آقا من شاکیم چرا نمیتونم عکس بزارم/: تستچی توروخدا یک چیزی بگو چرا نمیتونم عکس بزارم؟!/:
(فوتبال بازی میکردند و سوومی و جیهوآ میخواستند غذا درست کنند) جیهوآ توی آشپزخونه بود، کابینت هارو باز میکرد و دنبال ظرف میگشت. سوومی بالا اومد، درحالی که صفحه گوشی رو به سمت جیهوآ گرفته بود گفت: دامپلینگ مدنظرم بود، خوبه؟! جیهوآ که قد بلندی کرده بود تا ظرف داخل کابینت بالارو برداره، نگاهی به سوومی انداخت و گفت: آره خوبه! ظرف رو برداشت و پایین گرفت،گفت: قبلاً درست کرده بودم، خوش مزس! سوومی نزدیکش شد و گفت: واقعا؟! ( داشت گوشی رو جمع میکرد) پس یاد داری، دستور پخت...... جیهوآ سریع حرفشو قطع کرد و گفت: دستور پختش یادم نمیاد، جمع نکن! سوومی درحالی که گوشی رو داخل جیبش میکرد خشک شد و بعد گوشی رو بیرون آورد، درحال آوردن اینستا گفت: بیا اول نگاه کنیم بعد درستش کنیم. هردو به هم نزدیک شدند، به کابینت تکیه دادند و فیلم دستور پخت را نگاه کردند. *توپ به سمت تهیونگ حرکت کرد، تهیونگ یک شیرجه زد و توپ رو پس زد و پرت شد اون طرف! دونگ می که شوت زده بود، درمانده به تهیونگ نگاه کرد و گفت: میزاشتی یک خوشحالی که میکردیم! نامرا خندید، کنارش جیمین بود.... یک مشت به بازوی جیمین زد و گفت: چیه پسر پَکری؟! جیمین با خنده نگاش کرد و درمانده گفت: مگه مهمه؟! نامرا صاف ایستاد و با کنجکاوی نگاش کرد و گفت: آره که مهمه! دونگ می سمت نامرا و جیمین حرکت کرد و اشاره به هاکیو گفت: شما هاکیو رو داشتین، اون تو تیم فوتبال سئول آبی یک زمانی بهترین خودش بوده! هاکیو نفس زنان سمتشون حرکت کرد و گفت: تازه این نصف چیزایی که یاد داشتم نمیشد. نامرا با لبخند و کنجکاوی: اووووه.....(دستشو روی شونه هاکیو گذاشت) رو میکردی کلک! هاکیو ابروهاشو بالا انداخت و لبخند گفت: باشه بعداً! هوسوک که کنار دروازه نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود گفت: حالا یک بازی دوستانه بود، زیاد جدی هم نبود. تهیونگ با توپ توی دستش وارد شد و با حرکات شونه گفت: آره بابا چیزی نبود، فقط پنج بر صفر باختین! دونگ می با حرکت سر و خنده: بیا از همین الان به رومون آوردن! همه خندیدند. صدای هی سانگ اومد: تموم شد به سلامتی؟! کی برد؟! همه به هی سانگ نگاه کردند. تهیونگ با دستاش عددارو نشون داد و گفت: پنج بر صفر ( دست نامرا و هاکیو رو گرفت و بالا برد) ما بردیم! یونگی که پشت به اونا بود دستشو بالا آورد و گفت: شانس آوردین من نبودم....وگرنه..! هی سانگ خندید و با ریتم گفت: سوراخ سوراختون میکردم! هی سانگ و یونگی به هم نگاه کردند و خندیدند. هاسو که نشسته بود با لبخند گفت: شما دوتا حس میکنم خیلی رمزی حرف میزنین! یونگی و هی سانگ نگاش کردند، یونگی لبخند ریزی زد و به صندلی تکیه داد. هی سانگ با لبخند گفت: رمزی حرف زدنمون، مثل یادآوری خاطره هامونه! هاسو با لبخند سری تکون داد و گفت: چه بامزه!
نامجون از حموم بیرون اومد. تیشرت آبی رو پوشیده بود. جلو آینه ایستاد، موهاشو با حوله خشک کرد. موهاش تقریبا خشک شد، حوله رو دور گردنش انداخت. شلوارک خاکستریشو مرتب کرد و به سمت در خروجی رفت. از سالن رقص وارد حیاط شد، دید تهیونگ دوتا دست نامرا و هاکیو رو بلند کرد و گفت: ما بردیم! نامجون لبخندی زد و زمزمه کرد: فک کنم به خاطر هاکیو بردن! سری تکون داد و به سمت بند لباسا رفت. از کنار خونه سگ ها رد شد، هر سه تا سگ خواب بودن. نفسی تازه کرد و دوباره حرکت کرد. کوک از پشت خونه سه طبقه بیرون اومد و رسید به نامجون، دید داره حوله رو پهن میکنه روی بند. کوک گفت: نامجون هیونگ؟! نامجون با کنجکاوی به سمت صدا نگاه کرد و دید کوک هست، اخمی کرد و گفت: جونگ کوک؟! کجا بودی؟! کوک به پشت سرش نگاه کرد، دوباره به نامجون نگاه کرد و اشاره به عقب گفت: اونجا یک باغچه سبزیجات پیدا کردم! نامجون لبخندی زد و گفت: جدی؟! سمتش حرکت کرد: کو نشونم بده! کوک حرکت کرد و گفت: بیا! هردو به پشت خونه سه طبقه رفتند. * کوک و نامجون رو به باغچه کیوت نشسته بودند و حرف میزدند. کوک اشاره به یک سبزی: اون تربچَس نه؟! نامجون دنبال دست کوک رفت و بعد از بررسی گفت: آره، برگای تربچه همین شکلیه! کوک سرشو خاروند، نامجون همینجوری که به باغچه نگاه میکرد گفت: حتما اینجا کسی زندگی میکنه..... برای همین(اشاره به باغچه) یک باغچه اینجاست! کوک با حرکت سر: اون که صددرصد! نامجون با کشیدن آهی بلند شد و گفت: فکر نکنم بتونیم از باغچه استفاده کنیم! کوک بلند شد و رو به نامجون گفت: هاسو بهتر خبر داره, ناسلامتی اون اینجارو کرایه کرده! نامجون نگاه به باغچه: اهوم (درحال حرکت) بریم! نامجون حرکت کرد و کوک پشت سرش راه افتاد. * بقیه، روی میز و صندلی دور هم نشسته بودند و حرف میزدن. دونگ می که خیلی خسته شده بود روی پاهای جیمین دراز کشیده بود. هی سانگ دست زیر چونش بود و گفت: خب هاکیو بعدش؟! هاکیو آب دهنشو قورت داد و گفت: خب بعدش برای جام آسیا، مرحله نیمه نهایی رفتیم بازی کردیم در مقابل تیم دهلی نو هند، ( با قیافه درمانده) اسم تیمش رو یادم نمیاد! یونگی: شیوا؟! هایکو با هیجان و اشاره به یونگی: آره شیوا بود، چطور یادت مونده؟! یونگی لبخند زد و گفت: کوک مجبورمون کرد بازی رو زنده، بعد کنسرتمون ببینیم! خندیدند و تهیونگ کمی جلو اومد، با خنده گفت: یادتونه میخواست تلویزیون رو روشن کنه، با کله خورد زمین! جیمین لباشو داخل جمع کرد تا جلوی خندشو بگیره. هاکیو با خنده و حرکات دست: آره واسم تعریف کرد. ته لبخند مستطیلی به هاکیو زد، هوسوک درحالی که به موهاش دست میکشید، رو به ته کرد و گفت: اون موقع دلم واسش سوخت، البته حق داشت....(به زمین خیره شد) دوست دخترش بازی مهمی داشته!
هاکیو نفسی کشید، دستی به صورتش کشید و گفت: خوب شد بازی رو بردیم، وگرنه تمام ذوق و هیجان کوک کور میشد! نامرا به صندلی لم داد و گفت: ولی فینال حقتون بود، باید برنده میشدین.....خیلی خوب بازی کردین. هاکیو نفسی تازه کرد و سری تکون داد! هاسو با خنده به هاکیو: من از فوتبال بدم میاد ولی چون تو بودی نشستم تا آخر نگاه کردم، همش به بقیه میگفتم بچه ها این دوست من و دوست دختر کوکه! همه خندیدند. جیمین درحالی که به سر دونگ می دست میکشید گفت: اون موقع دوست دخترش بود، الان همسرشه! دونگ می دستشو بالا کرد و گفت: نکته ظریفی بود. هی سانگ با حرکت دست: بسیار ظریف! هوسوک دماغشو رو بالا کشید و بلند شد، گفت: من میرم سالن رقص! نامرا که همینجور لم داده بود گفت: چند دقیقه بعد منم میام. هوسوک به نامرا لبخندی زد، تهیونگ بلند شد و گفت: منم میام! از پشت هوسوک رو بغل کرد، هوسوک خندید و حرکت کرد. (نویسنده تازه ویهوپ شیپر شده و ذوق میکنه🥲) تهیونگ و هوسوک سمت سالن رقص رفتند. نامجون و کوک از پشت خونه سه طبقه بیرون شدند. هوسوک و ته رو درحال رفتن به سالن دیدند. کوک داد زد: کجا میرین؟! هوسوک و ته نگاشون کردند، ته گفت: میریم سالن رقص، برقصیم! نامجون با تعجب: چه عجیب، نامرا نیومد باهاتون! کوک: و هاکیو! ته و هوسوک خندیدند، ته گفت: نامرا گفت چند دقیقه دیگه میام، هاکیو رو نمیدونم! نامجون سری تکون داد و گفت: خودتونو خسته نکنین! تهیونگ و هوسوک کیوت مانند به سمت سالن رقص رفتند. *نامجون و کوک به بقیه پیوستند، هاکیو با کنجکاوی: شما دوتا کجا بودین؟! کوک کنار هاکیو نشست و هاکیو همینجور که نگاه میکرد گفت: جای جدیدی پیدا کردین؟! کوک دماغشو دست کشید و با حرکت دست پشت خونه سه طبقه رو نشون داد و گفت: پشت خونه سه طبقه، یک باغچس......باغچه سبزیجات! هی سانگ با لبخند: چه کیوت، فک کنم جیهوآ بشنوه خوشحال بشه! نامجون پوزخندی زد و رو به هاسو کرد و گفت: تو این خونه کسی زندگی میکنه؟! هاسو با حرکت سر و لبخند: آره، مال خانم و آقای جیهون هستش، آخر هفته ها میرن خونه بچه هاشون....اینجارو به بقیه چند روز کرایه میدن! دونگ می که هنوز دراز کشیده بود گفت: با این حساب....اگه اتاقارو حساب کنی، میشه........شش تا بچه داشتند! جیمین با چشمای گرد: شش تا بچه خیلیه! هی سانگ لبخند ریزی زد و گفت: معمولا افرادی که توی اینجور جاها زندگی میکنن بچه خیلی میارن! نامرا سری تکون داد و اشاره به خودش گفت: مثلاً خوده من....... هفت تا خواهر و برادر بودیم، منم بزرگه بودم. جیمین با کنجکاوی: با خودت هفتا میشد؟! نامرا با خنده و حرکت سر: آره با من هفتا میشد! یک دفعه صدای آهنگ بلند شد(وسطای آیدول بود) همه به طبقه اول نگاه کردند. نامرا بلند شد و گفت: من برم که بدون من نمیشههههه! نامرا رو به نامجون: اجازه هست؟! نامجون تک خنده ای کرد و گفت: من اجازه ندم، بازم میری! نامرا خندید و لپ نامجون رو کشید، رو به هاکیو کرد و گفت: نمیای؟! هاکیو با صورت خسته: نه فعلا! نامرا سری تکون داد و از جمع خارج شد.... موقع رفتن به سمت سالن رقص همینطور میرقصید! هوسوک و ته که داخل بودند، نامرا رو دیدند، هردو خندیدند....هوسوک با خنده دادی کشید! نامرا بهشون نگاه کرد خندید و سمت سالن دوید! کوک به بقیه نگاه میکرد و یکدفعه گفت: میگم.....(بقیه نگاش کردند) نمیدونین شام چی داریم؟!
* سوومی و جیهوآ توی آشپزخونه بودند. سوومی داشت مواد داخل دامپلینگ رو آماده میکرد. جیهوآ هم روی زمین نشسته بود و خمیر دامپلینگ رو درست میکرد. جین از طبقه سوم پایین اومد، یک بویی کشید و گفت: عجب بویی میاد! سوومی و جیهوآ به جین نگاه کردند. سوومی اخمی کرد و گفت: هنوز که کاری نکردیم که بو بیاد! جین جلو اومد و با خنده گفت: بوی غذای ظهر که درست کردم میاد! سوومی چپ نگاش کرد، جیهوآ خنده ای کرد و به وَرز دادن ادامه داد. جین سمت جیهوآ رفت، روبروش نشست و گفت: خسته شدی، بده من انجامش بدم! جیهوآ کاسه رو سمت جین گرفت و گفت: قربون دستت، بیا بقیشو ورز بده! جیهوآ بلند شد، جین با تعجب و خنده نگاش کرد، گفت: یک تعارف کردم ها! جیهوآ که داشت دستاشو میشست گفت: به معلوماتت اضافه شد که، هیچوقت به من تعارف نکن! سوومی ریز خندید و از میز دور شد، چند لحظه به ورز دادن جین نگاه کرد و بعدش گفت: یک غذای دیگه هم درست کنیم؟! جیهوآ دماغشو بالا کشید و گفت: آره دامپلینگ کمه(به جین نگاه کرد) نظرت چیه که یک نوع دیگه هم درست کنیم؟! جین نگاشون کرد، خواست چیزی بگه که یکدفعه صدای آهنگ بلند شد. جین ترسید و عقب رفت، به بیرون نگاه کرد، با حالت عصبی و بامزه گفت: الان موقع آهنگ گذاشتن بود ناموسا؟! سوومی از خنده روی صندلی نشست. جیهوآ با لبخند به جین نگاه میکرد. جین رو به سوومی و جیهوآ کرد، با حرکت انگشت گفت: مطمئنم یا هوسوک آهنگ گذاشته یا نامرا! جیهوآ با لبخند جلوی دهنش رو گرفت و گفت: چرا هروقت صدای آهنگ رو میشنوین میگین کار این دوتاست؟! سوومی خنده بلندی کرد و گفت: ول کنین این حرفارو.....میخواستین یک غذا پیشنهاد بدین! جین با چشمای گرد: عااااا.......(با حرکت دست) برنج سرخ شده با مرغ سوخاری! جیهوآ سر تحسین باری تکون داد و گفت: همممممم، خوبه! سوومی درحالی که سمت در خروجی میرفت گفت: من میرم موادشو بیارم! سوومی حرکت کرد و جین گفت: سریع! سوومی سریع از پله ها پایین رفت. * سوومی به سمت خونه پایینی حرکت میکرد. یک سرکی به طبقه اول انداخت. هوسوک درحال رقصیدن بود، تهیونگ ایستاده داشت میخندید و نامرا هم نشسته بود و با لبخند به هوسوک نگاه میکرد. سوومی لبخندی زد و به راهش ادامه داد. به بقیه نگاهی انداخت باهم میخندیدند، یونگی بلند شد و به سمت خونه پایینی حرکت کرد. جیمین چشمش به سوومی افتاد، دستش رو بالا کرد و داد زد: سوومی؟! سوومی نگاهی بهشون کرد، همشون داشتند به سوومی نگاه میکردند. سوومی با حرکت سر داد زد: بله؟! یونگی آروم به سمت خونه پایینی میرفت. جیمین گفت: شام چی داریم؟! یونگی برگشت و عقبکی به سمت خونه میرفت و آروم داد زد: غذا ! بقیه خندیدند و سوومی با خنده گفت: شب میفهمین! کوک با کلافگی:خب بگو دیگه، از کنجکاوی مُردیم! سوومی خندید و با حرکت دست: صبور باشین! یونگی و سوومی به خونه پایینی رسیدند. یونگی پرسید: میخوای چیزی ببری؟! سوومی سمت مواد رفت، درحال گشتن گفت: آره، میخوام برنج و مرغ ببرم! یونگی سمت آشپزخونه حرکت کرد و گفت: کمک میخوای؟! سوومی اوفی کرد و رو به یونگی گفت: شما مواد رو جابجا کردین، ببین کجاست! یونگی سری تکون داد و داخل شد.
* آهنگ عوض شد و تهیونگ دست به سینه ایستاده بود و گفت: یک آهنگ بزار که یاد داشته باشی! نامرا سریع نگاش کرد و با اخم کوچولو گفت: من رقص همهٔ آهنگاتون رو یاد دارم! تهیونگ با تعجب سر تحسین باری تکون داد و گفت: جدی؟! هوسوک که نفس نفس میزد لبخند زد و گفت: آره بابا هاکیو و نامرا همرو یاد دارن! تهیونگ لبخند مستطیلی زد و گفت: خب پس چرا یک آهنگ نمیزاری که برقصیم؟! نامرا درحالی که کنترل رو سمت ضبط گرفته بود، بلند شد و گفت: الان یکی میزارم! آهنگ باتر اومد. نامرا با خنده نگاشون کرد و گفت: همین آهنگ! هوسوک خندید و سری به نشانه تصدیق تکون داد. نامرا به تهیونگ اشاره کرد و گفت: تو تهیونگ..(به هوسوک اشاره کرد) تو هم هوسوک...(به خودش اشاره کرد) من هم نامجون و جیمین و کوک و یونگی و جین! تهیونگ و هوسوک خندیدند، تهیونگ با خنده و تعجب: کارت سخت میشه دختر! نامرا درحالی که میرفت سرجاش می ایستاد گفت: نه بابا منو خواهر کوچیکم همش از این کارا میکردیم! صاف سر جایش ایستاد و با حرکت شونش گفت: کاری نداره! تهیونگ و هوسوک خندیدند و سرجاشون رفتن! نامرا با خنده جلوی دهنش رو گرفت: تازه بعضی وقتا که من و هاکیو تنهاییم، شماهارو نصف میکنیم! تهیونگ خندید و گفت: یعنی چی نصف میکنین؟! نامرا با حرکت دست: بعداً میگم! هوسوک با لبخند اشاره به ضبط: از اول بزارش! نامرا دوستی کنترل رو گرفت و دکمه رو فشار داد. آهنگ از اول اومد، نامرا کنترل رو پرت کرد روی بالشتک بزرگ و شروع کردن به رقصیدن! تهیونگ همش با خنده و تعجب به نامرا نگاه میکرد که جاهاشو سریع عوض میکرد.... و بین رقصاش میخندید. * سوومی مواد دستش بود، یونگی به اُپن آشپزخونه تکیه داد و گفت: همینا بود؟! سوومی نگاه به مواد گفت: آره همیناست، ممنون! یونگی با لبخند سری تکون داد. سوومی هم بیرون رفت. یونگی چند ثانیه به اطراف نگاه کرد و گفت: چرا اومدم اینجا؟! نچی کرد، دست توی جیب شلوارش کرد و بیرون رفت. صدای آهنگ به خاطر اینکه پنجره رو باز گذاشته بودن بیشتر شده بود! یونگی سری تکون میداد و با آهنگ میخوند و همینجور به خونه سگ ها نزدیک میشد! * بقیه که دور هم نشسته بودند و بحث داغی میکردند، دونگ می از روی پاهای جیمین بلند شد، نشست و گفت: مطمئنین درست میگین؟! آخه من تاجایی که یادمه تیم سئول آبی وقتی جام آسیا رو باخت هاکیو بیست و چهار سالش بود!
هاکیو با حرکت دست به دونگ می: اصلا بحث این نیست! دونگ می با کنجکاوی به هاکیو نگاه کرد و گفت: پس بحث چیه؟! هی سانگ یکم جلو اومد و گفت: دونگ می(دونگ می نگاش کرد) به مغزت فشار نیار! دونگ می حالت کیوت اخم کرد و به صندلی تکیه داد و سرش رو روی شونه جیمین گذاشت. نامجون با لبخند به دونگ می و جیمین نگاه کرد، نگاهشو ازشون برداشت و گفت: هرچی بود همین شب بازی نبود چون ما قطر کنسرت داشتیم و هاکیو توی هند بازی داشت! هاکیو یکبار دست زد و به نامجون اشاره کرد و گفت: خدا از دهنت بشنوه! کوک با خنده خرگوشی گفت: حالا چرا چسبیدین به این موضوع؟! هی سانگ با جدیت: چون که یک نفر (به هاسو نگاه کرد) معتقد هست که همون شب بوده! هاسو دماغشو بالا کشید و گفت: آقا تقصیر من نیست، تقصیر جینه! اون زنگ زد گفت کوک از هاکیو خواستگاری کرد/: دقیقا همون شب زنگ زد! هاکیو خندش گرفت و گفت: نه فردا شبش اتفاق افتاد! چند ثانیه سکوت شد و جیمین گفت: اون موقع دونگ می نبود! دونگ می تک خنده ای کرد. هی سانگ با حرکت دست: من و جیهوآ هم نبودیم! هاکیو سریع به بقیه نگاه کرد و گفت: اولین نفری که به بی تی اس فمیلی اضافه شد، کی بود؟! هاسو کیوت دستشو بالا آورد و گفت: من من من من! بقیه بهش نگاه کردن و خندیدند. نامجون با حرکت سر و لبخند: یادمه بعدش نامرا بود (خنده ای کرد) خدایا....! جلوی صورتش رو گرفت و خندید! دونگ می با کنجکاوی و اخم به نامجون نگاه کرد و گفت: چی شد؟! چرا میخندی؟! نامجون لبخندی به دونگ می زد و گفت: هیچی....! هاکیو یکم نزدیک نامجون شد، دستشو مشت کرد حالتی که میکروفون داره، سمت خودش گرفت: جناب کیم نامجون(نامجون با تعجب نگاش کرد) اولین باری که نامرارو دیدین چه حسی داشتین؟! هاکیو دستشو سمت نامجون گرفت! بقیه خندیدند، نامجون با خنده گلوشو صاف کرد، کمی جلو اومد و گفت: غرق در چشمان عمیقش شدم! همه باهم: اووووه! هاکیو با خنده تکیه داد و گفت: خوشم میاد به مصاحبه هام جواب میدین! کوک نگاهی به سالن رقص انداخت، با اینکه دور بود ولی دیده میشد! نامرا روی زمین از خنده پخش شده بود. تهیونگ داشت میرقصید، هوسوک هم با خنده داشت آهنگ عوض میکرد. کوک لبخندی زد و رو به هاکیو کرد و گفت: نمیری برقصی؟! هاکیو با تعجب به کوک نگاه کرد و بعد به سالن رقص نگاه کرد. هاکیو صورتشو جمع کرد و گفت: نه..(به کوک نگاه کرد) من عادت دارم آخر شب برقصم! کوک سری تکون داد و چشمش به جیمین افتاد که نگاش میکرد. کوک لباشو جلو آورد و کیوت نگاش کرد. جیمین هم با لبخند چشماشو بست. * ساعت ۷:۳۶ شب بود. نزدیکی غروب بود. صدای آهنگ قطع شده بود. تهیونگ و هوسوک و نامرا که توی سالن رقص بودند، هاکیو هم بهشون اضاف شده بود. دور هم نشسته بودند و نامرا حرف میزد. نامرا با حرکات دست: کلا از وقتی با هاکیو آشنا شدم هر آهنگی که جدید بیرون میدادین به علاوه آهنگای قدیمیتون که رقص داشت.....باهم میرقصیدیم!
هاکیو با حرکت سر: تاثیرات آرمی رقاص بودن و حوصله آدم سر رفتنه! بعدش خندید. هوسوک با خنده: قضیه نصف کردن مارو به ته نمیگین؟! تهیونگ با کنجکاوی یکم خودشو جمع کرد و گفت: راست میگه! هاکیو از خنده روی پاهای نامرا افتاد. نامرا با خنده حرف میزد: قضیش اینه که، شما که هفتا بودین، ما هم دو نفر!(با حرکت دست اشاره به بیرون) بقیه دخترارو ولش، زیاد نمیرقصن! هاکیو همینجوری روی پاهای نامرا دراز کشیده بود. نامرا با حرکات سر: خب بعدش شما هفتارو بین خودمون تقسیم کردیم! تهیونگ خنده ای کرد و گفت: مثلاً من از کی بودم؟! هاکیو بلند شد و اشاره به خودش: بیشتر آهنگا من رقصای تورو انجام میدادم.... به جز دی ان ای و گُو گُو و لایف گُز آن! تهیونگ خندید و گفت: لایف گُز آن چی میگه این وسط؟! نامرا با خنده زد به سرش، هاکیو از خنده لباشو داخل جمع کرد. هوسوک با خنده جلوی دهنش رو گرفت و به ته نگاه کرد و گفت: ادای موزیک ویدیو آهنگ رو در میاوردن! تهیونگ با تعجب به نامرا و هاکیو نگاه کرد و بعد هرچهار نفر زدن زیر خنده! نامجون وارد سالن رقص شد، لبخندی زد و گفت: صدای خنده هاتون تا اون ور هم میاد! هرچهار نفر به نامجون نگاه کردن. نامرا به نامجون اشاره کرد و به ته نگاه کرد و گفت: ولی همه آهنگا من نامجون بودم! هاکیو دستی به چشماش کشید و گفت: و من کوک! نامجون اخم ریزی کرد و گفت: یعنی چی من نامجون بودم، من کوک؟! ته دماغشو بالا کشید و گفت: راجب رقصای آهنگامون میگن، دو نفره ادای هممون رو در میاوردن! نامجون با لبخند ابرویی بالا انداخت و اومد کنار نامرا نشست و گفت: خب بعدش؟! نامرا با خنده به نامجون نگاه کرد و گفت: بعد (به تهیونگ نگاه کرد) همینجور که گفتم، من نشده یک بار کوک باشم و (اشاره به هاکیو) هاکیو یکبار نامجون بشه! هاکیو نفسی تازه کرد و گفت: حسرت یک بار که نامجون بشم به دلم مونده! نامرا اخمی کرد و به هاکیو گفت: مگه تو گذاشتی که کوک بشم تا من بزارم نامجون بشی؟! اون سه نفر بهشون میخندیدند. هاکیو به نامرا اخمی کرد، بعد به زمین خیره شد و گفت: ولی همیشه سر جین و هوسوک دعوامون میشه! نامرا خندید و زد به بازوی هاکیو! هوسوک بلند خندید. ته همینجور لبخند مستطیلی میزد، نامجون با تعجب: پس اون صداهای( چندتا صدا درآورد) از شما دوتا بوده؟! نامرا با خنده چند بار زد به بازوی نامجون و هاکیو اشاره به نامجون با خنده گفت: آره از ما بود، ولی فقط این صداهارو سر آهنگ پرمیشن تو دنس درآوردیم! نامرا با خنده جلوی دهنشو گرفت و نگاه به ته و هوسوک گفت: سر جین دعوامون شده بود! بعد از خنده رو زمین دراز کشید و هاکیو تک خنده ای کرد و نگاهی به نامرا کرد و گفت: یادته؟! نامرا از دست نامجون گرفت و بلند شد و گفت: آره....( به نامجون نگاه کرد) منو با تو تهدید کرد! نامجون تعجب کرد و خندید و گفت: نکنه گفت اگه جین رو میخوای نامجون رو بده من؟! هاکیو با خنده اشاره کرد به نامجون و گفت: دقیقا! نامرا با خنده گفت: منم گفتم عمرا..... ولی بعدش گفتم اگه جین رو میخوای یا ته یا کوک رو باید بدی به من! تهیونگ با خنده: آخر کی جین شد؟! هاکیو با افتخار به خودش اشاره کرد و گفت: من! نامرا نگاه به هوسوک: توی بوی ویت لاو سر هوبی دعوا کردیم که من شدم! هوسوک لبخندی زد. صدای در از بیرون اومد، هر پنج نفر نگاه کردن و جیهوآ بود، بیاین غذا حاضره! تهیونگ درحال بلند شدن: کجا چیدین؟! جیهوآ نگاه به ته و اشاره به پشت سرش: میز و صندلی های کنار دریاچه!
هوسوک بیرون ایستاد و گفت: کار خوبی کردین اونجا چیدین..(به آسمون نگاه کرد) هوا امشب خوبه! بعد راه افتاد. همشون توی راه میز شام خوری بودند. کوک که ایستاده بود داد زد: هاکیوووووو.....دامپلینگ درست کردن! هاکیو چشماش برق زد، لبخندی زد و سریع تر حرکت کرد و داد زد: برین کنار من اومدممممم! از کنار هوسوک سریع رد شد، هوسوک با خنده گفت: دختر یواش! هاکیو سریع ایستاد تا نخوره به صندلی جین! خودشو کنترل نکرد و خورد به صندلی جین، باعث شد صندلی تکون بخوره! جین نگاش کرد و گفت: اععع، بشین سرجات دختر! هاکیو با لبخند معصومانه کنار رفت و گفت: ببخشید! سمت صندلیش کنار کوک رفت و نشست. بقیه هم اومدن نشستند و مشغول خوردن شدند. یونگی یک دامپلینگ خورد، از خوشمزگی صدایی درآورد و گفت: واااااای عجب مزه ای داره! سوومی که ایستاده بود و برای ته و هوسوک غذا میکشید، نگاهی به یونگی کرد و با لبخند گفت: نوش جونتون! جین با دهن پر به بقیه نگاه میکرد و گفت: همه دارین دامپلینگ میخورین؟! دونگ می ظرفشو بالا آورد و گفت: نه من مرغ میخورم! جین سری تکون داد و اشاره به مرغ ها: مرغارو از دست ندین، من درست کردم! نامجون درحال خوردن لبخندی زد و سرشو پایین انداخت. هوسوک اشاره به جین: هرچی درست کنی خوشمزس جین، نگران نباش! هاکیو که لقمشو قورت داده بود، سر تحسین باری تکون داد و گفت: خوب پخته شدن، (به سوومی نگاه کرد) کار تویه؟! سوومی درحال جویدن به جیهوآ اشاره کرد و گفت: منو جیهوآ درست کردیم! هاکیو درحال جویدن لبخندی به جیهوآ زد و گفت: مزه دامپلینگای مامانمو داره! نامرا با تعجب: وااااااو(نگاه به جیهوآ و سوومی، دست زد) پرفکت! جیمین بلند شد، رو به سوومی و جیهوآ دست زد و با زور و صدای کلفت گفت: پرفففککت! کوک با خنده خرگوشی به جیمین نگاه کرد. تهیونگ به جین نگاه کرد که مظلومانه به همه نگاه میکنه! لبخندی زد و بلند شد و واسه خودش مرغ و برنج ریخت! جیهوآ که کنار تهیونگ بود با خنده به ته نگاه کرد، بعد به جین نگاه کرد. تهیونگ یک لقمه از مرغ خورد و خوشش اومد. به جیهوآ نگاه کرد و گفت: خوشمزس! جیهوآ درحال بلند شدن: مگه میشه خوشمزه نباشه! بلند شد و برای خودش کشید......نشست، مشغول خوردن شد. هی سانگ یک چیزی یادش اومد: راستی! همه نگاش کردن، هی سانگ لقمشو قورت داد و رو به جین گفت: تو به هاسو گفتی شبِ بازی هاکیو، کوک از هاکیو خواستگاری کرده؟! جین تعجب کرد و گفت: چی؟! کسایی که موضوع رو میدونستن خندیدند و دونگ می با خنده گفت: وقت گیر آوردی هی سانگ؟! هی سانگ با خنده رو به دونگ می: خب باید بفهمم! جیهوآ با تعجب: بحث چیه؟! هاسو با خنده به جیهوآ نگاه کرد و گفت: یادته هاکیو توی جام آسیا مرحله نیمه نهایی تیمشون برنده شد؟! جین فهمید هی سانگ راجب چی صحبت کرد، با خنده داد زد و گفت: عاااااااااااااااا.......فهمیدم راجب چی حرف میزنین! هی سانگ چشماش برق زد و رو به جین گفت: خب حالا توضیح بده! جین چندبار پلک زد و گفت: خب بگین موضوع اصلا چی هست؟! نامجون با اخم: جین(جین نگاش کرد) تو به هاسو گفتی که کوک شب بازی هاکیو ازش خواستگاری کرد؟! جین اخم ریزی کرد و گفت: نه من شب بعدش رو گفتم! هاسو لباشو جلو جمع کرد و به کوک و هاکیو نگاه کرد. هاکیو خندید و گفت: ول کنین این حرفا رو ناموسا! کوک اشاره به خودش و هاکیو: من خواستگاری کردم ازش، شما پیگیر قضیه هستین؟! تهیونگ درحال خوردن ابرویی بالا انداخت و گفت: والا! بقیه خنده ای کردن و به غذا خوردن ادامه دادن!
خب اینم از این پارت امیدوارم لذت برده باشین🫂💜 و گفته باشم گفتگوی نامرا و هاکیو براساس داستان واقعی بود😐😂 که بر جین دعوا کردن😂😂😂 حتی گفته ها هم دقیق بود🤧😂🤓 خا مرسی که هستین💜♥️
چرا تهیونگ و زنش ا۱لا همو نمیبینن !!!؟
پرفکت 🙂💜🌱
ممنان🫂💙
جواب کامنتامو بده باو😐💔
جان؟!😐💔
و همونطور ک حدس زده بودم تو نامرایی بصیرا هاکیو آره؟! برا همین بحثشون واقعی بود...!
هممم خسته نباشی😐🌌
نه ما نیستیم😐😐 بحث رو فقط آوردم تو داستان😐😐 ✨
اوهوم اوهوم آره😐😐😒
/:
-_-
واو چه جذاب چه جالب چه باحال چه خنده دار😂😂😂 وای دلم میخواد قضیه اشنا شدن اعضا با زناشون رو بدون مخصوصا قضیه هاکیو و نامرا😔😂
جرررر 😂😂😂 ممنون از نظرت🥲💙🫂
سعی میکنم به کار ببرم!
وای پشمام عررر چقد خوب😍😂
عررررررر عالی بود راستی فصل دوم داستان قبلیت کی میاد
خواهرت گفت به اتفاق ربط داره تروخدا بزارش
ممنان🥲🫂
عاممم دارم میینویسمش فعلا ببینم چی میشه💙