ادامه ی داستان:داستان زیباییست حتما بخونین
هایده گفت:(آن مرد از من نشانی کسی به نام کلارا را می خواست ولی من اصلا کسی به نام کلارا نمیشناختم و بعدش رو دیگه خودتون بهتر میدونین. راستی شما اسمتون رو به من نگفتین).کلارا متجب از این که ان مرد چرا نشانی اورا می خواست گفت:(اسم من آناست). اما گفت:(حالا دیگه وقت خواب است هایده جانم خسته است).و بعد همه به سمت تخت خواب های خود حرکت کردند.چنددقیقه بعد از اتاقی که بقل اتاق هایده بود صداهایی آمد هایده بلند و به سمت اتاق بقلی راه افتاد در را باز کرد....
آن مرد پشت در بود . هایده وقتی این صحنه را دید خشکش زد. اما و کلارا که صدا هارا شنیده بودند به سمت آن اتاق به راه افتادند آنها هم وقتی ان مرد را دیدند برای چند لحظه خشکشان زده بود ، اما بعد تصمیم گرفتند مرد را ببند و بعد به پلیس تحویل دهند آنها در حال بستن آن مرد بودند که ناگهان مرد بیدار شد...
مرد چاقویش را در دست گرفت تا به آنها حمله کند در ناگهان اما متوجه شدکه کلارا در اتاق نیست....
مرد پشت در ایستاده بود که ناگهان در باز شد و خورد توی سر مرد و مرد بیهوش شد
کلارا با یک سنگ پشت در بود آنها موفق سدن مرد را ببندند اما پلیس هارا خبر کرد تا اورا ببرند مرد را بردند . آنها بعد از چندروز فهمیدند..
آن مرد روانی بوده . وقتی کلارا این خبر را میشنود تصمیم گرفت که اسم واقعی اش را به هایده بگوید. کلارا پیش هایده رفت و گفت:(سلام هایده جان من درباره ی اسمم به تو دروغ گفتم اسم واقعی من کلارا است.هایده گفت:(....
اشکالی نداره خوب تو اون موقه به من اعتماد نداشتی ولی خوبه که الان بهم اعتماد کردی عزیزم).کلارا گفت:(
ممنون که درکم میکنی عزیزم ).اما اومد گفت :(سلام ی خبر خوب دارم ی خبر بد کدوم و اول بگم). کلارا و هایده باهم گفتند:(خبر بد ).اما گفت:(...
حبر بدی ندارم ولی وقت ناهار). و بعد همه به یمت سالن غذا دویدند
امید وارم از داستان خوشتون اومده باشه پارت قبلی روهم بخونین چون بهم مرتبتن ممنون نظر هم بدین تا در پارت های بعدی داستان بهتر شود خدانگهدارتون
اگر پسندیدی، لایک کن و به سازنده انرژی بده!
خیلی خوب بود8)
عالییی بود بعدیو بزار و لطفا کتابی ننویس
سلام عزیزم من میخوام داستانتو بخونم اما یکش نیست مثله اینکه خصوصیش کردی
عزیزم من خصوصیش نکرده ام اسمش فرق میکنه اسمش هست داستان قشنگی است چون بلد نبودم اشتباه نوشتم