
سلام سلام👋امیدوارم حالتون خوب باشه عزیزان❣خدمتتون پارت جدید🎀
مرینت:خیلی خب...پس...تیکی اسپاتس آف..امم..(نمیدونی چی بگه)ادرین:م،م،مری،مرینتتت باورم نمیشههههه😳😶محکم بغلش کردم و گفتم تمام این مدت کنار هم بودیم و من اصلا نفهمیدممممم❣😭مرینت:منم بغلش کردم و گفتم خودمم تو شوکم ادرین هنوز واسم عادی نیس ولی خوشحالم(به یه ذره لرزش میگه😁) ادرین:میدونی مری الان حس میکنم توی این ۲سالی که باهات چه با خودت چه وقتی لیدی باگی اشنا شدم ،... الان حس میکنم این همه وقت کنارت بودم و بهترین لحظات زندگیم که میتونستم با تو تجربه کنم رو ازدست دادم(اوخی بچم🎀😥)مرینت:اشکالی نداره ادرین همه چی تموم شده😊از بغلش دراومدم و یه دونی اشکی که داشت از چشمش میومد رو با انگشتم پاک کردم و دستم رو گذاشتم روی سینش و بهش گفتم این ناراحتی که الان داری الکیه چون هم خودت رو ناراحت کرده هم داره منم ناراحت میکنه.ادرین: یه هق هقی کردم و گفتم فقط برای اینکه ازت اینقدر دور بودم ناراحتم ولی از اینکه تو بانوم هستی خیلی خوشحالم💞.مرینت: یه لبخند ملیحی بهش زدم و گفتم حس میکنم الان بهتره بری پیش مادرت و من برم بعدا بیشتر با هم صحبت میکنیم باشه؟😊 ادرین:هرچی تو بگی❣ مرینت:خداحافظ تیکی اسپاتس سان و رفتم. ادرین:خداحافظ☺تا وقتی از پنجره داشت میرفت نگاهش کردم و بعدش رفتم بالا پیش مامانم😀
ادرین:ای خدا هنوزم باورم نمیشه که مامانم برگشته😀حس میکنم تو یه دنیای دیگم😀همه چی خیلی قشنگ شده با اینکه فهمیدم ناتالی مایورا و بابام هاکماث هستن ولی اهمیت نمیدادم مهم واسم این بود که همه چی تموم شده. دلم میخواد زندگیمو از نوع شروع کنم با مامان و بابام و مهم تر از همه با مرینت☺😀چون همه چی تموم شده😀البته شاید بعد از اون موقعی که مرینت رو رد کردم دیگه نخواد باهام باشه و یا شاید دیگه اصلا دوسم نداشته باشه😢حقم داره😞ولی بعدا مطمئن میشم الان باید برم پیش مامانمو بابام تا هرچی هست و نیست و بشنوم خیلی کنجکاوم😄تو اعماق افکارم داشتم غرق میشدم که دیدم چی😰!!
ناتالی داره میرهههه😰چمدونش هم بسته و مامان و بابام هم پشتش هستن و دارن بدرقش میکنن😰دویدم سمت ناتالی گفتم ناتاااالی وایسا داشت سوار ماشین میشد که تا منو دید اومد بیرون از ماشین..رسیدم بهش و هق هق کنان و نفس نفس زنان بهش گفتم کجا میری ناتالیییی😰؟! ناتالی:دستم رو روی موهای ادرین کشیدم و گفتم من دیگه کاری ندارم عزیز دلم فقط وظیفم بود نبود مامانت رو یجوری پر کنم و برای برگردوندش به پدرت کمک کنم و خداروشکر موفق شدیم و الان مامان عزیزت پیشمونه💞ادرین:اما من دلم خیلی برات تنگ میشه😢 ناتالی:اروم بغلش کردم و دستی روی موهاش کشیدم و گفتم منم همینطور عزیزم ولی میتونیم با هم اینترنتی درتماس باشیم🎀ادرین:با یخورده هق هق گفتم باشه😞😊امیلی:یکم چشامو چپ کردم و گفتم ادرین عزیزم دیگه بزار ناتالی بره پسرم(اوه اوه امیلی حسودیش شد👌😂)ادرین:سه تامون از ناتالی خداحافظی کردیم و رفتیم داخل خونه...بابام و مامانم روی کاناپه نشستن و منم روی یه مبلی که نزدیک کاناپه بود و به یه شور و شوقی بهشون نگاه کردم😀امیلی:😄نگاه کن گابریل پسرمون اصلا عوض نشده هروقت میخواد یه چیزی رو براش تعریف کنیم همینجوری نگاهمون میکنه❣😄. ادرین:😄😄درسته ! پس حالا که خودتون متوجه شدید چی میخوام پس زود باشین دیگه😐تعریف کنین چراو چطور این اتفاق برای مامان افتاد😕
امیلی:خیلی خب خیلی خب پسرم برات میگیم. فقط قول بده ناراحت و یا هیجان زده نشی پسرم باشه😊؟ ادرین:مگه چقدر بد و یا وحشتناک بوده که شما قبل تعریف کردنش هشدار میدید ناراحت نشم هان؟😰 امیلی:ببین هنوز نگفتم استرس گرفتی😐 چیز خاصی نیست عزیزم دستم رو روی گونش گذاشتم و بهش گفتم فقط چون قلب مهربون و شکننده ای داری بهت اینو گفتم پسر قشنگم😊ادرین:لبخند ملیحی بهش زدم و گفتم باشه مامان من سرو پا گوشم😀😀😀😀😀امیلی:خب ... ببینن(جون به لبتون کردم ببخشید باید کشش بدم یه کوچولو دیگه🙏)زمانی که تو به دنیا اومدی ما تازه از یه سفر برگشته بودیم...درواقع اون هر سفری نبود!اون همون سفری بود که منو پدرت توی راهمون میراکلس طاووس و پروانه و کتاب میراکلس ها رو پیدا کردیم. ادرین:😯😯. امیلی:و من تورو ۹ماهه حامله بودم برای همین خیلی ضعیف بودم. (یکی نیس بگه ۹ماهه باردار بودی سفری رفتی چیکار😑👌😂)ولی خیلی اون دوتا میراکلس برق میزدن و منو پدرت رو خیلی زیاد کنجکاو کردن برای همین اونا رو برداشتیم. ولی نمیدونستیم که اونا جادویین برای همین برشون داشتیم و پدرت بهم گفت که
اونی که طاووسه خیلی به نظرش بهم میاد. گابریل:خیلی خب بزار اینجاشو خودم بگم😐😂امیلی:😑😏 گابریل:ببین پسرم میراکلسا تو دستمون بود که یهو یه ایده ای به ذهنم رسید و میراکلس طاووس رو برداشتم و به مادرت گفتم امیلی به نظرم خیلی این سنجاق سینه بهت میاد میخوای بزنمش به لباست؟😊(چه چپلوسی بود گابریل👌😂) و زدمش به سینه مادرت که یهو یه نوری داد. (خب خب فک کنم اینجا رو تعریف نکنم بهتره و فلش بک بزنیم و توضیحش بدم اینجوری بهتر متوجه میشید🙏😉)امیلی الان ۲۴ و گابریل ۲۵سالشه یعنی ۱۵ سال پیش که یعنی الان امیلی ۳۹ سالشه و گابریل ۴۰! امیلی:واو گابریل این چیه دیگهههه😰. گابریل:من چه بدونم😶.کوامی: "خمیازه" واو استاد چندوقته که نزاشتید من بیرون بیام از میراکلس هان؟خیلی خسته شده بودم اون تو چقدر اینجا ... که یهو نگاهم به یه خانم خوشکل و یه مردی که دستش پشت کمرش بود رو دیدم. واو شما که استاد نیستید؟! امیلی و گابریل:تو کی هستی امم یعنی چی هستییی؟ کوامی:قضیه رو گرفتم من الان صاحب دارم😉😀گفتم خیلی خب... من کوامی شما هستم اسمم هم دوسو هست😉
امیلی:خب یعنی چی ؟ دوسو:من به شما یه قدرتایی میدم که درواقع یعنی من جادوویم😊 امیلی:😯گابریل:خب الان باید تو رو چیکار کنیم؟ دوسو:کافیه این خانم جوان بگن "دوسو پرام رو باز کن" اون وقت خودتون متوجه میشید😉 امیلی:خب.. دوسو پرامو باز کن. گابریل:😯😯😯😯😯😯 (پایان فلش بک) امیلی:ولی منو پدرت نمیدونستیم که نیراکلس طاووس خرابه برای همین از شیره ی قلب من برای تقویت خودش میمکید. و من خیلی ضعیف شدم به خصوص که باردار هم بودم دیگه خیلی ضعیف شدم. ادرین:😕😯. امیلی:تا اینکه من زیادی ازش استفاده کردم تا وقتی که تو ۱۲سالت بود دیگه نتونستم تاقت بیارم و تو کنارم بودی و خواب بودی میراکلس داشت هم به من و هم به تو ضربه میزد برای همین من خودم رو فدای تو کردم و اجازه دادم میراکلس تموم نیروی من رو بگیره تا تو نجات پیدا کنی. ادرین:😭. گابریل:اومدم دیدم مامانت بی هوش و تو هم خواب بودی برای همین حس میکردم من مقصرم نمیدونم چرا پس تصمیم گرفتم امیلی رو ببرم به یه جایی که تو نبینیش و بهش قول دادم برش گردونم. اون شب بدترین شب زندگیم بود😞. ادرین:پریدم بغلشون و با گریه گفتم شما این همه کار رو برای من انجام دادینننن😭(مگه ۲سالته پسر؟😕😂)امیلی :منو گابریل بغلش کردیم و گفتیم مهم اینه که الان پیش همیم😊. ادرین:بعد از اون همه صحبت رفتم تو اتاقم و حسابی فکر میکردم که یهو یه چیزی یادم افتاد....
ممنون که خوندید عزیزان لطفا نظرات و یا ایراداتتون رو توی کامنت ها بهم بگید🎀و اگر خوشتون اومده لطفا لایک کنید❣و لطفا بیاید پایان تست کارتون دارم😉
ناظر عزیز و محترم لطفا منتشر کنید🙏🎀ممنون❣
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عالیــــــــــــــــــ بود
خیلیی قشنگ بود 😍😍
ج. چ: درجا سکته میکردم😐😂
ممنونم🎀وای خدااا😂😂😂
حرف نداشت👌🏼
ممنون
عالی
عالی بود من تازه با داستانت آشنا شدم و واقعا عالی بود❤
ج چ:از خوشحالی مثل مرینت میپریدم هوا😅😅
خیلی ممنونم...وای خدا منمممم
عالی بود مثل پارت های قبل
ممنون دیانا جونم...راستی چرا پارت نمیدی؟
عزیزم قلمرو عشق منتشر شده به خاطر درس ها دیگه کمتر پارت میدم