
«پنی» یهویی بدون اینکه اختیاری رو خودم داشته باشم مثل یه اتشفشان فوران کردم و پر حرص گفتم: باورم نمیشه تمام عشق و علاقه ای که ازش دم میزدی همین قدر دوام داشته باشه. ایستاد. به وضوح لرزش بدنش و دیدم. تازه فهمیدم چی از دهنم بیرون پرید. قادر به گفتن کلمه ای نبودم تا شاید بتونم گندی که به بار اوردم و جمع کنم. بعد از مکث کوتاهی که برای من اندازه چند سال طول کشید. برگشت و یه لحظه از دیدن چشمای سردش یخ بستم. گوشه لبش به حالت پوزخند کش اومد و گفت: این چرت و پرت ها چیه داری میگی! کدوم علاقه!! به قدری عصبانی تمام حرفاش و بیان میکرد که اگه نزدیکش بودم صد در صد خفه ام میکرد. وقتی جوابی ازم دریافت نکرد. این دفعه فریاد کشید: دِ چرا لالمونی گرفتی؟ بگو کدوم علاقه؟؟ من کجا بهت گفتم دوست دارم!؟ آب دهنم و پر سر و صدا قورت دادم و در حالی که خودمم از حرفی که زدم ناراحت بودم چند قدم عقب رفتم و با تته پته لب زدم: منـ..ظوری نداشتم...همینجوری از دهنم پرید
برای رهایی از نگاهش، سرم و پایین انداخته بودم و حرف میزدم. انقدر استرس داشتم که نفهمیدم کِی فاصله بینمون و از بین برد و بازوم اسیر دستاش شد. با درموندگی گفت: وقتی باهام حرف میزنی به چشمام نگاه کن! با تردید به چشمای قهوه ایش خیره شدم! بدون اینکه چیزی بگه فقط نگاهم کرد و چیزی نگفت. ناگهان بازوم و ول کرد و انگار که داره با خودش حرف میزنه زیر لب زمزمه کرد: پس از روز اول میدونستی! چه خوش خیال بودم که فکر میکنم از اشتباهم چیزی نمیدونی! شوکه ادامه حرفش و قطع کردم: منظورت چیه!؟ یعنی ارزش عشق و علاقه رو ندارم؟ بدون یه لحظه تردید سرش و به نشونه مثبت تکون داد و گفت: نه نداری...اتفاقا خوب شد که میدونی الانم میتونم بگم که چقدر پشیمونم از اون حس بچگونه ی ۲ سال پیش که باعث شد بخاطرت بخوام قید عموم و خوانواده ام و بزنم! بغض تو گلوم هر لحظه میخواست سر باز کنه. چه مرگم شده.. نباید از حرفای تلخش ناراحتم بشم.
در حال جدال با افکارم بودم که با قرار گرفتن دستی زیر چونم چشمام گرد شد زیاد طول نکشید که سرم به شدت به طرف بالا کشیده شد و چشمم بهش افتاد. در حالی که مستقیم به چشمای از حدقه بیرون زدم نگاه میکرد گفت: دیگه نمیخوام حرفی از گذشته بشنوم فهمیدی؟ اخمام درهم رفت و بازم شدم همون پنی لجباز و یکدنده: باشه فهمیدم لازم نیست تو صورتم تف کنی!! از رو نرفت و ادامه داد: محض احتیاط میگم من هیچ علاقه ای بهت ندارم.. تنها حسم بهت فقط و فقط نفرته!! کلافه دستش و گرفتم و گفتم: چه بهتر خوشم نمیاد یه مجنون عاشق دنبالم بیوفته! معلوم بود از حرفم حرصش گرفت. عصبی دندون روهم سایید و گفت: تا چند دقیقه پیش که زبون نداشتی. پنی: اره.. منتها زبونم الان دراومد! عصبی خواست حرفی بزنه اما تا نگاهش به دهنم افتاد.. گره ابروهاش شل شد. هول شده چونم و ول کرد و با گفتن: کار دارم! با قدم های بلند ازم دور شد. پوف کلافه ای کشیدم و راهم و به سمت خونه کایلا کج کردم. فعلا اصلا حوصله اش و نداشتم
«تالون» با حال داغون وارد کافه شدم و در و پشت سرم محکم کوبیدم. توجه ای به نگاه عصبی بچه ها نکردم. امروز باید تکلیفم مشخص بشه. یا من میرم یا پنی. همین که به طرف اتاق آدام رفتم لوییس شتاب زده خودش و بهم رسوند و سد راهم شد. کلافه نفس حبس شده ام و بیرون دادم: برو کنار، حوصله ندارم. لوییس: همه چیز و شنیدم. با حرفی که زد عرق سرد روی پیشونیم نشست. بدبخت شدم لوییس که بفهمه همه خبردار میشن. ترسیده با تته پته لب زدم: چیو؟ جدی گفت: همونی که خودت میدونی! چیزی برای گفتن نداشتم... هویتم انگار قراره لو بره. سعی کردم خونسردیم و حفظ کنم: از اولم ازت پنهانش نکردم.. پس چیز مهمی نیست.. با قرار گرفتن دستش روی شونم، ساکت شدم. لبخند کمجونی زد و گفت: مگه ما دوست نیستیم هاا؟؟ باید فکرش میکردم یه چیزی بینتون هست!
عصبی چشم روهم گذاشت: هیچی بینمون نیست! به شوخی دستش و به نشونه تسلیم بالا گرفت: خیلی خب برادر من جوش نیار... میخوای کمی حرف بزنیم اینجوری برات بهتره! نگاه مرددی بهش انداختم... هیچ وقت با کسی درموردش حرف نزده بودم. با کشیده شدن دستم به خودم اومدم. گیج دنبالش رفتم تا اینکه به اتاقم رسیدم. روی صندلی نشست و با کنجکاوی دستش و زیر چونه اش زد: خب منتظرم شروع کن. با تک خنده ای روی تخت نشستم: چه شوقم داری برای شنیدنش! سرش و با ذوق تکون داد: بایدم داشته باشم ۱ ساله باهم رفیقیم ولی هیچی ازت نمیدونم! با صاف کردن گلوم، شروع به مرور کردن خاطراتم کردم.. هر چند چیز زیادی یادم نمیومد. قبل از شروع محض احتیاط گفتم: اینایی که برات میگم مربوط به یه عشق بچگونه و زودگذر بود.. یعنی.. الان همچین حسی ندارم!
لبخند شیطونی زد و گفت: یعنی از ۲ سال پیش تا الان عاقل شدی؟ چشم قوره ای براش رفتم: اگه بخوای از الان مزه پرونی کنی تعریف نمیکنم! لوییس: بــاشه.. دیگه چیزی نمیگم. زبون رو لبای خشکیده ام کشیدم و گفتم: اینو میدونی که من برادرزاده دکتر کلاو بودم.. اون زمان وضعیتمون خوب نبود اما با اومدن متیو همه چیز عوض شد نامردیه اگه نگم کارش معرکه بود.. یه خلافکار باهوش بود. بهش خیلی احترام میزاشتم. ناخداگاه ذهنم به اون روز که ازش خواستم بهم اموزش بده پر کشید((فلش بک ۲ سال پیش)) به قدری خوشحال بودم که قابل توصیف نبود. انگار حرفم براش عجیب بود که با شک پرسید: چی گفتی! میخوای مثل من بشی؟ بدون تردید سرم و تکون دادم: اره.. میخوام کسی بشم که همه ازم حساب ببرن نه کسی مثل عموم که آدم حسابش نمیکنند! ابروهاش از تعجب بالا پرید: باشه... اما هر چیزی که میگم و باید انجام بدی!.. فعلا میتونی بری. با شونه های افتاده عقب گرد کردم
اما با شنیدن اسمم از زبونش دوباره بهش نگاه کردم. مکث کوتاهی کرد و ادامه داد: اون دختر موطلایی و دوست داری!؟ متعجب لب زدم: کدوم دختر! پوزخندی زد و با نگاه یخی همیشگیش گفت: همونی که مثل جوجه اردک دنبال گجته! از تشبیه ای که به کار برد اخمام توهم رفت. متیو: از اخمای درهمت فهمیدم! فراموشش کن! با حرفی که زد جوری سرم و بلند کردم که به وضوح صدای رگ به رگ شدنش و شنیدم: چرا؟؟ نیشخندی زد: فکر کردی اصلا اون تو رو مییینه؟ حرفش مثل پتک تو سرم خورد. از رو نرفتم: میدونم نمیخواد تو روم بیاری! با قدم های بلند خودش و بهم رسوند و با گرفتن دستم اسلحه رو تو دستم گذاشت: این برای فردا به کارت میاد. پشت بهم کرد و ادامه داد: یه روز باید به سمتش همینو بگیری اونم برای نجات دادن زندگی خودت..
گیج گفتم: چرا انقدر از عشق بدت میاد.. در حالی که خودت زن و بچه داری! نیم نگاهی بهم انداخت و با لحن عحیبی گفت: اره ولی من عاشقشون نیستم... بلاخره درک میکنی که کسایی که بیشتر از همه دوسشون داری بدتر از همه بهت پشت میکنند. عصبی حرفش و قطع کردم: من هرگز این کار و نمیکنم.. با ارامش جوابم و داد: اونوقت خودم محوت میکنم به کسی که نقطه ضعف داره احتیاج ندارم..«پایان فلش بک» با کوبیده شدن در، از جا پریدم و تا چشمم به سوفی افتاد. اشهدم و خوندم. با چشم و ابرو به لوییس اشاره کردم از اتاق بیرون بره.. چون ممکن بود همه چیز و لو بده! لوییس از اتاق بیرون رفت و در پشت سرش باز گذاشت. سوفی: فقط بهم نگو که بازم دست خالی اومدی! تازه یادش افتادم.. انقدر حواسم پرت پنی و گذشته شده بود که پاک اون و یادم رفت. خجالت زده سرم و پایین انداختم: خب میدونی نشد..
ادامه حرفم و قطع کرد: بازم مثل همیشه، میدونستم.. بهت کمک میکنم یه مقدار پول میدم به آدام بدی وگرنه اینبار از اینجا بیرونت میندازه! ناباور از جا پریدم و به سمتش رفتم.. خدامیدونه چقدر ازش ممنون بودم! یهویی تو آغوشم کشیدمش و از ته دلم گفتم: واای سوفی اگه تو رو نداشتم چیکار میکردم! سوفی: هیچی گوشه خیابون میخوابیدی! ازش جدا شدم و قدرداتی گفتم: خیلی گلی دختر! شنیدن صدای سرفه یه نفر کافی بود تا نگاهم به در باز شده بیوفته و از دیدن پنی جابخورم. سوفی هم مثل من از دیدنش تعجب کرد. پنی کنایه امیز گفت: ببخشید مزاحم حرفای شیرینتون شدم.. اما باید باهاتون حرف بزنم! حق به جانب لب زدم: بفرما میشنوم! پشت چشمی برام نازک کرد: با تو حرفی ندارم با سوفی حرف دارم! سوفی کنجکاو بهش چشم دوخت نیشخندی بهم زد و رو به سوفی گفت: باید بگم تالون جونت یه چیزی و ازت مخفی کرده! سوفی: تالون!! اونوقت چیو؟؟ لبخند ژکوندی بهم زد: من عشق اول تالونم! چشمام از حدقه دراومد. خون تو رگام منجد شد. اما اون لعنتی با شیطنت زبونی برام درآورد و...
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
هانیه
با قلبم
بازی نکنن میشکنه
هانیه پارت بعد
رو بده زود نپره
خیلی باحال و قشنگ بود. اصلا انتظارشو نداشتم عالی بودی 💖💖🌺
مرسی عزیزم✨💕این از لطف بی اندازه اته
هانیه کیوتم
داستانات جذابن
واقن اع حرفای حاضر جواب کاراکتر پنی خشم اومد
بوس بای
مرسی قشنگم لطف داری🫰🥺
اره پنی کمی حاضر جوابه😂
فدتشم
راستی عکسای پروف و اع کجا میاری؟
از پینترست.. انقدر میگردم تا پیدا کنم😂
هییی مرسی اجی بابت داستان قشنگت
ببین هرچقد میخوای باهم بدشون کن اصن بکش به کتک کاری😂 ۹۹ درصدشو اصن از هم متنفررر باشن
ولی توروخدا تو اون یک درصد یکاری بکن کل ۹۹ درصد جبران بشه خب چون خیلی میخوره تو حالمون
دستتت طلا عشق منی اجی پارت بعدم زود بذار میدونی منو نیلوفر جان طاقت نداریم😂
آفرین منو خوب می شناسی❤😂
آجی ما رو از استرس نکش بی زحمت
سپاس فراوان✨😁
دقیقا همین طوره اولش از هم متنفرن ولی کم کم عشق بوجود میاد😂
چشم اجی سعیم و میکنم☺️
اجی کی استارت قلبم رو میزاری؟
گذاشتم اجی
راستي من همون ستاره هستم. اسممو عوض کردم
اره شناختم☺️
آقا من غلط کردم گفتم بدجنس😂
اصن پنی داستان خودم بدجنسه خوبه؟!😁😂
سوفی زمتیمیهسهمثهحقق ایششششش🗿
دارم میشمارم ببینم چن تا از تار موهام سفید شده از انتظار 🗿😂
لوییس چقد دلش خوشه من هفت ساله با دوستم دوستم بعد هیچی از زندکیش بم نمیگنه 🗿😂
همه از سوفی بدشون اومد😂
میدونم انتظار چه سخته ولی چه کنم تنبلم🤣
اره بچه شیرین عقلیه🤦♀️😂
تازه فهمیدم من اولین نفری بودم که این پارتو خوند😁
خیلییییی منتظر بودم. از همه بیشتر. حتی از خود تالون و پنی هم بیشتر منتظر بودم😂
منم خیلی منتظر بودم ستاره جان😂😂😂
اره خب چون پارت قبلی جای حساس تموم شد خیلی منتظر بودی😂
به اندازه ای که تالون از سوفی ممنونه من از تو ممنونم❤😂
ولی آقا خداییش پنی چه اصراری داره بین تالون و سوفی رو به هم بزنه؟! نهایتا خود تالون بعدا بهش اعتراف می کنه که دوسش داره.😁 بدتون نیادا ولی این پنی یکم بدجنسه😁😂
جرعت داری یه بار دیگه به بچم بگو بدجنس 🗿
اوه پس معلومه خیلی ممنونی😂
پنی پارت بعد میفهمه که نباید به سوفی میگفت چون خودش تو بد دردسری افتاد🤣 نه زیاد بچه حسودی کرد