بچه ها پارت 3 رمان آینده زیبا هم اومد در خدمتتون
مرینت : میم میم یه بشکن زد و دو تا تخت بزرگ رو هوا پدید آمد گفت : اگه خسته اید بگیرید بخوابید گفتم آره خسته هستیم اما برنامه ی فردا چی میشه قراره چی باشه ؟ گفت : فردا صبح جفتتون به دانشگاه میرید صبح باید زود بیدار بشید و همراه اونا به دانشگاه برید 😚
مرینت : آدرین گفت من هر شب کتاب میخونم میم میم هم یه بشکن زد و کتاب براش به وجود اومد و ادرین شروع به خوندن کرد منم تصمیم گرفتم همه چیز رو به آلیا بگم و باهاش صحبت کنم مکالمه ی آلیا و مرینت : مرینت : سلام آلیا جونم خوبی ؟ الیا سلام مرینت خوبم تو کجایی خانوادت همه جا دنبالتن مرینت الان بهت میگم نویسنده : مرینت همه چی رو توضیح داد آلیا : چه جالب پس کارت تموم شد منتظرتم 😁
آدرین : مرینت داشت همه چی رو به آلیا میگفت منم در حال کتاب خوندن بودم دیکه خسته شدم و کتاب رو گذاشتم کنار اونم گوشی رو گذاشت کنار و رفت زیر پتو گفتم : شب بخیر مرینت خواب خوب ببینی گفت : شب تو هم خوش باشه خواب طلایی ببینی گفتم خواب طلایی دیکه چیه ؟؟؟ گفت : همون میشه خواب قشنگ و رنگیرنگی 😁 گفتم آهان بای گفت : بای و جفتمون زود به خواب رفتیم 🥰
آدرین : صبح پا شدم دیدم مرینت نیست میم میم گفت پاشو یه ابر شرور تو پاریس هست لیدی باک به کمک احتیاج داره منم بدو بدو رفتم نویسنده : در واقع مرینت رفته بود تا ابر شرور رو شکست بده بخاطر همین رفته بود میم میم : ادرین خیلی زود از جا پرید و از پورتال خارج شد منم رفتم تغییر شکل داد و به همراه لیدی باک مشغول شد
میم میم : خلاصه بعد از یه 40 دقیقه موفق شدن آکوما و آموک رو گیر انداختن و کفشدوزک معجزه آسا هر کدوم به حالت عادی بر گشتن به کوامی ها غذا دادن و هر کدوم از یه پورتال رفتن منم برگشتم و همگی منتظر مرینت و ادرین در آینده شدیم تا به دانشکاه برن و ما هم پشت سرشون بریم تا ببینیم چه میکنن 😁😁
لایک کامنت و فالو فراموش نکنید 🍭🍡
عالی بود پارت بعدی زود بنویس