجب باز مونده بود. با افتخار سرم و بالا گرفتم و گفتم: حس میکنم پخته تر شدم نینو با این حرفم پقی زد زیر خنده،، گیج نگاهش کردم کجای حرفم خنده دار بود.. نینو: واای خداا تو حتی ۱ روزم بیشتر بیرون نبودی هاا بعد احساس خفن بودن میکنی.. با چشمای ریز شده با قیض با پام محکم به کمرش زدم. چون حواسش پرت بود نتونست تعادل خودش و خفه کنه و پهن زمین شد لبخند بدجنسی روی لبم نقش بست اخیش دلم خنک شد.. کسی که به من میخنده تقاصش همینه.. نینو با لب و لوچه اویزون از رو زمین بلند شد.. انگار خبری و یادش اومده باشه، با نیش باز ذوق زده دستاش و بهم کوبید و لب زد: راستیییی.. گیج با یه ابروی بالا رفته گفتم: هاا؟
نینو: بابات میخواد یه جشن به افتخار تو بگیره! پوکر نیم نگاهی به نینو انداختم و تمسخر امیز گفتم: ارهه حتما بالای خونه ام بنر میزنه جشن به افتخار پسرم که از چنگ مرگ و دختر رهایی پیدا کرد.. پتو رو از روم کنار زدم و از رو تخت بلند شدم.. نینو جلوم ایستاد و با صورت جدیش لب زد: ببین پسر جان، من شوخی ندارم مامانت خیلی نگرانته برای همینه مهمونی برگزار کرده که تو بتونی با روبه رو شدنت باهاشون ترست و کنار بزاری،، با حرفی که زد ترس بدی به دلم افتاد.. خدایا اینا از من چی میخوان.. هنوز قدم اول و برنداشته بودم که با به یاد اوردن دنیس سرجام خشک شدم.. واای چطور تونستم از یاد ببرمش. ترسیده به سمت نینو برگشتم و لب زدم: گوشت و بده! گیج گوشیش و به سمتم گرفت. خداروشکر شماره هتل یادم بود کنار گوشم گذاشتم و منتظر موندم بعد از چند دقیقه صدای یه خانومی اومد تند ازش خواستم اون مرد و صدا بزنه لحظه اخر فامیلش و فهمیده بودم.
صدای پر ابهت و خشنش تو گوشم پخش شد: بعله بفرمایید،، من: آدرینم.. از دنیس خبر داری؟ صداش عصبی شد: هیچ معلومه کجایی؟ من: سوال من و با سوال جواب نده برام مشکلی پیش اومد حال دنیس خوبه؟ -اره خوبه نگران نباش،، من: باشه پس چند ساعت دیگه میام دنبالش.. ازش تشکر کردم و گوشی رو به سمت نینو گرفتمش.. حالا که خیالم از طرف دنیس راحت بود وقتشه با مامان و بابا حرف بزنم با قدم های محکم به طرف در رفتم و.. «مرینت» از زور درد لبم و گاز گرفتم.. حتی یه تکون کوتاه باعث میشد بخوام از درد جیغ بکشم.. به پشتی تخت تکیه دادم و منتظر اومدن لوکا بودم.. خداروشکر آسیب جدی نخورده بودم فقط بدن درد داشتم در باز شد و لوکا در چهارچوب در نمایان شد.. نگاهم به سمتش کشیدم و خیره اش شدم با لبخند کمرنگ روی لبش کنارم روی تخت نشست و با مهربونی گفت: چطوری خوبی؟ لبخند خسته ای زدم و با گفتن خوبم، بسنده کردم.
با مهربونی ذاتیش دستش روی سرم کشید و گفت: خوبه که الان صحیح و سالم جلوم نشستی!... مطمعنم دیگه قرار نیست از پیشم بری! گیج به حرفاش و رفتاراش نگاه می کردم نمی دونم یه دفعه چرا اینجوری شد.. اما همین جمله باعث شد ذهنم به سمت دنیس پر بکشه.. داداش بیچاره ی من اسیر اون عوضیا هست.. حرفای هری تو سرم اکو شد و حالم و بدتر کرد.. اون و پدرش زندگیم و خراب کردن به جای اینکه بهم کمک کنه بدتر ترسوندم.. با بلند شدن صدای لوکا از فکر و خیال بیرون اومدم.. لوکا: قول میدی دیگه نری دنبال اون پسر! کلافه نفسم و بیرون دادم. اخه چه گیری به آدرین داده من که نمی خوام باهاش دوست بشم.. راستی الان یعنی چه بلایی سرش اومده کلافه گفتم: ببین لوکا من مجبورم به خاطر تنها فرد از خانواده ام.. خواهش میکنم اذیتم نکن،، اخم غلیظی بین ابروهاش نقش بست و با صدای عصبی گفت: میدونم اینارو ولی اگه من دنیس و برات پیدا کردم واقعا قول میدی!؟ سرم و با جدی تکون دادم لبخندی زدم و حرف اضافه ای نزد با اینکه آدرین و ۱ روز بیشتر نمیشناسم ولی حس میکنم درد زیادی داره و احساس صمیمیت عجیبی باهاش میکنم..
بهتر بود کمی استراحت کنم روی تخت دراز کشیدم و چشمام و بستم و به خواب رفتم.. «آدرین» با قدم های عصبی و محکم طول و عرض اتاق و قدم میزدم.. خیلی عصبانی بودم باورم نمیشد به حرفای من حتی گوش ندن... دستام از شدت عصبانیت مشت شده بود.. فریادی از سر حرص کشیدم. که نینوی بدبخت، ۱ متر از جاش پرید با صدای آرومی دل داریم داد: حالا انقدر حرص نخور چیزی نیست فوقش یک، دو تا غش میکنی همین،، چنان سرم و به سمتش برگردوندم که به وضوح صدای رگ به رگ شدن گردنم و شنیدم.. با چشمای گرد شده نگاهم کرد انگشت اشارم وبه نشونه تهدید جلوش گرفتم: یه بار دیگه فقط تکرار کن تا بفهمی چه بلایی سرت میارم.. آب دهنش و با ترس قورت داد و حرفی نزد کلافه نفسم و رها کردم و روی تخت نشستم و دستام و روی پاهام گذاشتم.. یهو با فکری که به ذهنم رسید نیم نگاهی به پنجره اتاقم انداختم رو به نینو با نیش باز گفتم: اگه از پنجره فرار کنم چی!
نینو با ترس سرش و به نشونه منفی تکون داد.. نینو: چی میگی بچه.. اگه بپری که کتلت میشی!! شونه هام و با بی خیالی بالا انداختم و خونسرد لب زدم: خب اینکه مهم نیست من چه برم پیش اون هیولا ها و چه از پنجره بپرم هر دو یکیه.. سرش و با تاسف برام تکون خورد لب برچیدم و گفتم: خب پس چیکار کنم! دستش و به نشونه تفکر زیر چونش گذاشت و به فکر فرو رفت. انگار چیزی یادش اومد که با خوشحالی بشکنی زد و با لبخند مرموزی بهم نزدیک و نزدیک تر شد این لبخندش حس خوبی بهم نمیداد.. در همون حال شمرده شمرده گفت: یه راه حل.. هست.. که اونم چیزی نیست.. جزء.. خودت و گریم کنی و پشت بندش دست به سینه نگاهم کرد.. گیج و منگ یه ابروم و بالا انداختم و لب زدم: یعنی چی؟ نینو: یعنی اینکه دخترا فقط از یه کسی دوری میکنند و اونم... دخترای چندش و نچسبه! بی خیال شونه هام و بالا انداختم که تازه دو هزاریم افتاد.. لبخند عصبی زدم و ناباور گفتم: چیییی؟.. عمرا اینکارو بکنم،، نینو خونسرد گفت: به من ربطی نداره.. میل خودته،، سرم و پایین انداختم و برای حال خودم غصه خوردم.. حتی نمی تونم تصور کنم با قیافه دخترونه چطوری خواهم شد..
نتیجه 1
(✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (✷‿✷) (. ❛ ᴗ ❛.) (. ❛ ᴗ ❛.)
نتیجه 2
(◔‿◔) (◔‿◔) (◔‿◔) (◔‿◔) (◔‿◔) (✷‿✷) (✷‿✷)
نتیجه 3
(◠‿◕) (。◕‿◕。) (。◕‿◕。) (。◕‿◕。)
نتیجه 4
(◍•ᴗ•◍) ❤ (◍•ᴗ•◍) ❤ چالش: بین دوست صمیمیت و عشقت کدوم و انتخاب میکنی؟
ج چ:دوست صمیمی و عشق من هر دو یک نفرن
اجی جان گربم پارت بعدش رو بزار راستی عجله نکن چون ۹تا جونش هنوز هست
عالی بود
چ ، بدون فکر ، دوست صمیمیم . من یه آنتینالیسمم ، پس واضحه ک دوست صمیمیم
عالی بود
پارت بعدی رو زود بزار
مرسی گلم 😁♥😍
عالی بود اجی
ج.چ:صد در صد.دوست صمیمی چون راستش رو بخوای من زیاد از پسرا خوشم نماید فقط بچه های فامیلمون و اصلا دلم نمیخواد عاشق بشم چون اگه عشقم یک طرفه باشه ضربه روحی میخورم و اینم نمد گفتم یا نه من یه فوبیا دیگه به جز فوبیا مار دارم که ترس از تنهایی و واقعا از این مسئله ترسدارم حتییه بارم اتفاق افتاد که من خیلی حالم بد شد ۱ تقریبا بیمارستان بستری بودم پس صد در صد دوست صمیمی رو انتخاب میکنم
مرسی اجی ❤
درسته عشق اگه یه طرفه باشه باعث عذابت میشه☺️
اخی امیدوارم دیگه اینجوری نشی🥺❤
دقیقا
مصی اجولی
فوق العاده بود 😍😍😍😍😍
چالش:دوست صمیمی
مرسیی عزیزم😁❤
به به دوست صمیمی رو عشقه😁😂
عالی بود اجی نازم😍
خسته نباشی عزیزم💕
ج چ: عشق کیلو چنده فقط رفیق😍
البته عشقم خوبه ولی به موقعش رفیق همیشگیه💕(رفیق واقعی🙂)
مرسی اجی قشنگم❤😍
دقیقا عشق بعضی مواقع باعث عذابت میشه رفیقم واقعا خوبه داشتنش😁☺️
جالب شد❤️ راستی عشق و نفرت رو چرا نمیزاری آجی 🥺
ج چ: معلومه عشق خر کیه😂 فقط رفیق
مرسی اجی ♥ از این زودتر گذاشتم نمیدونم چرا دیر منتشر میشه
هعی کلاسم دو دقیقه دیگه شروع میشه فعلا نمیتونم بخونم🥲💔
اشکال نداره وقت زیاده😐😂
عالی بود
مرسی گلم❤♥