سلام دوستان میدونم هیجان دارین برا بقیه داستان پس بریم به کارمون برسیم👇
بچه ها این پارت قسمت آخره فصل یکه بقیش رو تو نتیجه میگم فیک💕جیمین💕 ژانر :عاشقانه ،هیجانی«منظورم ما ورا الطبیعی یه » شخصیت ها 🌈 : لیا 🎻 جیمین 💕 جین 🎻 شوگا 😻 تعداد پارت :۷🙆 آهنگ پیشنهادی :🎤not today🎤
(لیا)سوار ماشین جین شده بودیم توی راه داشتم به یونگی فکر میکردم که چطوری قراره یه مافیا رو راضی کنم طبق گفته جیمین آخرین باری که دیدتش جز بزرگترین مافیا های سئول بوده ٪چرا نگرانی *آه راضی کردن تو سخت بود ولی یونگی یه مافیاس مطمئنان راضی کردنش به مراتب سخت تره .همون طور که رانندگی میکرد یه دستشو رو شونه من گذاشت ٪هی لیا نگران نباش همشونو پیدا میکنیم و برمیگردیم به جنگل و جیمینو نجات میدیم پس دیگه نگران نباش *ممنون جین ٪خواهش میکنم * کجا باید یونگی رو ببینیم ٪نمیدونم ولی میخوام یه سر به خونش بزنم *جای دیگه ای بجز خونه نمیشناسی ٪امم چرا یه آدرس دیگه هم ازش دارم ولی میترسم برم اونجا چون اونجا علاوه بر یونگی خیلی آدمای دیگه ای هم هستند * من میرم ٪چی دیگه ابدا اجازه نمیدونم تو بری اونم تنها *اولی اوپا من میرم چه اجازه بدی چه نه بدون تو میرم ٪نه این اجازه رو ..... .ناگهان ماشین متوفق شد و لیا بیرون پرید (جین)اون ...اون غیر قابل توقفه بهتره تنها با یونگی صحبت کنه ٪هی لیا وایسا *دنبالم نیا هیونگ ٪نمیخوام متوقفت کنم *چی منظورت چیه .برگشت و تو چشمام نگاه کرد ٪میخوام برسونمت خودمم منتظر خبر میمونم *ریلی«جدی»٪بله بپر بالا
سوار شد و تا نزدیک مخفی گاه یونگی بردمش از ماشین پیاده شد منتظر شدم تا دور شه ماشیبنو بردم کوچه بالایی پارک کردم و خودمم دنبالش رفتم ولی جوری که نفهمه(لیا)یه شرکت قدیمی بود درش قفل بود از پله های پشت بوم بالا رفتم قبل از طبقه آخر نزدیک یکی از پنجره ها وایسادم احتمالا خودش بود دستگره رو تکون دادم قفل بود با حرص ضربه ای بهش زدم که پنجره کامل باز شد وروم وارد اتاق شدم یکی روی کاناپه خواب بود باید خودش باشه آروم آروم سمتش رفتم اومدم تکونش بدم که بیدارشه که مچ دستمو چسبید جوری محکم و سفت چسبید که مطمئن بودم هیچ جوره حرکت نمیکنه بی تفاوت به من آروم بلند شد و روی کاناپه نشست و همینجور که من تقلا میکردم دستمو آزاد کنم خمیازه طولانی کشید و با دست آزادش چشماشو مالید ~آآآآ...آآآآ. ههمممم میدونی خوشم نمیاد کسی از خواب بیدارم کنه *بب ببخشید آقای مین ~او او اسمم که بلدی ،جوجه کوچولویی مثل تو چرا باید اینجا باشه *آ...آقا من باهاتون کار داشتم ولی ترسیدم صداتون کنم برای همین . دستم رو فشار داد داشتم ضعف میرفتم ~به نغعته دروغ نگی و گرنه بد میبینی
*نه آقا باور کنید دروغ نیست من از طرف برادرتون اومدم .با شنید کلمه برادر دستش رو شل کرد ~برادرم کدومشون. چند ثانیه مکث کردم برای همین با اون یکی دستش گلومو گرفت و با عصبانیت داد زد ~گفتم کدومشون .خفه خفه گفتم *جج......یییی...ممم...ییییی...نننن ...ققربان . با شنید اسم جیمین ولم کرد نور بزرگی از بهت تو چشماش میدرخشید~ خب گوش میدم *آقای مین لطفا تا آخر حرفام فقط گوش بدین . و همه چیو براش تعریف کردم آرا هر بار که این داستانو تعریف میکنم گریم میگیره؟ ~چرا ....چرا ....یه دلیل بیار برای اینکه حرفتو باور کنم * خب آقا اگه اینا واقعی نبود که این همه راه رو توی مخفیگاه رئیس بزرگترین مافیا سئول و یکی از بزرگترین مافیا های کره نمیومدم .با این حرفم چشماش درخشید . و روی گردنبندم ثابت شد بدعد چند ثانیه میتونستم برق اشک رو توی چشماش ببینم ~ آه به خاطر جیمین باور میکنم ... کمکت میکنم . از شدت خوشم حالی پریدم و بغلش کردم خیلی خوشحال بودم که یونگی انقدر راحت راضی شد بعد از چند لحظه اونم منو بغل کرد ٪ لحظه های احساساتیتون تموم شد .هردو همزمان از هم جدا شدیم و به سمت پنجره که حالا جین تو چهار چوبش وایساده بود خیره شدیم
٪خوشحالم میبینمت یونگی ~جین هیونگ خیلی وقت بود ندیده بودمت . رسیدن و به هم دست دادن ~پس دوباره اون بیگ یوم لعنتی (😉) دردسر درست کرده بهتره یه درس حسابی بهش بدیم *آره ولی مطمئنان وقتی باهم باشین موفق میشین .یونگی دستمو گرفت ~ وقتی همه مون باهم باشیم تو هم همینطور لیا *من.....برای چی ~تو همه مارو دور هم جمع میکنی پس خودتم باید باشی *ممنونم هیونگ (لبخند کمرنگی زد )~ باید بریم خونه من تا استراحت کنیم شما برین منم یکم دیگه میام . همراه جین به سمت ماشین حرکت کردیم (یونگی) اون دختر همونی بود که فکر میکردم اون گردنبند قلبی شکل اون خودشم نمیدونه چی داره نباید بزارم آسیب ببینه باید هر طور که شده موفق بشه به هر قیمتی همه وسایلمو برداشتم آماده شدم که همراه لیا و هیونگ بریم
(لیا)رسیدم خونه شوگا بعد از ناهار ٪من میرم بیرون کارای سفرمونو بکنم باید بریم دنبال تهیونگ اونجوری تو راه برگشت لیا بقیه رو هم راضی میکنه *چی من خب چرا شما ها نمیکنید ~چون این وظیفه توعه فقط تو میتونی و باید همه مارو دور هم جمع کنی .دیگه سوال نپرسیدم جین از خونه رفت بیرون ~هی لیا ،بیا بریم یه دوری بزنیم *باشه .یونگی سوار موتور شد منم پشتش نشستم خجالت میکشیدم دستامو دورش حقله کنم ولی مجبور بودم سواره موتور شوگا تا یه پل همون نزدیکی رفتیم خیلی قشنگ بود *میدونی شخصیتت جالبه آرومی ولی میتونی در آن واجد هم خشن و هم کیوت بشی .لبخند کمرنگی زد ~چرا وقتی بهت گفتم کمکت میکنم انقدر تعجب کردی *امممم خب فکر نمیکردم انقدر راحت راضی بشی خب هرچی باشه تو یه مافیایی ~آهه بدم میاد مردم از روی قیافه ام قضاوتم کنن*ببخشید نمیخواستم ناراحتت کنم ~ببین من از اون جنگل اومدم بیرون که جین هیونگ رو برگردونم دلم نمیخواست از هم جدا شیم اون تنها هیونگ منه تا جایی که یادم میاد همیشه بهش وابسته بودم و رفتنش برام ضربه بزرگی بود وقتی اومدم دنبالش هیجده سالم بود وقتی بهم گفت که از اون جنگل کوفتی متنفره ،تازه فهمیدم باید بزرگ شم گریه توی چشام خشک شد برای اینکه عصبانیتم خالی شه عوض یه گروه مافیا شدم و کم کم رئیسش شدم ولی هنوزم نگران جیمین بودم نگران بقیه بچه ها ولی دیگه نتونستم وارد جنگل بشم هر کاری کردم نشد .اشک توی چشام جمع شده بود *یو..یونگی متاسفم ~میخوام یه داستان برات بگم یه افسانه
*گوش میدم ~در گذشته های خیلی دور یه دختر بود دختری که درتمام زندگیش هیچ امیدی برای زندگی نداشت یه روزی خسته شد تصمیم گرفت از این دنیا بره همون روز برای آخرین بار رفت جایی که هر وقت ناراحت بود میرفت لب ساحل نشست و به سطح آب خیره شد که پسری رو بغلش دید اون پسر با دختر حرف زد و ناگهان ناپدید شد تقریبا یک ماه این ماجرا تکرار شد تا اینکه پسر رازشو به دختر گفت اون یه فرشته بود فرشته ای که دنبال گم کرده ای اومده بود و اونو پیدا کرد بعدش هردوشون باهم به سمت آسمون پرواز کردند ثمره ازدواج اون دو دوتا دختر بود یکی از این دوتا قدرت جادویی داشت(با فروزن اشتباه نگیرید لطفا) ولی اون یکی قصه متفاوتی داشت هر دو توی پرورشگاه بزرگ شدند یکی فرار کرد و با عشقش به جنگل رفت ولی هیچ کس از اون دختر جادویی خبر نداره دختری که به جنگل رفت ازدواج کرد و محافظ طبیعت شد و صاحب هفت پسر . نفسم بند اومده بود یعنی مامان یونگی همون دختریه که به جنگل رفت یونگی ادامه داد~دختر جادویی اجازه استفاده از قدرتش رو نداشت برای همین بدون جادو ازدواج کرد و بچه دار شد ولی برای اینکه جادوش هدر نره روح و تمام خاطراتش رو به فرزندش اهدا کرد از اون به بعد هیچ خبری از دخترای آسمان نشد ولی اون نوزاد حالا باید بزرگ شده باشه و برگرده تا راه خاله ش رو ادامه بده و جنگل رو از دست همه اهریمن ها حفظ کنه . محو داستان یونگی بودم تمام داستان مثل فیلم از جلوی چشمم رد میشد که صدای شلیک هوایی مارو به خودمون آورد تا به سمت صدا برگشتم خشک شدم
ادمیننننننن این داستان ربطی به فیک شوگات دارررره؟😳😳
عالی بود ترو خدا فصل جدیدو شروع کن خیلی خوبه داستانت
گذاشتم برو ببین 👌👌
ممنونم😀😀
ترو خدا بنویس من ۱۱ ساله در به در اینم
فردام هم هدیه هم مطالعات امتحان داریم نشستم اینو می خونمممم
باشه عزیزم خودمم خیلی درس دارم ولی قول میدم بنویسم 💖💖
عالی پارت بعد لطفا🥺🥺🥺
ووییی داستانت خعلی خشگله
پارت بعد کی میاد
منتظرم
به زودی میزارم 🎤💞
ممنونم لطف داری چشم میزارم
بعد متوجه نمیشم داستان جیهوپ هم به این ربط داره؟🤔🤔🤔🤔
نه درست گفتی داستان شوگا ربط داشت
💜💜💜
لطفا اگه درست گفتم بهم بگو💜🙂
عالی بود آجی زودتر فصل بعدی هم بزار🤩🤩🤩🤩
باشه آجی میزارم
ترو خداا فصل بعدی هم یذاررر
باشه عزیزم میزارم
ممنوننن سالانگه💖💜
دخترم😐
میسییی سالانگه
دخترم😐
پارت بعدو زود بزار😃✋