به نام خدا رسیدیم پارت ۷ یادت نره پارت های قبلی رو بخونی !😁
لایلا کمی به خواهرم نزدیک تر میشود . انگار دیگر نمیترسد . امیدوارم بتواند نظر کورالین را جلب کند . لایلا با کنجکاوی به کورالین نگاه میکند و میگوید :« تو هم مثل آکوایی ؟ » کورالین کمی سرش را تکان میدهد . لایلا میگوید :« خیلی جالبه ، شما خیلی شبیه همین . ولی آکوا پا داره ، تو نداری . راستی همه ی پری دریایی ها چهار تا چشم دارن ؟ » کورالین با نگاهی سرد میگوید :« لزومی نداره بهت بگم » لایلا با ناراحتی سرش را تکان میدهد و میگوید :« آها . راستی اسمت چیه ؟ » کورالین میگوید :« نام من کورالین است . » لایلا میگوید :« اینکه شما میتوانید بیرون آب نفس بکشید خیلی جالبه . » کمی لبخند میزنم و میگویم :« آره ، جالبه » کورالین میگوید :« آره ، ولی به مدت کوتاه . اگر به مدت طولانی روی خشکی بمانیم ، پوستمان خشک میشود . »
لایلا کمی ناراحت میشود و میگوید :« آکوا گفته بود از من خوشش میاد ، اگر نتونه روی خشکی زندگی کنه ، چطوری میخواد با من باشه ؟ آیا راهی داره ؟ » کمی لبخند میزنم . فکر کنم او هم از من خوشش می آید . با لبخند میگویم :« فکر کنم راهی باشد . » کورالین میگوید :« تنها راهش این است که تو داخل خشکی باشی و او داخل دریا . بعد گاهی به دریا بیایی و او را ببینی . راستی تو چطور با برادرم آشنا شدی ؟ » لایلا میگوید :« او مرا نجات داد . واقعاً ازش ممنونم » کورالین با لحن شکاکانه میگوید :« چه اتفاقی افتاد ؟ » لایلا آب دهانش را قورت میدهد و میگوید :« من داخل جلبک ها گیر کرده بودم و داشتم غرق میشدم . »
نگاه کورالین جوری است که انگار بیشتر مشکوک شده اشت . من هم که نمیدانم چه بگویم ، پس ساکت مینشینم . نمیدانم چرا خواهرم به لایلا اعتماد ندارد . کورالین با اخم شکاکانه میگوید :« تو بین جلبک ها چه کار میکردی ؟ » لایلا لبخند معذبانه ای میزند و میگوید :« یک نفر داشت با من شوخی میکرد . » کورالین با تعجب میگوید :« شوخی ؟ » لایلا میگوید :« شاید هم شوخی نبود . نمیدانم . » کورالین با اخم میگوید :« آکوا بیا داخل آب ، کارت دارم . » خودش را روی شن ها سر میدهد و داخل آب میرود . من هم دنبالش میروم . کمی از ساحل دورتر میشویم . کورالین با اخم میگوید :« نگفتم ؟! این انسان ها همیشه دروغ میگویند . »
با ناراحتی میگویم :« تو از کجا میدانی ؟ شاید راست بگوید . » کورالین با اخم میگوید :« اصلا راست میگوید . ولی مگر نشنیدی چه گفت ؟ گفت یک نفر به خاطر شوخی میخواست غرقش کند . انسان هایی که شوخی هایشان این شکلی است ، معلوم نیست ابراز علاقه شان چه شکلی است . من نمیتوانم ریسک کنم . بیا به قصر برگردیم » با ناراحتی میگویم :« باشد ، بگذار برای آخرین بار ازش خداحافظی کنم . » کورالین آرام سرش را تکان میدهد و میگوید :« آکوا ، من به او اعتماد ندارم . در نگاهش چیزی است که من نمیپسندم . » پیش لایلا میروم و میگویم :« لایلا ، من باید بروم . خداحافظ . » لایلا لبخند میزند و میگوید :« از دیدنت خوشحال شدم . آیا من میتوانم دوباره تو را ببینم ؟ » با ناراحتی میگویم :« نمیدانم . » حسی در درونم میگوید که این آخرین باری نیست که همدیگر را میبینیم .
نخستتت