سلام امیدوارم که خوشتون بیاد میدونم که کپی نمی کنید ولی کپی ممنوع
الان اینجا از اونجا هست که باهم دوست شدن
جیمز:((من به کلارا گفتم که یک خون اشام هستم اول یکم ترسید و خوشش اومد و کلی سوال پرسید جوری که مغز درد گرفتم)) کلارا:((شما خون میخورید؟ )) جیمز:((کم😑)) کلارا:((همتون چشم قرمز هستید؟ )) جیمز:((بله،سوالات تمام شد؟ )) کلارا:((بله همه ی سیصد هزار و دویست و ده سوال تمام شد😊😁))
سه ماه بعد((اون زمان جیمز و کلارا هم رو دوست داشتند )) کلارا سرشو روی شونه ی جیمز گذاشته بود و گفت:((وقتشه به خانوادمون بگیم)) جیمز:((باشه)) کلارا:((وای دیگه ساعت 10هه بریم خونه بابای )) جیمز:((مامان بابا باید باهاتون حرف بزنم)) ملکه فیلیسیتی:((بله عزیزم )) جیمز:((من عاشق شدم، )) پادشاه اولیور:((بهت تبریک پسرم حالا اون از چه گونه ای هست؟ )) جیمز:((اون از یه گونه ی خیلی متفاوت هست )) ملکه:((وای پسرم تو عاشق یه ترکیبی شدی! )) جیمز:((نه من عاشق یک انسان شدم )) پادشاه:((😱تا جایی که میدونم ازدواج هیولا ها با انسان ها ممنوع هست🙍 ))
جیمز:((خب الان میشه این قانون رو عوض کنیم)) پادشاه:((نه جیمز نه بیرون )) جیمز:((ولی پدر من من عاشق اون دخترم)) ♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢♢ کلارا:((مامان بابا باید باهاتون حرف بزنم)) آقای استفان:((بله عزیزم)) کلارا:((من عاشق یه خون اشام شدم )) خانم اما:((کلارا برو توی اتاقت )) کلارا:((نه ما عاشق هم هستیم و من همینجا میمونم)) استفان:((عزیزم ما به نظر تو احترام میزاریم اما نمیشه با یه خون اشام ازدواج کنی )) کلارا:((چرا میشه اگه بخواین))
اتاق ملکه و پادشاه اولیور:((من واقعا میخوام که جیمز با اون انسان ازدواج کنه )) فیلیسیتی:((ولی جیمز درک نمیکنه )) اولیور:((مطمئنم که یه راهی وجود داره تا اونا به هم برسن )) فیلیسیتی:((امیدوارم که همچین چیزی پیش بیاد ))
کانلهبلرل
الزرخنعیعخنرتودتابنتابانلث
انعاالگزکگلرکل
واقعا داستانت عالی بود 😘😘
من تازه با داستانت آشنا شدم ولی خیلی باحاله 😍
راستی میای آجی شیم ؟
من صدفم ۱۴ سالمه 😇
مرسی بله آجی میشم منم ایدا 13 سالمه