🪄🔮🪄🔮🪄🔮🪄🔮🪄🔮🪄
گروهبندی: پرفسور مک گوناگال یک صندلی و کلاهی سخنگو آورد و گفت( اسم هرکسی رو که خوندم باید روی صندلی بنشینه تا این کلاه سخنگو رو بذارم سرش) اموشن استرس داشت. اگر در گروه دیگری به جز اسلیدرین می افتاد خانواده اش حتما او را سرزنش میکردند. دراکو از ظاهر اموشن متوجه شد چندان حال خوبی ندارد. ماری در گوش اموشن آرام گفت( نگران نباش قطعا یک اسلیدرینی هستی) پرفسور مک گوناگال بلافاصله دانش آموزی را صدا زد( لاناآندرومیدا جونز) آندرومیدا طرف صندلی رفت. همین که مک گوناگال کلاه را روی سر آندرومیدا گذاشت کلا فریاد زد( ریونکلا!) آندرومیدا بلند شد و رفت تا کنار ریونکلایی ها بنشیند. پرفسور مک گوناگال ماری مالفوی را صدا زد. ماری عضو گروه اسلیدرین بود. لبخند زد و رفت سمت میز اسلیدرین ها. دانش آموزانی مانند( هرماینی گرینجر، رونالد ویزلی، پانسی پارکینسون که یه جورایی دوست اموشن بود، دراکو مالفوی، امیلیا ریدل و هری پاتر!) نیز گروهبندی شدند. بالاخره نوبت اموشن شد. سعی کرد خوشحال به نظر برسد اما کاملا پیدا بود که نگران است.
پرفسور مک گوناگال کلاه را روی سرش گذاشت. کلاه گفت( عجیبه! واقعا عجیبه! تو یک مالفوی هستی اما بیشتر به گریفیندوری ها میخوری! میتوانی بروی اسلیدرین انتخاب با خودت است) اموشن در ذهنش به کلاه گفت( اسلیدرین! خواهش میکنم منو ببر اسلیدرین😕💚) کلاه فریاد زد( اسلیدرین!!!!!!) اموشن از خوشحالی کم مانده بود گریه کند. دوید طرف میز اسلیدرین ها😍💚.
از زبان اموشن: خیلییی خوشحال بودم! ماری بهم تبریک گفت و دراکو هم خوشحال بود. چند سال اولی دیگه گروهبندی شدند و بالاخره زمان غذا خوردن شد. 💚🖤خوابگاه گروه اسلیدرین🖤💚: دراکو روی مبل ولو شد. ماری همراه پانسی رفت تا نگاهی به اتاقشان بندازند. اموشن رو به روی دراکو نشست( جای باحالیه!) _ موافقم😏 پدرم و مادرم بهم افتخار میکنن که عضو اسلیدرین شدم😌 _ پدر و مادر منم همینطور. دراکو گفت( پاترو تو قطار دیدم😒) اموشن پرسید( بعدش چی شد؟) دراکو جواب داد( ازش خواستم باهام دوست بشه ولی قبول نکرد ترجیح داد با کله پوک هایی مثل ویزلی و هاگرید بگرده😒)
_ ولش کن لیاقت دوستی با تورو نداره😒 دراکو با تکان دادن سر تایید کرد. اموشن به خوابگاهش رفت. پانسی و ماری خواب بودند ، از شدت خستگی روی تخت ولو شد😂. فردا صبح: صبح روز بعد ماری بیدارش کرد( امو بیدار شو میخوایم بریم سرسرا صبحونه بخوریم) اموشن فوری بلند شد. قیافه اش طوری بود که ماری نتوانست جلوی خودش را بگیرد و زد زیر خنده. اموشن آرام خندید. ماری گفت( زود بیا من و پانسی منتظریم)
همین که ماری از اتاق خارج شد اموشن شروع به لباس پوشیدن کرد. او قابلیت تغییر دادن رنگ موهایش را داشت اول تصمیم گرفت طلاییشان کند اما پشیمان شد رنگ موهای اصلی اش که قهوه ای بود بیشتر به فرمش میخورد. بالاخره بعد از نیم ساعت کاملا آماده رفتن بود. پانسی هیجان زده گفت( تو خیلی زیبا شدی!😍) _ ممنونم پانسی🥰 دراکو کجاست؟ ماری جواب داد( قبل از ما با دوستاش رفتند سرسرای بزرگ)
_ احتمالا رفته با هری پاتر درگیر شه😂بیاین بچه ها باید بریم سرسرا. سرسرای بزرگ: دراکو کنار دو پسر درشت هیکل نشسته بود. اموشن خندید( اونا بادیگارد هاشن نه؟😂) ماری گفت( احتمالا😄) پانسی، ماری و اموشن نزدیک دراکو و دو پسر نشستند. دراکو توضیح داد( اینا دوستام،کرب و گویل هستن) گویل پرسید( اون دختر عموته مالفوی؟) دراکو سرش را به نشانه تایید تکان داد.
دراکو با حرس گفت( فقط ببینین اون پاتح چقدر طرفدار داره😒) اموشن پرسید( بهش حسودیت میشه؟😐) دراکو جواب داد( معلومه که نه😒) *************************** بعد از کلاس اموشن رفت حیاط مدرسه تا کتاب بخواند. روی نیمکت نشست و عروسک خرسی اش را بغل کرد و مشغول خواندن کتاب شد.
( اسلاید قبل واقعا من بودم🙄) دقایقی بعد دختری با موهای پرپشت قهوه ای که کتابی در دست داشت پرسید( ممکنه اینجا بشینم؟) اموشن قبول کرد( آره حتما🙂) دختر گفت( اسم من هرمیون گرینجره ، اسم تو چیه؟) اموشن پاسخ داد( اموشن مالفوی میتونی امو یا امی صدام کنی میدونی، بر خلاف خانواده ام از ماگل زاده ها بدم نمیاد) _ من ماگل زاده ام! _ خب مشکلی نیست😄 میدونی، شخصیت افراد مهم تر از رتبه خونی جادوگریشونه! هرمیون حرف اموشن را با سر تایید کرد و هردو شروع به کتاب خواندن کردند.
پایان..............
اسلاید اضافی😐
سلام عاجی خوبی شما به تولد سدریک تو تستم دعوتی خوشحال میشم بیای😍😉💚💚😘😘دوست داشتی برا لباست تست درست کن😍😍💚💚
منتشر
سلام مرسی که دعوتم کردی😍💖🌼
حتما میام تست لباسم منتشر شد بهت خبر میدم🙃💖
ممنونم💚💚
یس،یس بعد از سالها انتظاررر😂💃🏻
😂😂😂
پارت سومم منتشر شد
هورااااا