
«تالون» لبخند ژکوندی بهم زد: من عشق اول تالونم! چشمام از حدقه بیرون زد. خون تو رگام منجمد شد. اما اون لعنتی با شیطنت زبونی برام در اورد و با نگاه پیروزمندانه ای منتظر عکس العمل سوفی بود. دندون روهم ساییدم و کلافه چشم روهم گذاشت.. حالا که سوفی فهمیده بدون شک دیوونه ام میکنه! سوفی لبخند پهنی زد و با ذوق گفت: اوه پس دختری که لوییس میگفت دوسش داشتی پنی بود!. سرم و پایین بود اما با حرفی که زد چنان سرم و به طرفش برگردوندم که به وضوح صدای رگ به رگ شدنش و شنیدم. ناباور لب زد:لوییس!! سوفی از ترس یه قدم به عقب برداشت و گفت: اره. گیج و منگ به گوشه دیوار خیره شدم. هر جوری که حساب میکنم باورم نمیشه لوییس کی وقت اضافه اورد تا به سوفی بگه..از موقعی که فهمیده فقط چند دقیقه میگذره!! از شدت بدبختی دماغم و کشیدم بالا، منه احمق بگو داشتم کل زندگیم و برای اون منگل تعریف میکردم
تو فکر و خیال بودم که با صدای متعجب پنی، نگاهی بهش انداختم. دستش و به طرف سوفی گرفت و گفت: صبر کن تو چرا ناراحت نشدی! سوفی گیج یه تای ابروش و بالا انداخت: من چرا باید ناراحت شم! پنی که گویا جاخورده بود با تته پته گفت: اخه فکر کردم.. باقی حرفش و به زبون نیاورد اما من به خوبی میدونستم ادامه حرفش چیه. فکر کرده چیزی بینمونه و برای حرص دادنم این و گفته. اینبار من بودم که با نگاه پیروزمندانه ای نظارگر صورت غمگینش بودم. با سر و صدایی که از بیرون میومد و شنیدن صدای اشنایی، هر سه تامون نگاهی به بیرون کردیم. لوییس در حالی که یه پلاستیک تو دستش بود. با دهن پر بیرون اتاق ایستاد و با دهن کج و کوله و نیش باز شروع به حرف زدن کرد: بچه ها بیاین هله هوله خریدم باهم بخوریم! وقتی جوابی ازمون دریافت نکرد نگاهش و از پلاستیک گرفت و به ما خیره شد. همین که چشمش بهم افتاد یکه ای خورد.
با ترس نیم نگاهی به پنی که کنار در ایستاده بود انداخت و همون حال که چیز تو دهنش و قورت میداد با مظلومیت گفت: چرا باز وحشی شده!؟ قبل از اینکه حتی پنی حرفی بزنه انگار که چیزی و یادش اومده باشه گفت: واای نکنه ماجرا انگشتر و فهمیدی.. اوکی درسته فروختمش و برای خودم خرت و پرت خریدم ولی انقدر عصبانیت خوب نیست برادر من! گره ابروهام شل شد و ناباور سرجام میخکوب شدم. سوفی با چشم و ابرو بهش اشاره کرد بیرون بره! این دفعه رنگ از روی لوییس رفت و با صدای تحلیل رفته ای گفت: نکنه فهمیده لباساش و با لباسای خودم عوض کردم. با هر حرفی که میزد دهانم باز و بازتر میشد. سوفی که قضیه رو وخیم دید. سراسیمه خودش و به لوییس رسوند و دستش و محکم روی دهنش گذاشت و عصبی گفت: یه دقیقه لالمونی بگیر تا نکشتد
ابروم به حالت عصبی بالا پرید. مصنوعی بغض کردم و دستم و به طرفش گرفتم با صدای گرفته ای گفتم: دِ لعنتی من بهت اعتماد کردم اخه چرا! پنی شتابزده قبل از اینکه بهش برسم خودش و بهم رسوند و بازوهام و گرفت و سعی کرد به عقب هلم بده. ولی زور من بیشتر بود و همینطور که راه میرفتم فریاد کشیدم: فقط اگه بفهمم یه کار دیگه ام کردی... من میدونم با تو! به زور دست سوفی و از تو دهنش برداشت: راستش اون روز... قبل از اینکه ادامه بده سوفی دوباره دهنش و بست. پنی با زور منو به عقب پرت کرد و عصبی داد کشید: اون و ببر قبل از اینکه هممون و بدبخت کنه. با رفتن لوییس، پنی با خیال راحت ولم کرد. از شدت عصبانیت نفس نفس میزدم. چنگی به موهای پریشونم زدم. یه روز از دست اینا میمیرم. پنی برای اروم کردنم گفت: چرا الکی خودت و عصبانی میکنی. نفس حبس شده ام و سخت بیرون دادم: دستم به اون که نرسید ولی...
از فرصت استفاده کردم و وقتی حواسش کاملا پرت بود ناگهان زیر پاش زدم و قبل از اینکه بیوفته بازوهاش و گرفتم و با لبخند شیطانی ادامه دادم: تو رو گرفتم. سرش و کج کرد و با گیجی لب زد: ها!؟ با پاهام، پاهاش و جفت کردم و با خنده شیطانی سرش و به طرف پایین خم کردم که موهاش تو صورتش ریخت: حقته... میخواستی منو اذیت کنی نه!؟ جیغ خفه ای کشید: ولم کن! تالون: تا نگی غلط کردم ولت نمیکنم. با لجبازی دستش و به طرف صورتم اورد و گفت: عمرا...اصلا خودت غلط کردی! قبل از اینکه چیزی بگم موهای نازنینم توسط دستای شیطانیش اسیر شد و این دفعه اون بود که با پیروزی ابروش و بالا انداخت: تا ۳ میشمرم اگه منو ولم نکنی موهات و میکشم. چشم رو هم گذاشتم: پن.. میدونی رو موهام حساسم! در همون حال که به زور میتونستم صورتش و ببینم سرش و تکون داد. با شنیدن شمارش اعداد، ناچار بلندش کردم. که بلافاصله موهام و ول کرد.
زبونی در اورد و با غرور لباسش و تکون داد: گفته بودم از پس من برنمیای! پوزخند کشداری زدم. هنوز نفهمیده چی در انتظارشه! کنایه دار لب زدم: چه خوش خیال هنوز بدبختی که ازش میگفتم و ندیدی! جلوتر از اون از اتاق بیرون زدم و پشت سرم پنی، هاج و واج کنارم راه افتاد. به محض رسیدنمون، چشمم به بچه ها افتاد که با لبخند معناداری نگاهمون میکرد. همینطور که حدس میزدم مثل اینکه سوفی همه جا رو پر کرده بود. اسی کچل از بین بچه ها، به پنی اشاره کرد و گفت: عشق اول تالون، چیزی نمیخوری!؟ در مقابل، پنی با چشمای از حدقه دراومده به خودش اشاره کرد: با منی!؟ اسی کچل: اره دیگه.. شما عشق اول تالونی! با پوزخند روی لب نیم نگاهی به صورت زارش انداختم. نگران به چشمام خیره شد: اینا چی میگن تالون! کلافه نفس عمیقی کشیدم: از این به بعد با این اسم صدات میزنند... برای همین بود که بهت گفتم چیزی نگی!!
ابی کج و کوله: هوی اقای مجنون، نمیخوای داستان عاشقتی برامون تعریف کنی!! پشت بندش صدای کر کر خنده اشون بالا گرفت. سرم و به سمت اسمون گرفتم. بار الهی خودت منو از دست اینا نجات بده! صدای زنگ گوشی همه رو ساکت کرد. پنی با در اوردن موبایل از جیب شلوارش، نیم نگاهی به صفحه اش انداخت و گره ابروهاش بیشتر شد. نامحسوس نگاهی به صفحه گوشی انداختم ولی مثل اینکه ناشناس بود. چند قدم ازم دور تر شد و شروع به صحبت کرد. انقدر غرق نگاه کردن بهش بودم که نفهمیدم کِی لوییس کنارم اومد و باهام حرف میزد. به وضوح میدم که هر لحظه رنگ از رخسارش میرفت اخرش با دستای لرزون دوباره کنارم ایستاد. کنجکاو لب زدم: کی بود!؟ هول شد: هیچ کس.. یعنی کایلا بود باهام یه کار کوچیک داشت من میرم پیششون! به قدری دستپاچه بود که نفهمیدم کی از در بیرون زد!
«پنی» با پاهای لرزون به ادرسی که برام فرستاده بود قدم برداشتم. نزدیکای غروب بود و این ترسم و بیشتر میکرد. باورم نمیشد بعد دو سال بازم قراره صورت منفورش و ببینم. پارک نسبتا خلوت بود و این برام عجیب بود. صدای قدم هایی از پشت سرم توجه ام و جلب کرد و با یه حرکت به عقب برگشتم. خودش بود متیو... گوشه لبش به حالت پوزخند کش اومد: خوب شد که اومدی! اب دهنم و قورت دادم: زیاد وقت ندارم زود کارت و بگو! برعکس قدیما که لباساش تماما سیاه بود. ایندفعه لباسای رنگی تری پوشیده بود. کلاه افتابی سیاهش و از رو سرش برداشت: انقدر عجول نباش میخوام بهت کمک کنم. پنی: اونوقت چه کمکی!من از تو هیچ خیری ندیدم. چنان نگاهی بهم انداخت که تو ۱صدم ثانیه لال شدم. متیو: اون که باید شاکی باشه منم تو بودی که خانواده ام و ازم گرفتی!
بازم یاداوری صدای گریه بچه مظلوم تو گوشم زنگ میزد. ادامه داد: یعنی تا حالا نفهمیدی رییس کوعمبی فرستادت دنبال نخود سیاه، من که زندم تالونم همینطور.. درسته زن و بچه تو این دنیا نیستند اما تو هیچ وقت گناهکار نبودی! خون تو رگام منجمد شد یعنی چی! رئیس کوعمبی منو ۲ سال الکی فرستاد نیویورک. کمی مکث کرد و با تعجب گفت: یه دقیقه وایستا چرا وقتی درباره زنده بودن تالون گفتم تعجب نکردی! ضربان قلبم به هزار رسید. سعی در جمع کردن ماجرا کردم: چرا خیلی تعجب کردم نمیدونی! نیشخندی زد: پس میدونی کجاست! بهم بگو کجاست زود باش! قدم به قدم بهم نزدیک تر میشد و متقابلا عقب میرفتم. متیو فریاد کشید: زود باش بهم بگو! عرق مرگ رو پیشونیم نشسته بود نباید جون اون و به خطر بندازم ۲ سال پیش برام کافی بود.. از ته دل فریاد کشیدم: نمیگم اشتباهی که قبلا کردم و تکرار نمیکنم! متیو: اگه بهم نگی بد میبینی....
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
تولدت مبارککککک ۵۰۰ امتیاز برای توووو❤️❤️❤️
دلم برات تنگ شده
کجایی تو
سلام
لایک شدی همینطوری ادامه بدی عالی هستی😍😍
بچه ها ممنون میشم به پروف منم سر بزنین تازه اومدم تستام همه تو بررسی ان😂
تو رو خداااا قسمت جدید بنویس براموننن
اصلا پیداش نیست🥺
هانیه جون😭بیا دیگهعهعععع
هانییییییییییی
سلاممم
تولدت مبارکککک
امیدوارم به تمام ارزوهات برسی و شاد باشی و لبخندات از ته دل باشن 🌺🦋🌱
تولدت مبارک کیوت 🧸💕🎂🍓
تولدت مبارک باشع هانیه جون❤️😍 دلمون برات تنگ شده🥺