این اولین داستان که امیدوارم خوشتون بیاد 😎🍂
نمی خواهم نامرئی باشم ( اسم شما نینا هستش ) هرروز هر ساعت هر دقیقه هر ثانیه همش تکراریه شاید حداقل برای من چون زندگی من با بقیه متفاوته کسی نمی تونه منو ببینه شاید اگه اینو ازش نمی خواستم الان حالو روزم بهتر بود یـکــ ســ ــال قبل ــ دیگه نمیتونم یعنی نمی خوام که بتونم خواهش میکنم منو بکش .. نمی تونم این کار بر خلاف قوانینه ــ حداقل امممم حداقل کاری کن کسی منو نبینه منو محو کن می خوام ادامه ی زندگیمو نامرئی باشم خواهش میکنم .. سعی خودمو میکنم زمــ ــان حــال
زمــ ــان حــال نمی دونم چرا اینو ازش خواستم ولی الان پشیمونم همینجور که داشتم راه میرفتم و با خودم حرف میزدم محکم خوردم به یه چیزی سرمو بلند کردم یه مرد بود قدش زیاد بلند نبود و صورت جالبی داشت مرد : خانم لطفا حواستون رو جمع کنید
مرد : خانم لطفا حواستون رو جمع کنید این الان منو می بینه ؟ مرد : خانم خانم حواستون کجاست ببخشید شما الان دارید با من حرف میزنید ؟ مرد : بله مگه به جز شما کسی اینجاست یـعـ یعنی الان تو میبینی ؟ مرد : معلومه که میبینم یدفعه یه نفر از پشت سر پسره اومد و با صدای نسبتا بلندی گفت : هیونگ هیونگ بیاید بریم باید به موقع برسیم جین هیونگ منتظره مرد : آ آهان الان میام ... فعلا خانم من باید برم .... هیونگ با کی حرف میزنی الان این مرد منو دید ؟ اگه می تونه منو ببینه پس چرا دوستش نتونست ؟ ذهنم پر از سوال شده بود که برای هیچکدوم جوابی نداشتم
خب امیدوارم خوشتون اومده باشه 🥰
چالش : داستان رو ادامه بدم یا نه ؟
لایک و کامنت و فالو فراموش نشه 🙃👐
باحاله ادامه
عررر اره ادامه بده
با ابنکه کم نوشته بودی ولی به نظر قشنگ میاد ಠ◡ಠ
اره ادامه بده