سیلام کیوت هام با وانشات [ تک پارته ] اومدم🏀💕 ۲۸۰ تا شدیم 🏀💕پس وانشات داریم 🏀💕
او پسری سرد وبی احساس بود و تنها در شب بیرون میرفت 🌃💕سلام بچه ها اسم من هو جون هست و اومد امروز داستان زندگی خودم و عشق اول و اخرم رو بگم 🌃💕پس اول لایک کن و اخر تست کامنت بزار چون نویسنده زحمت کشیده این هه رو نوشته 🌃💕 پسری سرد و بی احساس ولی جذاب بود تمام دختران منطقه عاشق او بودند ولی اون به هیچ کدام توجه نمی کرد 🌃💕 اون در ساعات ۳ تا ۶ صبح پیاده روی می کرد در کوچه ها پدر او تاجر هست که پدرش او را مجبور می کرد تا بکار او را ادامه دهد و اگه پسرش می گفت من نمیخواهم کارت رو انجام دهم یا یاد بگیرم پسرش را تحقیر می کرد🌃💕 پسرش هم بخاطر همین بی احساس بود شاید هم نبود من دختری مثل او بودن پدر منم تاجر بود و می خواست من رو مجبور کنه تا با اون پسر ازدواج کنم ولی نه دختر اون پسر رودوست داشت و نه پسر دختر رو دوست داشت به کلی میشه بهش گفت ازدواج اجباری بوده 🌃💕
اون دختر هر روز پسر را میدید که در 🌃💕ساعت های تاریک شب به کوچه ها میرفت 🌃💕دختر تصمیم گرفت مثل پسر به بیرون برود پس لباسش را پوشید [ عکسش بالا هست🌃💕] و به حیاط رفت و در عمارت را باز کرد و به دنبال پسر راه افتاد اون کوچه ها از خانه دور میشد دختر به ساعتش نگاه کرد ساعت ۵ صبح بود و پدر ۸ صبح بیدار می شد و او را برای صبحانه صدا میزد و اگر دختر بیدار نمی شد پدرش او را تنبیه می کرد 🌃💕مادر اون دختر به کانادا سفر کرده بود پسر هم مادر نداشت چون مادرش از پدرش جدا شده بود به خاطر مسائل شخصی🌃💕دختر وقتی سرش را بالا آورد دید پسر را گم کرده وقتی مشغول بوده اون پسر بی احساس ازش دور شده و الان دختر اون پسر بی احساس رو گم کرده
دختر اول یکم ترسید ولی بعد گفت : اشکالی ندارد من تنها هم میتونم برم 🌃💕بعد از چند دقیقه چند پسر مزاحم دختر شدن مشخص بود آن ها م*س*ت هستن کی از آن ها کتف دختر را گرفت و به اون چیزی گفت در همان لحظه مشتی به 🌃💕صورت اون پسر م*س*ت خورد یکی اون مشت رو زد اون کسی نبود جز همون پسر سرد و بی احساس اون همه پسرا های دیگه رو زد و به اون دختر گفت: حالت خوبه خانم 🌃💕دختر جواب داد: آره خیلی ممنون نجاتم دادید پس از دختر پرسید آیا شما همون دختری نیستید که پدرم می گفت قرار زن من باشه🌃💕 دختر گفت : بله من همون دختر هستم پسر گفت : پس اون قدر ها هم که فکر میکردم آدم بدجنسی نیستی و بر عکس دختر خیلی جذاب و مهربونی هستی🌃💕 دختر خنده ی یواشکی کرد و گفت:
ازم تعریف نکنید پدرم میگه کار خوبی نیست یک پسر نا آشنا از تو تعریف کنه و این شروع زندگی جدید بود برای پسر و دختر 🌃💕 واین شد که هر روز دختر و پسر با هم بیرون میرفتن آن ها کمکم از هم خوششون اومده بود و پدر ها هم موافق بودن فقط یک مشکلی داشت 🌃💕مشکل این بود که دختر رو یک پسر دیگه هم میخواست و قصد داشت دختر رو مال خودش کند یکی از روز ها دختر از خونه بیرون رفت مثل همیشه ولی این دفعه به جای پسر سرد و بی احساسش پسری خوشیپ و مغرور اومده بود 🌃💕 و به دختر گفت : حالا امروز با من باید قرار بزاری 🌃💕
دختر تعجب زده گفت : ول کنم ببینم در همون لحظه پسر سرد و بی احساس اومد و گفت: دستت به اون بخوره کشتمت 🌃💕 پسر مغرور و خوشتیپ گفت : نه از این به بعد اون زن منه 🌃💕 و چاقویی از جیبش در آورد و به قفسه سینه اون پسر سرد و بی احساس زد و فرار کرد 🌃💕دختر روی زمین نشست و با تعجب نگاه میکرد 🌃💕 بعد از چند ثانیه به اورژانس زنگ زد و آدرس رو داد ولی بر عکس همه داستان ها این دفعه پسر سرد ما میمیرد 💕🌃میدونم انتظار نداشین بچه ها ولی دیگه داستان هست 🌃💕
متوجه شدین پسر سرد کی بود اون عشق اول من بود و من به خاطر اون هنوز هم ازدواج نکردم🌃💕اینم یک داستان غمگین 🌃💕
اینم عکس دختر داستان ما هوجون 🌃💕تا داستان یا وانشات بعدی بای هانی اگه دوست داشتی فالو کن چون اگه بشم ۲۹۰ تا یه وانشات دیگه میدم 🌃💕
تو اوج ذوق بودم تازه اسم بچه هاشونم انتخاب کردم که یهو شبلخ:/
هقققققق حلالت نوموکنم*شوخی*
واییییییییییییی گریم گرفت 😭
خیلی خوب بود💜💜
الهی بمیری
خورد تو ذوقم :/
😂😂
منم 💔
داستان زیاد جالبی نبود☹☹
ببخشید 🙁💕اولین وانشات من بود
خیلییییی عالی بود 🤍🤍
ولی خیلی کتابی بود 🙂 انگار داریم انشا میخونیم ولی در کل عالی بود 🙂🤍
اخه توی داستان از زبان نویسنده نبود از زبان یک شخصیت کتابی بود😁