
بچه ها اینم از پارت چهارم تو این پارت اتفاقات جالبی میافته😁
آدرین: عجب شروری بود پلگ: من که تو مبارزه نبودم چون باید به حلقه جنابالی نیرو میدادم ولی مطمئنا خیلی باحال بوده آدرین : اره ... اما الان باید فورا برگردم پیش رانندم تا برم خونه فردا شدو مدلینگ دارم 😥 پلگ: نترکی از بس کار داری آدرین: تو مگه به چیزی جز کممبر هم فکر میکنی؟!!! ............................................... الان بچه ها توی مدرسه هستن و خانم بوستیه داره براشون سخنرانی میکنه خانم بوستیه: بچه ها من مطمئنم که همه شما از اینکه کلویی از این مدرسه رفته ناراحت هستید ایوان یواش خطاب به میلن میگه ایوان: معلومه که ناراحت نیستیم خیلی هم خوشحالیم که اون دختره لوس از این مدرسه رفته میلن فقط سر تکون میده ادامه حرف های خانم بوسته: برای اینکه بتونید با دوستتون خداحافظی کنید ما با کلویی تماس گرفتیم و تخته هوشمند رو میاره و با کلویی تماس میگیره
کلویی فورا جواب میده و میگه کلویی: خدافظ بازنده ها من دارم با مامانم میرم نیویورک و از اینکه دیگه نمیبینمتون خیلی خوشحالم😜 و بعد تماس رو قطع میکنه چهره همه بچه های کلاس الان دقیقا اینجوریه😑 خانم بوسته: خب... اونطور که انتظار داشتم نبود.... بچه ها درسته که کلویی رفته اما ما یه دانش آموز جدید داریم
در کلاس آروم باز میشه و یه دختر با موهای طلایی که سرشو تا حد امکان تو یقش پنهان کرده و کیفشو محکم بغل کرده وارد کلاس میشه خانم بوستیه: بچه ها... دوست جدیدتون زویی زویی کنار خانم بوسته وایمیسته کباصدای خیلی آروم میگه زویی: سلام من زویی راپکا هستم
خانم بوستیه : زویی چطوره یه جابرای خودت پیدا کنی.... زویی زیر نگاه های کنجکاو بچه ها در حالی که کیفشو محکم تر بغل میکنه میره رو روی نیمکت اخر کلاس میشینه در حالی که از اومدن به مدرسه جدید زیاد احساس خوشحالی نمیکنه ( ویژگی های زویی: دختری خجالتی با شلوار زرد و تاپ سفید و کت مشکی و کفش سفید همون زویی خودمون تو فصل ۴ با این تفاوت که اینجا خواهر کلویی نیست و یکم خجالتیه) زینگگگگگگ خانم بوسته: بچه ها امروز دیگه کلاسی ندارید میتونید برید خونه..... توی خیاط دخترا دور هم جمع شدن و هرکدوم راجب تولد لوکا و جلوکا که فردا هست پیشنهادی میدن( جولیکا بینشون نیست چون برای کارای مهمونیش زود تر رفته خونه)
خانم بوستیه : زویی چطوره یه جابرای خودت پیدا کنی.... زویی زیر نگاه های کنجکاو بچه ها در حالی که کیفشو محکم تر بغل میکنه میره رو روی نیمکت اخر کلاس میشینه در حالی که از اومدن به مدرسه جدید زیاد احساس خوشحالی نمیکنه ( ویژگی های زویی: دختری خجالتی با شلوار زرد و تاپ سفید و کت مشکی و کفش سفید همون زویی خودمون تو فصل ۴ با این تفاوت که اینجا خواهر کلویی نیست و یکم خجالتیه) زینگگگگگگ خانم بوسته: بچه ها امروز دیگه کلاسی ندارید میتونید برید خونه..... توی خیاط دخترا دور هم جمع شدن و هرکدوم راجب تولد لوکا و جلوکا که فردا هست پیشنهادی میدن( جولیکا بینشون نیست چون برای کارای مهمونیش زود تر رفته خونه) .......................... الیا و نینو توی پارت نشستن و درحالی که تکه های بستنی آندره رو توی دهن هم میزارن این جملاتو میگن الیا: حالا نوبت توئه .... بخورش نینو: وای... این بستنی ها حرف ندارن الیا : اره بینظیرن که صدای اسمس گوشیش بلند میشه مرینت: مگه قرار نبود امروز بیای اینجا تا روی معنای اون عکس ها کار کنیم؟ تازه من یه چیزی کشف کردم سریع بیا خونه ما الیا: اوه.... خب من الان یادم اومد که به مرینت قول دادم تا باهم درس بخونیم.... و باید برم😔
نینو : اشکالی نداره من خودم میتونم این بستنی رو تموم کنم الیا: مرسی نینو و به سمت استگاه مترویی که اون نزدیکی هست میره ........................................... لیدی باگ: ببین الیا من فهمیدم بین یو یوم و جعبه معجزه گر ها ارتباطی وجود داره که هر زمان بخوام میتونم هر کدوم از معجزه گر ها رو از توی یویوم دربیارم و معجزه گر اسب رو از توی یویوش درمیاره الیا: وای !!!!این عالیه راستی تو برای تولد لوکا و جولیکه چی گرفتی؟ لیدی باگ به حالیت اولش برمیگرده و میگه مرینت: خب من برای جولیکا این دتسکش های بنفش و برای لوکا این گردنبند با پلاک جگد استون رو درست کردم الیا: تو کی وقت کردی اینا رو درستکنی؟ مرینت: راستش از هفته پیش داشتم روشون کار میکردم ........................ همه یکی یکی وارد کشتی میشدن و هدیه هاشونو روی میز هدیه ها میذاشتن لوکا در حال کوک کردن گیتارش بود تا یه اهنگ بزنه و جولیکا هم در حال میزبانی از دوستاش بود زویی آروم وارد کشتی میشه الیا: زویی بالاخره اومدی منتظرت بودیم زویی: سلام جولیکا: از خودت پذیرایی کن زویی : حتما... تولدت مبارک و هدیه جولیکارو که توی یه جعبه زیبا هست رو بهش میده جولیکا : ممنونم کیم: جولیکا میشه یه دستمال به من بدی جولیکا: البته زویی میشه اینو بزاری کنار بقیه هدیه ها زویی: البته و به سمت میز هدیه ها که لوکا کنارش روی یه سه پایه نشسته و داره اهنگ میزنه میره
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
نمی دونم من که مشتاقم ببینم در داستان هایت چه اتفاقی میوفته
پس ادامه بده چون پارت های بعدی که بهترن و اتفاقات جالبی قراره بیافته ❤
کل داستان ات را خواندم عالی بود
وایی مرسی 😍😍😍
عالی بود من تازه دارم داستانتو می خونم
مرسییی
ممنون که داستانمو دنبال میکنی ❤