
✧・゚: *✧・゚:*
ده دقیقه قبل از زبان نینا : به سمت میز و صندلی وسط اتاق رفتم رو چند تا ورق کاغذ بود که چیزی داخلشون نوشته نشده بود یدونه رو برداشتم و به سمت نور های بنفش بردم ( گفتم که دور تا دور اتاق پر با نور هایی که از لابه لای سنگا میومد بود) خوب که دقت کردم متوجه شدم که وقتی که این کاغذارو به نور نزدیک می کنم نوشته هایی روش پدیدار میشه
زمان حال از زبان جیمین : با صحنه ای که جلو چشمم دیدم تموم بدنم به لرزه افتاد نینا بود رو زمین افتاده بود و همینجور ازش خون میرفت ولی یه لبخند داشت لبخندی که معنیشو نمی فهمیدم... ( چندی قبل از زبان نینا : نمی شد این امکان پذیر نیس یعنی به خاطر من 💔 فقط به خاطر آرزوی نحض من؟ یعنی اگه من نمیرم تا چند دیقه دیگه جیمین میمیره دستمو گذاشتم رو صورتم خیس خیس بود( یه صدایی ته قلبم میگفت :اشکال نداره اگه با خودت روراست نیستی اما دوسش داری)
به خنجر روی میز که از وسط رقه ها پیداش کرده بودم نگا کردم ( کاش حداقل می تونستم یکی از کسایی که واسم عزیز بودن رو نجات بدم) این جمله ای بود که وقتی برادرم مرگ گفتم ولی الان می تونم می تونم اونو نجات بدم... ( زمان حال جیمین : پاهام سست شده بود اروم به سمت نینا رفتم انگشتم رو روی لباش کشیدم خشک خشک بود دستمو گذاشتم رو سرش سرد بود سرد تر از یخ ( بچه ها نگران نباشید نینا و جیمین بهم میرسن)
نینا یک دقیقه قبل : تصمیممو گرفتم پس خنجر نقره ای رو برداشتم ولی نه قبل از این باید کاری میکردم یه قلم و کاغذ برداشتم شروع به نوشتن کردم از حسم و از اینکه چون دوستش داشتم اینکارو کردم و آخر از همه نوشتم تقصیر تو نیس خودم خواستم ♡➷ جیمین زمان حال : یدفه چیزی توجهمو جلب کرد سرمو سمت منبع اون کردم که دیدم نینا داره خاکستر میشه..
نینا لحظات آخر : تموم زندگیم از جلو چشمام رد شد ولی معتقدم ارزششو داشت °•° ༺♥༻ °•° راوی : نینا خاکستر شدو جیمین از وسط خاکسترا یه نامه پیدا کرد خوند و با هر کلمه اشک ریخت البته بعد از خوندن نامه جیمین متوجه گلی شد که از داخل خاکستر ها دراومده بود)

توصیف اون گل : یه رز اما متفاوت تر از بقیه رزها یه رز سیاه و سفید
سه سال بعد _ توی این سه سال جیمین هر روز میرفت که از اون گل مراقبت کنه اما گل بعد از دو هفته شروع به خشک شدن کرده بود و جیمین از کلی باغبون درموردش سوال کرده بود اما به نتیجه ای نرسیده بود امروز که داشت میرفت جنگل که از گل مراقبت کنه...
جیمین : امروز مثل تموم این 1095 روز رفتم جنگل اما امروز جنگل ساکت نبود ♡➷ وارد شدم رفتم سمت گل که دیدم کاملا خشک شده با خودم می گفتم چرااااا اما این چرا یدفعه از حرف درون به داد تبدیل شد داد زدم چراااااااااا یدفعه یه صدا ی بسی آشنا گفت : چی چرا؟ صدای نینا بود هییی دیگه صداشم میشنوم کاملا دیوونه شدم o(╥﹏╥) داشتم عر میزدم ( گریه می کردم) کن یه دست رو شونم نشست سرمو تکون ندادم احتمالا خیال بود که یه نفر من به سمت خودش چرخوند نینا بود یدفعه گفت : چرا داری عر میزنی؟ گفتم : تو زنده ای؟! (-̩̩̩-̩̩̩-̩̩̩-̩̩̩-̩̩̩___-̩̩̩-̩̩̩-̩̩̩-̩̩̩-̩̩̩) نینا : می خوای دوباره بمیرم 😜 بغلش کردم و گفتم : ممنونم _ دوباره ولش کردم و فحشش دادم و دوباره بغلش کردم و گفتم دوست دارم _ ولش کردم و گفتم ازت متنفرم 🤕 کلا یه ساعت به همین منوال گذشت که ازش پرسیدم چجوری دوباره اومد گفت : خودمم نمی دونم ولی تو اگه خوشت اومد لایک کن ( نویسنده : هاااااان این دیالوگ من بود) 𓃗𓃗*´ㅅ`)゙♥
از قدیم گفتن : لایک و کامنت و فالو فراموش نشه آلو خودمم نفهمیدم آلو این وسط واس چیه 😜
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
عررررررررر زایسبتدنمکحندذزیباپوکججترزسسقاپ خیلی عالی بوددددد من کلی سرش عر زدم خیلی پایان جالب و قشنگی داشت میسیییی
خواهش گلم 😐💜
پارت دوم در همسایگی کوکی منتشر شد ♥
بنظرم میتونستی بیشتر پر و بالش بدی ، مثلا یه چن پارت بیشتر طوری که سختیای جیمین و تو این سه سال نشون بدی و خواننده رو توی خماری بزاری 🙂😐
اولین داستانم بود ببخشید اگه بد شده بود 💜
از راهنمایی که کردی داخل داستان بعدیم استفاده میکنم 💜
نه اتفاقا داستانش خیلی قشنگ بود 💅📝
اینکه گفتم تو خماریشون بزار برای خودت بود تا داستانت هم بیشتر استقبال بشه چون وقتی کاری کنی که سوال تو دهنشون ایجاد بشه همش منتظر پارت بعد میمونن و هی میان پروفایلتو نیگا میکنن 😐😂✨
مرسی 💜
یادم باشه از این به بعد قشنگ بزارم ملتو تو خماری 😐💜
واو 😐
قدرت تخیل : صد و ده از صد 😐✨
کلی سوال دارم مثل ، نینا هنوزم ناپدیده ؟ 😐💅
نه نیس 🥰
پایاااااان 😖خیلی قشنگ بود ماماااااااان نمد چرا ولی من کلی گریه کردم 😭😭
خیلی زود تمام شد ولی خیلی قشنگ بود من عاشق داستانتم 😭😭😭😭💙
عاااااالی 😉
😇😇