سلام امیدوارم سلامت باشید بریم برای شروع داستان
البته خودم هیچ مشکلی با این موضوع نداشتم بعد یه نگاه به دلسا کردم خواب بود بعد خیلی آروم از اتاق بیرون اومدم و به اتاق مرینت رفتم و در زدم مرینت🗣:داشتم آهنگ گوش می دادم که صدای در را شنیدم در را باز کردم پدر بود اومد تو اتاق و روی یکی از مبل های یک نفره صورتی کمرنگ با گل های کالباسی و قرمز
نشست من هم روبه رویش روی آن یکی مبل یک نفره نشستم آریسته:خب...ام... مرینت تا کی وقت داری به سازمان گزارش بدی؟ مرینت:تا فردا برای چی می پرسید؟ آریسته:همین جوری برای اطلاع خودم پرسیدم. مرینت:آهان راستی پدر من خیلی متاسفم بابت سر میز مادر حالش خوبه؟ آریسته:اشکال نداره پیش میاد
بعدشم دلسا هم بهتر هست الان خواب مرینت:خب خوبه آریسته من هم دیگه میرم تو هم بگیر بخواب مرینت:چشم پدر فقط لطفا با مادر صحبت کنید رضایت بده. آریسته:خب باشه پس فعلا مرینت:بدرود آریسته من آخر این بدرود را از ذهن تو حذف می کنم
😤😤حالا ببین کی گفتم مرینت:😂😂باشه حالا🗣:بعد از رفتن پدرم من هم رفتم و تمام خاطرات امروز را در دفتر نوشتم و بعد به محسن زنگ زدم اما جواب نداد وقتی دیدم جواب نداد موبایلم را روی ساعت ۵بعدازظهر گذاشتم روی تختم خوابم برد.(✌🏻:ساعت ۵بعدازظهر)مرینت:با صدای گوشیم از خواب پریدم برای خوردن عصرانه
لباس مناسب پوشیدم و از اتاق بیرون رفتم پدر و مادرم در حال نشست بودند و تلویزیون می دیدند من هم کنار مادرم نشستم و به هر دویشان سلام کردم و جواب را دادند بعد چند دقیقه خدمتکار چای با شیرینی و بیسکویت آورد و برای هر کداممان چای ریخت در حال چای و شیرینی خوردن بودم که مادر گفت باید چیزی بهت بگم
خب عزیزان منتظر پارت بعد باشید و همین طور مراقب خوبیاتون باشید. بدرود✌🏻
عالی بود 🍡☄️