سلام بچه ها برید پایین 😉
مرینت:در حال کتاب خوندن بودم که باز همه چیز قرمز شد رفتم بیرون اما باز همون طور بودم رفتم تار رسیدم به باغ چشمام رو بستم و باز کردم دیدم زمین خیلی نزدیکه و بعد دیگه چیزی ندیدم (از هوش رفت و افتاد رو زمین )
آدرین : من و فیلیکس رفتیم تو کتاب خونه مرینت نبود گفتم فیلیکس تو برو سمت چپ کتاب خونه رو بگرد منم سمت راست . گشتیم ولی اون تو کتاب خونه نبود رفتیم بیرون رو گشتیم انقدر گشتیم که رو زمین پهن شده بودیم به آسمون نگاه کردم هوا داشت تاریک میشکفتم فی فیلیکس بیا بیا بازم بگردیم دنبال مرینت آه . از جام بلند شدم که
ماریا: داشتم قدم می زدم که به آدرین فیلیکس رسیدم آدرین گفت فیلیکس بیا بازم بگردیم دنبال مرینت . فهمیدم یه اتفاقی برای مرینت افتاده آدرین تا من رو دید کشه شد با عجله یقه شو گرفتیم گفتم خواهرم کجاست چه اتفاقی براش افتاده ده بگو دیگه . آدرین :آخه مگه امون میدی که بگم . بالاخره یقه مو ول کرد و من همه جین بهش گفتم
آدرین : این تمام ماجرا بود ماریا . ماریا : وای به حالتون اگه یه تار مو از سر خواهرم کم شده باشه وای به حال تون خ ر ا . آدرین : م م میگم حالا بریم دنبالش بگردیم . رفتیم دنبالش گشتیم اون قدر که داشتیم میموردیم که من تو باغ یه چیزی دیدم با عجله رفتیم اون جا مرینت بود برش داشتم و تو اتاقم ظاهر شدم به بچه ها یعنی فیلیکس و ماریا هم خبر دادم اونا هم اومدن
به ماریا گفتم مرینت رو ببر خونه نزار کسی از این ماجرا بویی ببره باشه . ماریا : باشه .مرینت خواب بود تو اتاق مرینت ظاهر شدم اون رو روی تخت گذاشتم و رفتم اتاقم .
تموم شد امید وارم لذت برده باشید خداحافظ
خیلی کم بود🔥 ولی بازم🌹
عالی بود
مرسی
عالی بود🧸🖇
این قسمت یکم هیجان داشت ولی خیلی خوب بود🧸🖇
بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی بعدی 🧸🖇
ممنونم . چشم
عالی بود پارت بعدی اولین لایک و کامنت و بازدید
مرسییییییی