سلام... پارت ۱۰🌺
جلوی درب اتاق مدیریت ایستادم نفسه حبس شده ام بیرون دادم و تقه ای به در زدم... صدای جدیش بلند شد: بفرمایید دستم و رو دستگیره گذاشتم و بازش کردم،، در پشت سرم بستم و خانومانه چند قدم به میزش نزدیک شدم.. زبون رو لبای خشکیده ام کشیدم و گفتم: آقای آگرست... میخواستم ازتون.. ادامه حرفم و قطع کرد و سرد گفت: اجازه دادم حرف بزنی؟ از حرص گوشه لبم و جویدم پسره ی الدنگ، اخه چرا همش منو ضایع میکنی،، به زور لبخند پهنی زدم و شرمنده گفتم: معذرت میخوام.. دستاش و توهم گره کرد و روی میز گذاشت و فقط نیم نگاهی بهم انداخت و گفت: خب... میتونم بخاطر اینکه اولین بارتونه ببخشمتون ولی شرط داره!
سعی کردم ذوقی که داشتم و نشون ندم برای همین عادی گفتم: چه شرطی!؟ پوزخندی عمیقی زد: اینکه کل شرکت و تمیز و پاکیزه کنید،، با این حرفش انگار یه سطل آب سرد رو سرم ریختن با چشمای گرد شد لب زدم: چـ.. چی.. اما این که کار.. آگرست: میدونم کار چی کسیه... ولی شرط من همینه! من: اما.. بازم حرفم و قطع کرد و گفت: همین که گفتم نه نیار و پشت بندش با دستش به بیرون اتاق اشاره کرد.. با پاهای سست و ناتوان به سمت بیرون اتاق رفتم.. از حرص در و محکم بهم کوبیدم به درک که بدش میاد مردک پررو
منشی بدبخت از ترس از جاش بلند شد و پیش من اومد: چی شده من: هیچی قراره کله شرکت و تمیز کنم.. نفسش و آسوده بیرون کرد و گفت: خب اینکه خوبه چرا ناراحتی! با دهن باز نگاهش کردم سرش داد زدم: چی چیو خوبه هااا... فوری دستش و رو دهنم گذاشت و تد تند گفت: هیسس ساکت نمی خوای که آقای آگرست اخراجت کنه،، از اینکه انقدر اسم اون پسره ی بی ریخت و میاورد عصبی شد و سریع دستش و از رو دهنم برداشتم دیگه حاضر نبودم به حرفاش گوش کنم ### با لب و لوچه آویزون، به تی و سطل آب نگاه کردم.. خداا من حتی تو خونه مامانمم کار نکردم اونوقت اینجا...
نفس عمیقی کشیدم و آروم زیر لب گفتم: هوفف آروم باش مرینت.. فقط یه روزه.. توام بلاخره انتقامت و ازش میگیری... تی و از رو زمین برداشتم و با حرص رو زمین کشیدم اخ دلم میخواد همینو.. تو.. تو.. تو چیز یعنی تو حلقش کنم پسره ی گراز،، از صفت هایی که امروز بهش داده بودم خنده ام گرفت تا حالا نشده کسی و تو اولین ملاقات ببینم و انقدر ازش بدم میاد اخه آدم اینقدر مغرور و غد، مگه میشه! ( بعد چند ساعت خیلی طاقت فرسا😐) با پشت دست عرق رو پیشونیم و پاک کردم پشت سرهم نفس عمیق کشیدم.. واای باور نمیشه بلاخره تمومش کردم تکیه ام به دیوار پشت سرم دادم و سرخوردم پایین... پاهام و دراز کردم و سرم و به دیوار تکیه دادم،، یعنی اگه من از اینجا جون سالم به در ببرم یه نزری میدم
انقدر خسته بودم که نفهمیدم کی چشمام بسته شد دیگه چیز نمونده بود که غرق خواب بشم... ولی با شنیدن خنده ی یه مزاحم عصبی چشمام و باز کردم که چشمم به منشی شرکت افتاد دستش و رو دهنش گذاشته بود می خندید بدخلق گفتم: هاا چیه!؟ خنده اش قورت دادم و گفت: وای یه نگاه به خودت بنداز جان من. چشام و ریز کردم و نگاهی به سر و وضعم انداختم.. واا من که چیزیم نیست. شونه هام بالا انداختم و گفتم: من هیچ ایرادی و نمیبینم،، لباش و بهم فشرد: اخه نگاه... انگار از جنگ جهانی سوم برگشتی.. از توصیفی که کرد منم خنده ام گرفت. قهقه ای زدم دستش به طرفم و گرفت و گفت: خب اگه قراره اینجا بمونی باید خودم و معرفی کنم... من ماری ام ۱۷ سالمه،، حال اینکه دستم و دراز کنم نداشتم لبخند خسته ای زدم و گفتم: منم مرینتم... ۱۹ سالمه خوشبختم لبخند مهربونی زد و کنارم رو دو زانو نشست
ماری: خب بگو ببینم از کجا اومدی؟ اینقدر از اینکه یه نفر تو این شرکت ازم سوال می پرسید ذوق کردم که تند رو زمین نشستم و پر انرژی گفتم: میشه گفت از چین اومدم ولی چند سال پیش اینجا با خوانواده ام زندگی میکردم،، با تعجب پرسید: پس چرا رفتید؟ من: قضیه اش طولانیه اگه خلاصه اش و بگم.. اینه که چند سال پیش من تو یه عمارت عجیب بهوش اومدم.. ولی عجیبیش این بود که هیچی یادم نیومد... مامان و بابامم خیلی ترسیدن و فکر کردن اینجا دیگه امن نیست و این شد که ما از اینجا رفتیم... هیجان زده گفت: واو... چقدر عجیب پس چی شد تو اینجا اومدی،، دهن باز کردم که جوابش و بدم که یه صدایی مانع از این شد: فکر کنم شرکت جای خاله زنک بازی نیست،، ماری ترسیده فوری از جاش بلند شد و گفت: سلام ببخشید آقا.. سرم و برگردوندم که با دو تا چشم سبز رنگ روبه رو شدم
چقدر این صحنه برام آشناست یدفعه سرم به شدت تیر کشید دستم و رو سرم گذاشتم آی.. چرا اینجوری شد... ماری کنارم ایستاد و تند تند تکونم داد و صدا میزد: مرینت... خوبی؟ به ناگاه دردش خوب شد، سرم کج کرد و اروم گفتم: خوبم،، دوباره صدای نحسش اومد: برای از زیر کار در رفتن بهونه های دیگه ای هم هست.. دیگه نتونستم خودم و کنترل کنم به شدت از رو زمین بلند شدم و جلوش ایستادم و قد علم کردم دستم به سینه اش زدم و گفتم: آقای آگرست... شما کی باشید که اینجور با من حرف میزنید،، سرد نگاه اجمالی بهم انداخت که تمام تنم یخ بست گرد و خاک روی کتش و تکوندم و گفت: همون طور که میبینید... من رئیستونم... و در ضمن تا حالا هیچ کس با من اینجوری حرف نزده
با دهن نیم باز به این همه خونسردیش نگاه میکردم.. اخه چقدر میتونه خونسرد و سرد باشه.. دستش و به نشونه تهدید جلوم گرفت و گفت: پـس... اخرین بارت باشه،، جوری این حرفش و ادا کرد که یه لحظه به خودم لرزیدم از کنارم گذشت و رفت.. ولی من سرجام مثل مجسمه خشک شده بودم.. ماری دستم و گرفت و گفت: مرینت.. اخه چرا تو اینقدر باهاش سر جنگ داری،، دماغم و بالا کشیدم و با ابروی بالا رفته خونسرد انگار اتفاقی نیفتاده گفتم: ولش... بهتره بریم،، دستش و گرفتم و به سمت جلو قدم برداشتیم.. اما با پیچیدن صدای تق تق کفش یک نفر،، با تعجب به عقب برگشتم که با یه خانوم خوش پوش و بلوند روبه رو شدیم
نگاه بدی به ما انداخت و پر عشوه گفت: آدرین نیست،، ماری محترمانه جلوش ایستاد و گفت: هستن ولی سرشون شلوغه،، بدون اینکه بهش توجه ای کنه روبه روی من ایستاد.. چشمام از این کارش گرد شد نمی فهمیدم چرا پیش من اومده،، پوزخندی زد و لوس گفت: شما کی باشید؟ خواستم جوابش و بدم که خودش زودتر گفت: اها فهمیدم.. تو باید کلفت اینجا باشی.. و خودش و بادیگاردش به این حرف مسخره اش خندیدن.. از اینکه بهم توهین شده بود حسابی اعصابم بهم ریخته بود تنها کاری که می تونستم بکنم اینه که با نفرت بهش نگاه کنم.. دوباره پر عشوه گفت: چیه مثل بز داری بهم نگاه میکنی! تو یه لحظه غیر ارادی دستم بلند شد و رو گونش نشست و جیغ زدم: بز خودتی،، اینقدر شدتش زیاد بود که صورتش به یه طرف کج شده بود خودم از این رفتار ناگهانیم چشمام گرد شده بود
از لحاض اینکه یه آدم معروف به نظر می رسید.. سریع به عقب برگشتم که فلنگ و ببندم،، ولی با آقای آگراست که متعجب ایستاده بود ،.روبه رو شدم،، تا حالا انقدر متعجب ندیده بودمش سالن تو یه سکوت مرگ بار فرو رفته بود.. آروم و با نوک پام از کنارش گذشتم اما یدفعه دستم و گرفت و منو به سمت خودش برگردوند.. با فکی قفل شده غرید: نمیشه یه بارم جلوی اون زبونت و بگیری از ترس لال شده بودم و بهش نگاه می کردم کلافه نفسش و بیرون داد و گفت: فقط دعا کن بتونیم نجات پیدا کنیم وگرنه...معلوم نیست چی میشه
نتیجه 1
(。◕‿◕。) (。◕‿◕。) (。◕‿◕。) (。◕‿◕。) (◔‿◔)
نتیجه 2
(✪‿✪) (✪‿✪) (✪‿✪) (◠‿◕) (◠‿◕) (◔‿◔)
نتیجه 3
(◔‿◔) (◔‿◔) (✷‿✷) (✷‿✷) (。◕‿◕。) (◠‿◕)
نتیجه 4
چالش: اگه بگن بین همه انیمیشن ها و انیمه ها میتونید فقط ۲ نفر و انتخاب کنید و زنده بشه کدوم و انتخاب میکنی؟ ☺️
امممممممم نمد😐😐😐😐
ج چ : قطعا مرینت و آدرین
عالی
چالش : آدرین و سانست شیمر از پونی
دورت بگردم مثل همیشه عالی بود آجی💞💞💞😘😘😘💟💟💟💟🌹🌹🌹🌹🌸🌸🌸🌸🌸
جواب چالش:صد در صد تالون و پنی این دوتا همه زندگی مننن😍😍😍💜💜💜💜💞💞💞💞البته آدرین و مرینتم دوست دارم ولی عاشق تالون و پنی هستممم😘😘😘😘💞💞💞💞💞💞💞
مرسی آجی 💖💖
منم تالون و پنی و بیشتر دوست دارم اخه هر چی باشه با اون خاطره بیشتر داریم 😍
ج.چ: توی انیمیشن شش ابر قهرمان تاداشی و توی میراکلس امیلی
چه خوب، اره اگه اینا باشن خیلی خوب میشه 👍🌺