سیلام علیک شوکولات هام💜من خودم تهیونگ لاورم اما به اصرار خیلی هاتون این داستان رو درباره ی کوکی جان نوشتم امیدوارم خوشتون بیاد😊ادامه ش بدم؟
من یه دختر ارمی هستم دختری که حتی بخاطر بابام حق نداشتم راجع به پسرای بی تی اس تو خونمون حرف بزنم 😭 ولی یه روز صبح بیدار شدم و بدون هیچ ترسی گفتم:میخوام برم کنسرت بی تی اس... بابام کلی عصبانی شد اول ولی انقدر جمله مو تکرار کردم و رفتم رو اعصابش(😂✌) گفت: برو ولی من راضی نیستم. من:برام مهم نیست تا کی میخوام تحمل کنم. بابام : پس برو. من : باشه میرممممم😌. رفتم تو اتاقم و در رو محکم کوبیدم روهم....
کلی رو عکسای کوکی عر زدم و با خودم گفتم:چرا من بدبخت حق ندارم حتی به عنوان یک هوادار عشقمو (کوکی) ببینم😭😭😭😭تا شب از اتاقم حتی برای خوردن غذا بیرون نرفتم. دیگه انقدر ضعف داشتم همونجا احساس کردم پلکام سنگین شد و خوابم برد😴 با صدای باز شدن در اتاقم از خواب پریدم بابام بود😫 بابام:بیا اینم پول برای خودت بلیط بگیر و برو کره و کنسرت اون گروهه اسمش چی بود... من: بی تی اسسسسس😸😸😸😸. بابام : همون حالا. من:بابا شوخی نمیکنی که؟. بابام:علاقه توام مگه....
انقدر ذوق داشتم حتی ازش نپرسیدم واسه چی بعد از نود و بوقی بهم اجازه داده ولی خب الان این مسأله برام اولویت نداره مثل دیوونه ها میدوم سمت گوشیم و دنبال بلیط میگردم یدونه برای فردا صبح ساعت ۱۰ هست کنسرت بی تی اس هم که دو روز دیگه س اووووه خدا رو شکر😓😓😓باید تا تنور داغه نون رو بچسبونم پس بلیط رو میخرم برسم کره هم که درجا بلیطم برای کنسرت رو میگرم😍😍😍😍😍
ساعت ۱ شب شده😫ولی خدا رو شکر وسایلم همه جمع و جوره از البوم و ارمی بمب گرفته تا لباسام.... فردا صبح:ای وای ساعت چنده؟ عررررررر ساعت ۹ شده یکساعت دیگه پرواز دارم مثل فرفره خودمو جمع و جور میکنم و اژانس میگرم و به سمت فرودگاه راه میفتم 🏃🏃🏃🏃🏃🏃 وقتی به موقع میرسم فرودگاه کلی خدا رو شکر میکنم🙏🙏🙏 و سوار هواپیما میشم....
بعد از پرواز... : باورم نمیشه رسیدم کرههههه میشنوم گوشیم داره زنگ میخوره 📱📱 بابامه... جوابشو میدم و بهش خبر میدم که رسیدم❀❀❀❀و بعد میخوام کم کم راه بیفتم سمت هتلم که یکی دستمو میگیره و میکشه سمت خودش... من😨😨😨😨😨او او... اون کوکی بود. کوکی: دختر جون حواست کجاست نزدیک بود پات گیر کنه به اون دیواره کوچیک 😊😊😊. من:تو... شما کوکی...چیز یعنی جئون جونگ کوک عضو گروه بی تی اس هستین؟
کوکی:اره، ارمی هستی؟. من اشکم در اومد تو همون حالت به کوکی میگم:حتی... حتی باورم نمیشد یه روز بتونم بیام کنسرتتون😭😭😭😭 اصلا نمی تونم باور کنم 😭. همینجوری داشتم گریه میکردم که دیدم یهو تو بغل کوکی ام(کوکی لاورا زنده اید؟ 😂✌) کوکی:چشای عروسکی خوشگلتو خراب نکن الان که اینجایی... . من همینجوری داشتم گریه میکردم که بدنم به لرزه افتاد. کوکی:😨😨😨چِت شد یهو. من: نگران نباش 😭 وقتی خیلی شوک بهم وارد میشه و گریه میکنم اینجوری میشم 😭😭.
کوکی: من خیلی نگرانتم همینجور نمیزارم برم 😦. من : نه... . کوکی: حرف نزن من اینجوری نمیرممممم. کوکی زنگ منو همینجور که تو بغلش بودم گذاشت روی یک صندلی و به بقیه اعضا خبرداد و گفت که یکم دیر تر میره پیششون. ادامه داستان از زبان کوکی:همین که به اعضا خبر دادم و برگشتم دیدم اون دختره بیهوش شده... همینطور محکم زدم تو سر خودم گرفتمش بغل و ...
با تمام توانم به سمت بیمارستان نزدیک فرودگاه دویدم نمیدونم یه حسی غریبی داشتم و فقط گریه میکردم😭😭😭😭 وقتی به بیمارستان رسیدیم بهش یه سُرُم زدن من همچنان داشتم گریه میکردم😭 که یه پرستاری اومد (نکته پرستاره کوک رو نمیشناخت) اقا خانوم تون حالش خوبه انقدر گریه نکنید من:خانومم؟. پرستار:اره دیگه مگه خانوم شما نیست؟. من (کوکی) :چیزه... یعنی اره هستن. (💜💜💜💜💜) رفتم توی اتاق...
ادامه داستان از زبان من: حالم بهتر شده بود و به هوش اومده بودم یهو کوکی وارد اتاق شد😍😍😍 کوکی:خوبی؟. من: اره، ببخشید خیلی اذیتت کردم😩. کوکی : این حرف رو نزن. من: اخه کلی بخاطر من اذیت شدی امروز. کوکی: اَه... دیگه این حرفو نزن گفتم. من: ببخشیدددد😅. کوکی :😅😅😅😅. اعضا به کوکی زنگ زدن نگرانش بودن باید میرفت. کوکی هم یه برگه بهم داد گفت: لطفا منو ببخش این شماره منِ الان باید برم اما میدونم اگه مرخص بشی و خبر دار نشم از استرس میمرم پس بهم خبر بده....
من:..... خب اینم از پایان پارت اول امیدوارم خوشتون بیاد😊ادامه ش بدم؟ نظر فراموش نشه البته اگه دوست داشتید💜❤💜❤💜
نتیجه 1
ادامه ش بدم؟ دوستش داشتین؟ تو کامنتا بگید شوکولات هام💜
نتیجه 2
ادامه ش بدم؟ دوستش داشتین؟ تو کامنتا بگید شوکولات هام💜
نتیجه 3
ادامه ش بدم؟ دوستش داشتین؟ تو کامنتا بگید شوکولات هام💜
نتیجه 4
ادامه ش بدم؟ دوستش داشتین؟ تو کامنتا بگید شوکولات هام💜
من اونجاش احساس کردم دارم غش میکنم🤣🥺
وااااییی تقریبا همه ی داستان هاتو خوندم میدونم ۳ سال گذشته ولی خیلی پستا و داستانای دوست دارم😘
یونگی لاور هستم ولی سکته رو زدم 🤒🤯🥹🥹🥹
عالی
حالا من بیچاره مامانم از بی تی اس بدش میاد
من کوکی لاورم زنده نیستم و مردم
من سکته رو رو زدم خواهر محترم کوک لاورا الان باید بفهمن
عااا قشنگ بود فقط فک نمی کنی خعلی زود این اتفاقات افتاد😐حتما حوصله ی داستان سرایی نداشتی😐😂
وای خدا یه ثانیه سکته زدم
چه داستان باحالی
از همین اولش هم خیلی جالبه
چه برسه به آخرش
حتما نویسنده میشی نمن کوکی لاورم
من تست هاتو خیلی دوس دارم ❤💕💖
همیشه عالیه❤