سلام دوستان این م از پارت 5 انچه گذشت:☆اون چطور تونست قلبم رو به دزد واعععععععععییی . رفتم خونه تبدیل به خودم شدم ناتالی اومد تو اتاق گفت ادرین درد بلاتون به سرم چه تون شده عقرب نیشت زده . و رفت بیرون
☆هنوز تو شک بودم که ناتالی اومد تو تا من رو دید گفت قربانی درد براتون به سرم چیز تون شده نکنه عقرب نیشتی زده . گفتم نه من خوبم گفت.اوف یه لحظه میخواستم بمیرم . (آره جون خودت ) ☆ناتالی رفت بیرون منم به پلگ کمبر دادم م و . پلگ یا⚫باز تبدیل گربه فک کردم فقط وقتی کسی شرور میشه تبدیل میشی ایییش . ☆تبدیل گربه ای . و رفتم بیرون یهو یه دریچه جلو م سبز شد منو کشید تو خودش . مرینت داشتم راه میرفتم که یه دریچه جلو م ظاهر شد نمی تونستم تبدیل شم چون امکان داشت یکی من رو ببینه اون دریچه من رو کشید تو خودش اونجا پیشی و یه دختر کفشدوزکی یه قلابی دیدم گربه رفت که
که دنبال یه راه برای خلاصی از فکر پیدا کنه (+الان اونا رو پل سنگی هستن زیر پل یه زمین صاف و اخر قار یه در هست که زیر برج ایفل هست البته گربه پیداش کرده و میخواد بزه این رو به اون دو تا بگه )به کفشدوزک قلابی گفتم تو کی هستی بعد تبدیل شد به یه موجود لزج و با صدای کلفت گفت . هر کی باشم به کسی که قراره بیمزه رفتی نداره . گفتم چی که تبدیل شد به دختر کفشدوزکی
و دست من رو گرفت و کشید به طرف خودش و دست من رو رو شوندش قرار داد و خودشو پرت کرد پایین و نا پدید شد یا بهتره بگم به آب تبدیل شد یهو گربه به طرف من حمله ور شد .
🐾یه دریچه به سمت پاریس پیدا کردم و رفتم به هشون بگه که دیدم مرینت کفشدوزک رو هل داد اونم از پل پرت شد پایین پریدم رو مرینت گفتم تا الان فکر میکردم تو طرفدار ما هستی ولی انگار که تمام این مدت میخواستی کفشدوزک رو نابود کنه از نمیگزرم (خاک بر اون سرت 🐾بر سر تو تو این چیزارو از زبون من می نویسی مگه نمیدونم پرنسس خودم رو اذیت کنم + حرفی ندارم ) پنجه ی برنده . نتونستم به خود مرینت بزن زدم به پل و خودم پریدم تو دریچه و رفتم پاریس روی برج ایفل نشستم و تغییر شکل دادم پا هام رو بغل کردم سرم درد میکرد هنوز صدای داد مرینت وقتی آفتاب پایین تو سرم بود میخواستم به خاطر کفشدوزک همه رو نابود کنم که
بانیکس اومد به سردی گفت . بانیکس:مرینت همون لیدی باگه .☆تا این گفت انگار به هم شک وارد شد بعد گفت. برو ببین حالش خوبه . بعد با داد گفت . زود باش وگرنه اون به آب تبدیل میشه برو . منم رفتم خوش بختانه
هنوز به آب تبدیل نشده بود رفتم پیش بانیکس گفت . چون خاک اون جا زیاد بوده واک هم نظرم بوده میزنه فقط به سرش آسیب رسیده اون نصف خاطراتش رو از دست داده ولی مهم ترین چیزا یادشه
مرینت رو بعد از ملاقات با بانیکس بردم دکتر البته در حالت معمولی از چند دقیقه دکتر اومد گفت کمی فراموشی دارن ولی خیلی از خاطراتش رو به یاد داره گفتم می تونم ببینمش . دکتر:بله . ☆:رفتم پیشش گفتم مرینت حالت خوبه گفت من شما رو می شناسم. گفتم بله من دوست پ*س*ر*ت*م گفت . سر من چرا درد میکنه . گفتم آخه تصادف کردی و اون تصادف باعث شد تو حافظت رو از دست بدی ولی بعضی چیزا رو یادته رفتم در رو بستم گفتم چی یادته گفت
خب این پارت هم تموم شد امیدوارم لذت برده باشید لایک و کامنت و فالو یادتون نره . بای بای💝💋
چرا من نمیفهمم چی ب چیه؟