بچه ها لطفا کامنت بزارید یعنی واقعا ارزش نداره این همه مینویسم حتی یکم دیگه باید تکلیفمم بنویسم ولی الان دارم براتون پارت میزارم پس لطفا حمایت کنید
@ اون فقط یه ه* ر* ز* ه هست @میخواستم که بغلش کنم که منو پس زد از زبان ات $ برگه ها رو جمع کردم و بدون در زدن رفتم پیشه اقایه پارک 😏 که دیدم سوریون رو پس زد و منم خندم گرفت 😅که گفت خانم کیم بیا اینجا بشین منم رفتم و نشستم که سوریون گفت @ عشقم درست نیست با نامزدت اینطوری حرف بزنی 😏 و یه بوس هوایی واسش فرستاد و رفت بیرون منم سعی کردم جلویه بغضم رو بگیرم ولی نتونستم و بغضم شکست و برگه ها رو بهش دادم و دویدم بیرون 😭 از زبان جیمین ^ میخواستم باهاش درمورد کار حرف بزنم که دیدم داره گریه میکنه و برگه ها رو بهم داد همینکه میخواستم بپرسم چی شده دیدم رفته منم بخیالش شدم و رفتم خونه
از زبان ات رفتم توی پارک و خیلی حالم بد بود که یاد سوجون افتادم (میدونید دیگه سوجون برادر لیا هست و سوریون اینو میدونه ولی جیمین نمیدونه که اسم سوجون چیه و اونو نمیشناسه و نمیدونه که برادر لیا هست ) راستی اینم بگم که سوجون یه مدل معروف شده 😎(هروقت از این ایموجی استفاده میکنم یاد اهنگ هارمانه میوفتم 😂😂) و به سوجون زنگ زدم # الو ات خوبی $ اره بیا پارک ... # چییییییییی $ میگم بیا پارک ... # یعنی ت اومدی سئول $ اره # باشه باشه قطع کن اومدم & سوجون از ماشین پیاده شد و ات رو دید و دوید سمتش و محکم بغلش کرد و صورت ات رو قالب گرفت و یه بوسه روی گونش گذاشت و موهاشو بو کرد و دوباره بغلش کرد ☺ که ات ازش جدا شد و گفت که بریم خونه ی لیا و دست همو گرفتن و رفتن خونه ی لیا (بچه ها اینا فقط دوست همن نه بیشتر و نه کمتر پس واس خودتون نبرید و ندوزید لطفا 😌) رفت خونه و لیا شام درست کرده بود دستامونو شستیم لباسامونو عوض کردیم و و رفتیم که شام بخوریم * ات اولین روز کاریت چطور بود $ افتضاح * چرا $ جیمین بود * چییییییی $ اره بعد با سوریون هم نامزده 😪😖*چییییییییی $ این امکان نداره $ حالا میبینی که هست $ سوجوننننننن کجا رفتی # اومدم طبقه بالام (نم شاید نگفتم یا شایدم گفتم ولی یادم نمیاد ولی الان میگم که خیالم راحت بشه اینجا لیا یه خونه ی جدا گرفته ) لیا شام گذاشت # راستی یادم رفت بهت بگم میخوام تو رو با اولین عشقم آشنا کنم میگفتی کسی عاشق خرس تنبل نمیشه ولی حالا که میبینی شد $ هه حتما اونم مثل خودته 😂😂 راستی خودم میدونی من الکی نمیام جایی 😑# باشه بابا میدونم بخواطر همین بعدش میبرمتون خرید *$ هوراااااااا $ فردا صبح رفتیم کافه و با دوست دختر سوجون آشنا شدیم دختر ارومی بود ولی انگار یه کاسه ای زیره نیم کاسشه اینو ولش بعد از اون رفتیم مرکز خرید و لیا رفت داخل پرو راستی جیمین و سوریون هم اومدن خرید البته اون ور مرکز خریدن از زبان سوریون @ اومدیم بیرون که سوجون و ات رو اون ور مکز خرید دیدم و از عمد جیمین رو بردم اونجا
^ سلام خانم کیم $ سلام اقای پارک سلام خانم شیم خوبین (جیمین تو دلش)جیمین وقتی دیدم اون پسره که نمیدونم اسمش چیه پیشش ایستاده یکم عصبی شدم و حسودی کردم ^ ببخشید خانم کیم ایشون دوست پسرتونه @ خب معلوم این مدل معروف دوست پسرشه ولی اصلا به هم نمیان $ نه ایشون دوست پسر من نیست ایشون که با اومدن لیا از پرو حرفم نصفه موند ^ یعنی او او اون ات هست همون ات ای که عاشقش بودم همون هم کلاسیم 😐(توجه اینجا جیمین وقتی دید لیا از پرو اومد بیرون متوجه شد ات همون ات هم کلاسیشه 😌)^ ات خودتی 🤨🥰 $ اه اقای کیم بلاخره یادتون اومد فردا صبح توی شرکت از زبان ات
رفتم شرکت و چند تا پرونده بودن که باید به اقای پارک بدم و بهش بگم که نیم ساعت دیگه جلسه داره در زدم و رفتم توی اتاق که یه مرد داخل اتاق بود و جیمین یعنی همون اقای پارک همراهیش کرد ^ بیا بشین $ نه اقای پارک میخواستم بگم ^ دیگه بهم نگو اقای پارک بهم بگو جیمین $ چشم اقا ^ همین الان گفتم بگو جیمین $ باشه جیمین اومدم بگم که نیم ساعت دیگه جلسه داری ^ باشه $ رفتم توی اتاقم دیگه شب شده بود تقریبا همه ی پرونده هارو تموم کردم خیلی زیاد بودن و هیچکس توی شرکت جز منو جیمین نبود البته فکر کنم تا الان رفته باشه اما برم یه سری بزنم اگه رفته باشه که فردا پرونده ها رو بهش میدم همینکه بلند شدم در اتاقم باز شد او او اون
اون جیمین بود اما چرا چهرش انقدر ترسناک بود راستش من یکم ازش ترسیدم $ خوب شد اومدی میخواستم این پرونده ها رو برات بیارم حالا که اومدی اینا رو بگیر من رفتم اون پرونده ها رو پرت کرو منو از دستم کشید و چسبوند به دیوار منم میترسیدم بهش نگاه کنم ^ هه بیب 😏 چرا چشاتو ازم میدزدی 😏 نکنه ازم میترسی $ چ چ چییی نه بابا اصلا اصلا ترس چی هست 😅 ^ پس ازم نمیترسی نه از زبون ات از دیوار جدا شدم میخواستم برم که هی میومد جلو منم میرفتم عقب که پام گیر کرد و افتادم رو زمین جیمین هم روم خیمه زد و شروع کرد به ب*و*س*ی*د*ن*ل*ب*ا*م منم نتونستم جلوی خودمو بگیرم و دست خودم نبود و با هاش همکاری کردم و لباسامون و اون ور اتاق پرت کردیم (اینو میسپرم به ذهن منحرفتون 😈😈) صبح با درد شدیدی از خواب بیدار شدم حتی خوابشم قشنگ بود به زور پتو رو از روی سرم برداشتم که دیدم این اتاقم نیست و تیو یه اتاق دیگم یهو در اتاق باز شد اون جیمین بود یعنی این واقعی بود و خواب نبود
^ صبح بخیر عشقم بیا پایین صبحونه بخور بعد از یکم بحث کردن و صبحونه خودن رفتم گوشیمو چک کردم که دیدم لیا چند ۴۲ بار بهم زنگ زده منم بهش زنگ زدم و باهاش حرف زدم خیلی نگرانم بود ۱ ساعت بعد رفتم خونه ی لیا و همه چیو بهش گفتم (راستی جیمین یه هفته بهم مرخصی داد ) توی این یه هفته حالم خیلی بد بود هی بالا میوردم ولی من خیلی لج بازی میکردم و نرفتم دکتر 😎 و رفتم شرکت و رفتم توی اتاقم که ببینم چه برنامه ای داریم و برنامه ی زیادی هم نداشتیم پس میخواستم به جیمین خبر بدم که سوریون اومد توی اتاقم و منو واسه تولدش دعوت کرد و رفت منم رفتم توی اتاق جیمین $ جیمین میتونی بهم مرخصی بدی میدونم تازه اومدم ولی سوریون منو واسه تولدش دعوت کرد ^ تو هم هستی $ اره ^ خب پس برو منم شب منتظرتم $ فعلا
میگما من منحرف نیستم ولی یه سوالی برام پیش اومد جیمین ات رو بوسید یا کیو بوسید اصلا داستان چیه 🥺😥👈🏻😂😂😂😂😂
وای عالیهههههههه
بعضی جاهاش نفس ادم بند میاد
بعد من یواشکی شبا میخونم و جیغ های تو بالشتم بر اثر این داستان دیدنیس😂
🤣🤣🤣🤣🤣
واییییییی مرسی قشنگم 🥰🤗❤
بچه ها من پارت 5 رو خیلیی وقته گذاشتم ساعت 10 نوشتمش و 11 هم ویرایش دادم و تمومش کردم ولی منتشر نشده 😭
من داستانت رو خوندم کیپت ازین منحرفی تر بود ولی عب نداره تستچیه دیگه
پارت شش😁
🤣🤣🤣مرسی گلم پارت 5 رو گذاشتم توی نتیجه هم، قسمتی از پارت، 6 رو گذاشتم
هوووو
😁😁😁😁پارتتتتت بعدددددد؟؟؟؟
فردا میزارممممم🤣🤣🤣🤣 ساعت ۱۱ میزارمش😊یازده ظهر 😇
مرسییییی
خداااااا عالیییییی
میسی کیوتم خیلی ممنون بوس به کلت 😘😘🥰
😄😄😄
میشه از پارت هفت به بعد خلاصه ننویسی 🙏🙏
لطفا از پارت هفت به بعد خلاصه ننویس🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏🙏
نه از همین پارت پنج دیگه خلاصه نمینویسم
خلاصه مینوشتم چون قبلا نوشته بودمشون و نویسنده فراموشکاره اولش زیاد تو جزئیات نرفتم ولی بعدش میرم چون از این به بعد دیگه خلاصه نیست کیوتم 😘🥰
عالیییییییییی ❤
مرسی عسلم 🤗😘❤