برو بخون😊😊😊
یکی از کارکنای اونجا: اقای دوپن چنگ نتیجه تست اومده ادوارد: نتیجه چیه؟؟ یکی از کارکنای اونجا: مثبته شما دو نفر خواهر و برادرین ادوارد: چی😨😨لوسی: من که گفته بودم داداشی.........(اومدن بیرون) ادوارد: که تو واقعا خواهر منی لوسی: اره من خواهرتم و از یه پدرو مادریم ادوارد: این همه سال کجا بودی؟؟ چرا پیدات نبود؟؟؟ چرا یهویی الان اومدی؟؟ لوسی: از ترس بابامون ادوارد: منظورت چیه؟؟ لوسی: بابا منو نمیخواد ادوارد: تو که تا حالا نیومدی پیشش از کجا میدونی لوسی: نه اون منو از بچگی نمیخواست ادوارد:چرا؟؟؟؟
فلش بک به ۲۳ سال قبل از زبان الکساندر: به ادنا ( مادر لوسی و ادوارد) شک داشتم جدیدا شبا خیلی دیر میومد خونه وقتی ازش میپرسیدم کجایی میگفت خونه مامانم بودم ادواردم با خودش میبرد وقتی برش میگردوند خیلی بی تابی میکرد (ادوارد یک سالشه) ولی بهش حرفی نزدم شب بود با ادنا رفتیم خوابیدیم........(صبح) الکساندر: صبح از خواب بیدار شدم دیدم ادنا کنارم نیس هر چی صداش زدم جواب نداد بلند شدم کل خونه رو گشتم ولی بازم نبود به گوشیش زنگ میزدم میگفت خاموشه زنگ زدم به خانواده هامون ولی بازم گفتن خبری ازش نیس رفتم تو اتاق ادوارد اون تو تختش خواب بود......ادنا: الکساندر خواب بود بلند شدم خیلی اروم وسایلم رو جمع کردم و از خونه زدم بیرون میخواستم فرار کنم چون اگه الکساندر میفهمید من حاملم نمیذاشت بچمو نگه دارم من دو ماهه باردار بودم دلم میخواست ادواردم با خودم ببرم ولی نمیتونستم رفتم تو یه روستا اطراف پاریس اونجا یه دوست داشتم به نام اندرو خیلی کمکم میکرد
اندرو: ادنا اومد خیلی خوشحال شدم چون اومده بود پیشم راستش من اونو دوست داشتم ولی من دیر دست به کار شدم موقعی خواستم حسمو بهش بگم که دیگه داشت کارای ازدواجشو با الکساندر میکرد من از همون موقع دانشگاه دوسش داشتم ( اندرو و ادنا هم دانشگاهی بودن)......... الکساندر: رفتم سمت کمد مدارکا دیدم هیچ کدوم از مدارکشو نبرده که یهو چشمم به یه برگه آزمایشگاه افتاد برش داشتم نگاش که کردم دیدم ازمایش حاملگی هست تاریخشو که نگاه کردم دیدم نوشته یک هفته پیش مشخصاتشو که نگاه کردم چییییییییی ادنا حاملس؟؟؟؟؟ یعنی اون به من خیانت کرده؟؟؟؟؟ یعنی بچه ای که داره از من نیس؟؟؟؟؟
الکساندر: نشستم کلی فکر کردم و به یه نتیجه رسیدم اونم این بود که اون بچه ای که تو شکم ادنا هست از من نیس وگرنه فرار نمیکرد باید همون شبایی که مشکوک میزد بهش گیر میدادم گوشیمو برداشتم زنگ زدم به یکی از ادمام گفتم همه جای شهرو دنبال ادنا بگردن باید پیداش میکردم..........(یک سال بعد) ( یه نکته الان بچه ادنا به دنیا اومده و سه ماهشه)ادنا: اندرو من دیگه میخوام برم اندرو: مطمئنی میخوای بری؟؟؟ الکساندر حتما ازت عصبانیه میترسم بلایی سرت بیاره ادنا: نگران نباش بالاخره باید یه روزی باهاش رو به رو بشم فقط هر اتفاقی افتاد خواهش میکنم مراقب لوسی دختر من باش بهم قول میدی؟؟؟ نزار تا وقتی کوچیکه الکساندر بشناسش اندرو: باشه ادنا: ممنونم ازت
ادنا: از خونه اندرو رفتم بیرون و به سمت پاریس حرکت کردم خیلی راهه زیادی تا اونجا نبود.......(رسید) ادنا: رفتم تو خونه الکساندر رو مبل نشسته بود هوا تاریک بود ترس تمام وجودمو برداشته بود ولی خودمو کنترل کردم به خاطر لوسی باید باهاش رو به رو میشدم الکساندر: نشسته بودم که یه نفر اومد تو خونه برگشتم سمتش چییی ادنا؟؟؟ رفتم سمتش محکم زدم تو گوشش گفتم تو این یک سال کجا بودی؟؟؟؟ ادنا: الکساندر اومد سمتم زد تو گوشم انقدر محکم زد که افتادم رو زمین گفتم صبر کن برات توضیح میدم
الکساندر: رفتم جلو یقشو گرفتم اوردمش بالا گفتم پیش معشقت بودی ارههه بچتم از اونه😡😡 ادنا: نه الکساندر بچم از اون نیس اون بچه از توعه من چون میدونستم نمیذاری نگهش دارم فرار کردم الکساندر: دروغ نگو که صدای ادوارد اومد که داشت گریه میکرد گفتم ادوارد پسرم برو بالا تو اتاقت ادوارد: بابا با مامانم دعوا نکن😭😭 الکساندر: رومو کردم سمت ادنا و از خونم پرتش کردم بیرون گفتم دیگه پاتو اینجا نزار وقتی رفت رفتم سمت ادوارد بغلش کردم به یکی از ادمام زنگ زدم گفتم ادنا که میاد بیرون با ماشین محکم بزنه بهش و بکشش و بعد از اینکه ادنا با ماشین تصادف کرد مُرد و اندرو از لوسی مراقبت میکرد......
عالی بود
عالی 🧸
عالی بود آجی♥
من برم پارت بعد😂
عالییییییی.......
عالیییییی
میگم یه کاری کن که آدرین و مرینت هم رو بغل کن یا 💋 بعد ادوارد یا لوسی(لوسی باشه که عالی میشه)اونجا باشه و ببینشون خیلی حال میده
نیکا جون چرا صن ادرین و مرینت یا مثلا یه بخش عاشقانه ای از اونا توی این پارت نبووود؟ :( تروخدا پارت بعدی رو ادرینتی بزار باشه؟
یکم طولانی بود
یکم خشن شد.
امممم تصحیح میکنم زیادی خشن شد در عین حال عالییی بود😁
من برم پارت بعدم بخونم😂
اولین لایک اولین کامنت