چرا فقط اجیام حمایت میکنن؟ اگه خوشتون نمیاد ادامه نمیدم! بیکار نیستم به خدا ! از 10 صبح تا 1 بعد از ظهر کلاس زبان دارم ! از 2 بعد از ظهر تا 4 و نیم بعد از ظهر مدرسه دارم ! 5 تا 7 هم کلاس فن بیان دارم😐 برای هر سه تاش هم باید درس بخونم😐 بیکار نیستم که بگید حالا حوصلش سر رفته یه چیزی مینویسه و حمایت براش مهم نیست😐 یه لطفی کنید اگه بده بگید ادامه ندم
(بالا رو بخون)صدای ناشناس : ااااااااااااااا(جیغ😅😂) جیسو : جنی چیزی شد حالت خوبه؟ اون فقط جیغ بود چرا انقدر ترسیدی؟ (&:این خواهر گلمون از ترس افتاده رو زمین و دستشو گذاشته رو قلبش😐 نفسم فقط یه جیغ بودش به خدا 😐 جنی: تو ساکت شو که هر چی میکشیم از دست تو عه &:به من چه جنی : بلد نیستی داستان قشنگ بنویسی؟ & : حالا خوبه من مثل نویسنده های دیگه آخر داستانو غمگین نمیکنم😐 وگرنه میخواستی چی بگی ؟ خدایا خودت بهم رحم کن . فکر کنم تا پایان داستان از دست اینا دیوونه بشم لیسا : خیل خوب برو ببینم دوباره کدوم دیوونه ای رو آوردی تو داستان تا اعصاب ما رو خورد کنه؟ & : چشم خواهرم😐 اگه اجازه بدید میگم .)
از زبان جیسو : دست جنی رو گرفتم و بلندش کردم . بعد با هم رفتیم بیرون تا ببینیم صدای جیغ کی بود . صدا از کوچه خلوت میومد . اوه نه ما خاطره خوبی با کوچه خلوت نداریم 😣 . رفتیم و یواشکی یه نگاه انداختیم وای نه . رزی حالش خوب نبود . البته نباید هم خوب میبود . خودشم این اتفاق ها براش افتاده . تعجب نداره و بهش حق میدم .
&: دختری توی کوچه بین چند تا قلدر گیر کرده بود . 12 تا پسر در برابر یه دختر ؟ دخترا نمیدونستن چیکار کنن که یک دفعه یه دختر دیگه پرید وسطشون (دختری که پرید بینشون رو با _ نشون میدم) _:چطور جرعت کردین نزدیک خواهرم شین؟ نکنه از جونتون سیر شدین؟! (با داد) از زبان رزی : وای واقعا براشون نگران شدم . تصمیم گرفتم اگه درگیری شد خودم برم کمکشون . ولی ..... خود دختره این کاره بود . به دو دقیقه نکشید که همشون رو پخش زمین کرد. بعد از اینکه نفسش اومد سر جاش دوید سمت دختره که فکر کنم خواهرش بود و بغلش کرد و داد زد _:اوچین حالت خوبه؟🥺 نگرانت بودیم😣 اوچین : نگران نباش کوانگ یونگ . الان دیگه حالم خوبه😊 بیا بریم خونه😊 &: کوانگ یونگ از بغلش بیرون اومد و داد زد : چطور میتونی انقدر بی خیال باشیییی؟ میدونی چقدر نگرانت بودمممم؟ اگه دیر میرسیدم چییی؟ اگه اتفاقی برات میفتاد چییی؟ اوچین : اینجوری نکن ابجی🥺حالا که حالم خوبه لطفا اعصبی نشو 🥺 بیا بریم خونه ...... لطفا🥺 کوانگ یونگ : دیگه نبینم بیشتر از ساعت 7 بیرون از خونه باشیییی . &:دستشو محکم گرفت و حرکت کرد . اوچین یه لبخند زد و دنبال کوانگ یونگ راه افتاد . از زبان لیسا : خب همین جور داشتیم نگاشون میکردیم . میخواستن برن . رفتیم جلو و سلام کردیم . اونا هم با مهربونی جوابمونو دادن💕
مامانم گفت : این موقع شب شما چرا بیرون از خونه اید ؟ کوانگ یونگ : اومدم دنبال خواهرم . اون همش دلش میخواد تنها قدم بزنه . دیگه واقعا نمیدونم چطور بهش توضیح بدم نباید این موقع شب بیرون از خونه باشه .
لیسا : الان دیگه دیر وقته . بیاین خونه ی ما و به یه نفر زنگ بزنید بیان دنبالتون 🙂💛. &: با این حرف لیسا اوچین پشت خواهرش قایم شد . آروم اشک میریخت . کوانگ یونگ : خوب راستش ما .......... خوب . جیسو : لطفا راحت باش و صحبت کن . کوانگ یونگ : راستش ما یتیم هستیم😥 خونه هم نداریم ولی یه خانم مهربون ما رو تو خونش جا داده . ما هم بهش تو کاراش کمک میکنیم و اون هم بهمون جا میده هم آب و غذا😊.
رزی : اخیییی . ببخشید ما نمیخواستیم ناراحتتون کنیم . جنی : حالا با این لشکر شکست خورده چیکار کنیم ؟ 😐 جیسو : کدوم لشکر شکست خورده ؟😳 لیسا : بابا اینا که پخش زمین شدنو میگه 😐 جیسو : اهام😄 نمیدونم😐 . کوانگ یونگ:ولشون کنید یه ساعت دیگه خودشون پا میشن میرن . لیسا : میگم حالا که خونه ندارید میتونید بیاید تو خونه ما . نفری یدونه اتاق بردارید و تو خونمون راحت باشید . سواد دارید درسته ؟ اوچین : آره سواد داریم ولی نتونستیم بریم دانشگاه . خانوادمون دو سال پیش تو یه دریا غرق شدن . شنا بلد بودن ولی با ماشین افتاده بودن تو دریا و دیگه...... 😣 لیسا : مهم نیست بیاین تو خونه ی ما تا بیشتر آشنا بشیم . کوانگ یونگ : نمیدونم چطوری ازتون تشکر کنم ...... (خواهش میکنم حمایت کنید ، من به سختی اینا رو مینویسم و وقتی حمایت نمیکنید دارید بهم میفهمونید که نباید ادامه بدم ، لایک و کامنت یادتون نرع)💛💜💙💛💜💙💛💜💙
سلام گلم فالوم میکنی❤
ملیساااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا😐😐😐😐😐😐😐😐😐💔💔💔💔💔💔
پارت بعدددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددددد😐😐😐😐😐💔💔💔💔
تورو جون عمت ادامشو بزاررررررررر😐🙏
چشم فقط چون عممو خعلی دوست میدارم😂😂😐
بوج بوج به خاطر اینکه داستانمو میخونی💋💋
عاجی یه سوال دارم ازت تو برنامه های کنار تیم رو میبینی ریکت ها 🙂❤
اره عجقم بعضی وقتا ولی نه زیاد🙂💛💛
اره منم میبینم 😁
سیلام عاجولییییییی خوفی؟😽💕🍭🍓
چه خبلا؟😸💟💞
سلام ناناسم💋💋
عاله خوفم گشنگم💋💋
هیچ به جز درس ، درس و درس😐💔
آره واقعا منم فقط درسسسسسس😐😐💔💔
عالیییییی بود عاجی 😢😢😢 خیلی برای اون دوتا دختر ناراحت شدم 😢😢😢😢😘
و اینکه دیگه حرف از ننوشتن نزن 🔪🗡🔪🔪🔪من داستان هاتو خیلیییییییی دوست دارم عجقم😍😍😍😍😍😍😍😍
مرسی عجقم💛💛💛
خودمم وقتی داشتم مینوشتم گریه میکردم😣
من کلا نمیتونم حداقل روزی یه بار گریه نکنم😐
چشم فقط به خاطر حمایت هاش شما اجیای خوشگلم میزارم💕💕💕💛💛💛
❤💖❤💜💖❤❤💜💜💖💖💙💙💙💙💙💜💖❤💖💖❤💖💙💙
عالییییی نفسم
تو عالیییئ مینویسی پس ادامه بده عشقم 💜❤❤❤❤❤❤❤❤
میسی قلپم💛💙💛💙💛💙
عالییییییییییییییییییییییییی بود آجی😻❤️
میسی نفسمممم💛💛💛💛
پارت بعدو زودتر بزار باشه؟🥺💔به خاطر من
اگه مشکلی برام پیش نیاد ممکن بنویسم 🙂
کلی درس ریخته رو سرم حوصله هیچکدومم ندارم🤦🏼♀️
😐🤦♀️🤦♀️وای منم
عه گذاشتی آجی😐❤️چنگده عالی برم بخونمش
اله😁
💕💛💜💙